بدون عنوان

خودم خواسته ام، که بخش عمده ی زندگیم به تاخیر بگذرد ، به تعویق به مثلاً نادیده گرفتن.
اعتراف می کنم که خیال می کردم این تاخیر ها به خاطر ِ ترس ِ ، یا دست بالا از تنبلی.
از چیزهایی می ترسم ؛ حرفی، گفت و گویی، کاری، امتحانی، رساندن خبر بدی و … و خیال می کنم این طور میشود زمان خرید.
یا تنبلی می کنم، برای فرار از یک اتفاق ناخوش آیند. مثل زمانی که حسابی دیرت شده باشد و بدانی که قرار است اخم و عصبانیت ببینی و دلت بخواهد جاده ها، خیابانها، کوچه ها هی کش بیایند.
شبیه بچه ای که مشق شبش مانده و به خودش می گوید یک ساعت دیگر مینویسد و این یک ساعت، یک ساعت ها انقدر ادامه پیدا می کنند که می چسبند به نیمه شب.
می دانی که اولش این لاقیدی خوب است و اصلا گور بابای مشق نانوشته، اما کم کم این سرخوشی جا خالی می کند و اضطراب جوری جایش را می گیرد که دیگر هیچ کدام از لذت هایی که جایگزین مشق ننوشتن بودن، طعم لذت ندارند.
حالا اما می دانم که فقط این نیست.
یک سری ملاحظات انسانی و غیر انسانی برای خودمان تعریف کرده ایم که خیلی ارتباطی با ترس و تنبلی ندارد.
مثل آن وقتهایی که تلفن حتما باید چندتا زنگ بخورد تا برداری، که خدای ناکرده آن طرف خطی خیال نکند منتظر تماسش بوده ای.
مثل آن وقتهایی که ای میلی می رسد و حتما باید ساعتها و بلکه روزها ازش بگذرد تا جواب بدی تا فرستنده اش خیال نکند ای میل به اندازه ی کافی نداری یا سرت به مقدار لازم شلوغ نیست.یا اولین کامنت آخرین پست وبلاگ محبوبت، نباید مال تو باشد که نکند نویسنده اش خیال کند منتظر نشسته ای تا چیزی بنویسد، که خیال نکند زیادی دوستش داری.

دلم می خواد بریزمشون دور

این ” من منتظر نیستم، نیاز ندارم، دلتنگ نیستم، دوستت ندارم ” های بی خود و الکی را.
دلم می خواد حداقل در روابط انسانی ام پُز ِ بی نیازی ندهم، من و من نکنم آن هم درست وقتی انقدر دل و دستم می لرزد از کلام محبت آمیز و نگاه مشتاق.

دِلَم می خواهَد بِگَم و نَتَرسَم اَز تَلخ کامِگی، نَتَرسَم از پاسُخ نَگِرِفتَن اَز آدَم هام.

نظر شما چیست؟