آرام

آرام با رام فرق می‌کند.
و من دلم می‌خواست راحت می‌توانستم بگویم همیشه آرام بوده‌ام و رام نه.

یک بار دوستی، بزرگ‌تری، به‌م گفت خوب «چموش»ای، و من توی دلم لبخند زدم.

نمی‌دانم دلخوش‌کنک گفت یا چی، هر چه بود، هر چه هست هنوز، خیال می‌کنم بعضی آدم‌ها با همین چموشی، با این «نا»آرامی، یا دست‌کم خیال این‌ها زنده می‌مانند.

مخالف‌خوانی را دوست ندارم، فضیلتی برایش نمی‌شناسم، بلدش هم نیستم. می‌دانم «پذیرفتن» بخشی از آن چیزی‌ست که اسمش را گذاشته‌اند بلوغ. فقط چیزی دارم، شاید شبیه غریزه‌ی یک حیوان وحشی که بوی قفس را می‌شناسد، غریزه‌ای که گاهی می‌ترساندم و چنگالم را تیز می‌کند، و به‌ش اعتماد دارم.

نوشته‌های همین‌جا را که بخوانی، خیلی‌شان رجزخوانی‌ست برای آن‌چیزها که مقابل‌شان چموشی می‌کردم، یا خیال می‌کردم که چموشی می‌کنم. خیلی‌شان هم اثر زخمی‌ست که از چموشی خورده‌ام، خیلی از نانوشته‌ها هم، سکوت‌ها هم.

بعضی‌ها هم مرثیه است، برای چموشی از دست رفته.

شده که دست‌دست کنم و نزنم زیر کاسه و کوزه‌ی دروغی‌، و بعد بیایم همین‌جا به خود ترسوی محافظه‌کارم فحش بدهم و آخر که مطمئن شدم «دردم» گرفته، بی‌حس نشده‌ام، و اگر افسار دارم روی گرده، دست‌کم جاش زخم شده، هی هم ناسورتر می‌شود، آرام بگیرم.

سر کلاس، اُستاده چهل و پنح دقیقه حرف زد و یک‌بند دور یک گزاره چرخید. دو سه تا از بچه‌ها سعی کردند مخالفت کنند و نتوانستند، آن کلام‌ اصلی را یادشان نبود و من یادم بود، اما کلمات می‌آمدند تکِ زبان و رهاشان نمی‌کردم. طرف را می‌شناختم، می‌دانستم که حرف من مرغش را صاحب پای دوم نمی‌کند.

صاف و مثلا حرف‌گوش‌کن نشسته بودم روبه‌رویش و یکی که نمی‌شناختمش، زیر پوستم، بی‌قید، شانه بالا می‌انداخت.

تحمل نا مهربانی هر کسی را داشته باشم، آدم هایی هستند در زندگیم که فرق می کنند، که جانم‌اشون بشود بله … از دست رفته ام. آدم های عزیزی که نمی توانم زیر دروغ ها و اشتباهاتشان خط بکشم، که ازشان غلط بگیرم، که به رخشان بکشم ناراستی هاشان را؛ چون عزیز اند!

برای عزیزی نوشته ام، گله کردم، گریه کردم، به یادش آوردم، خودم را نشانش دادم، اما «دیگر» چموشی نکردم …

از این از کنار راه رفتن ها، از این حرف نزدن و از این «ملاحظه» کردن، می‌ترسم.
نه که بد باشند همیشه و همه‌جا، نه… اما می‌شناسم‌شان، مثل نم آب می‌مانند، راه می‌جویند، پیش می‌روند، سرزمین‌هایت را بی‌صدا تصرف می‌کنند.

حالا، شما که سواد داری، لیسانس داری، روزنامه‌خونی، بیا و یادم بینداز که فقط خسته‌ام. که گاهی آدم به چیزی به نام نقاهت نیاز دارد و چیزی هست به نام طاقت، که آدم گاهی ندارد.

بیا و یادم بنداز، که پشت سرم را نگاه کنم و ببینم که رام نبوده‌ام. که بیش‌تر وقت‌ها، وقتی پهلو گرفته‌ام به کنار ِها، که حواسم، دردم، درکم از آدم‌ها و ترسیدن از زخم ‌زدن، کنارم کشیده، نه ترس از زخم خوردن.

بگو که هیچ‌وقت، هیچ آشنای قدیمی توی خیابان برنمی‌خورد به‌م، که بعد از عبور سر تکان دهد که حیف، یک وقتی چشم‌هایش چه برقی داشت.

بیا و بگو بیخود می‌ترسم از، از دست دادن «آ».

 

نظر شما چیست؟