به نام پدر

بگویم چند روز است که هی توی ذهنم، می‌نویسم‌ش بالای صفحه، سر خط، که ازش بنویسم و نمی‌توانم بنویسم؟

دلم می‌خواست یک نوشته‌ی بالابلند و خوش‌تراش در رثایش بنویسم، در رثای همه‌ی یادهایی که به ذهنم می‌آورد، برای آن شکل کوچک و محقر و باز هم بزرگ‌اش، از آن وقت‌هایی که می‌گذارد جمله‌ای بسازم که اول‌ از همه یک «احترام» داشته باشد، یا یک «نگاه پر از مهر» و بعد، پُر باشد از همه‌ی غَش‌غَش خندیدن‌ها و قدم‌زدن‌ها و مهمانی‌رفتن‌ها و بچگی‌کردن‌ها و اخم‌وتَخم‌دیدن‌ها، و آخر، به کوتاهی یک نفس، یک «الهی شکر» داشته باشد و یک «سایه‌ی بالا سر».

دلم می‌خواست بلد بودم بنویسم که چه آهنگش را دوست دارم، شکل همه‌ی حروفش را، آن دو بار تکرار ِ «با»ش را که کشیدگی کوتاهش انگار دهن‌کجی رند و سرخوش و شیرینی‌ست به همه‌ی همه چیز، که یعنی دلت قرص بچه، من که هستم؛ که شکل حسی‌ست که بعد از یک عالمه زخم، یک عالمه جراحت، باز هم سرپا نگاه‌ات می‌دارد.

دلم می‌خواست بنویسم که می‌دانم، می‌دانم گاهی تلخ است، که گاهی اصلا شبیه چیزی که باید باشد نیست، که شاید رابطه ات با او از جنس جنگ‌های همیشه‌گی ِ و صلح‌های ناپایدار، از جنس آرامش‌های بعد و قبل از توفان، شکل یک لحظه آرام گرفتن و باز هم پریشانی، از جنس چیزهایی، که نباید باشند و خب، چه کنیم، هستند.

می‌خواستم بگویم که چه حضورش دلچسب است، حتی وقتی دلچسب نیست.

همین… می‌خواستم بگویم که همین که می‌توانم بگویم «بابا آمد …» یا «بابا زنگ زد …» یا فقط «بابا» و بعدش هم نقطه، و دیگر هیچ، چه‌قدر‌، چه‌قدر خوب است.

* به قول دوستِ محترممون: باباها رو ببوسیین

*** ممنون از همه‌ی اونایی که خودنوردی کردن، به همه سر زدم و کلی ذوق کردم؛ دمتان گرم!

نظر شما چیست؟