بدون عنوان

خیلی وقت است که این جا ننوشته ام
دست و دلم به نوشتن نمی رود این روزها!
نا امید نیستم. افسرده نیستم. تنبلی هم نمی کنم.
ولی آخر این نوشته های بی یال و دم و اشکم به چه دردی می خورند.
قفل سکوت بزنم بر در این دکان؟ ولی آخر با گفته های ناگفته چه کنم؟!
بارها شده است که بنویسم. ابراز عقیده کنم خیر سرم. از حس و حالم بگویم و درد دل کنم این جا، ولی هنوز دگمه ی انتشار را نزده صد بار می خوانمش و ویرایش که نه، با دیلیت عزیز مثله اش می کنم مبادا که … آخر این “مبادا که …” چه از جان ِ ما می خواهد که این طور روز به روز دایره اش تنگ تر می شود.
یادم می آید زمانی دوستان می گفتند بیشتر این “مبادا که …” ها خود سانسوری است و تا مدت ها می گفتم مراعات است.
خام بودیم دیگه … یا شاید حرفمان کمتر بود آن روزها. آخر مراعات یک طرفه که دیگر اسم اش مراعات نیست! هست؟! بگذریم

نوشتن کار سختی است. خیلی سخت.
کاش به همان خواندن قناعت می کردم.
لم می دادم و کتابها را بی رحمانه تا می کردم و لوله می کردم و همانطور باز و ولنگار پشت و رو روی زمین می گذاشتم تا فرصت دیگر.
نمی دانم چه شد که نوشتنم گرفت .انگار گوش شنوا دیده بودم دور و برم!  باید می نوشتم و نوشتم.
برچسب نویسنده که می خورد روی آدم، تعهد که به وجود می آید؛ یا نه چهار نفر آدم آشنا که نوشته هایت را می خوانند این سختی بزرگتر می شود.
حالا منهای این مسائل تصور کن قول داده باشی که در یک وادی دیگر قلم بزنی، مسیری که خیلی نمی شناسی اش اما با همه ی وجود به بودن اش اعتقاد داری و باز هم تصور کن آدم مناسبتی و موضوعی نوشتن نباشی!

می گویند روزهایی هست برای هر وبلاگ نویسی که متوجه می شود نوشتن سخت ترین کار دنیاست.

دقیقا در همین روزها به سر می برم!

نظر شما چیست؟