بیست سالگی

همینجا، سر همین کوچه وامیستم و ساعت‌ها تماشاش می‌کنم. از نزدیک تماشاش می‌کنم و از دور تماشاش می‌کنم. انگار یهو از دهه ۳۰ وسط تهران آخر نودی سبز شده. به بوش فکر می‌کنم و به صداش. به چایی خوردن باهاش. نمی‌دونم مثل من چای سماور دوست داره یا ترجیح می‌ده چای کتری بخوره. داشتم دورش می‌گشتم که تتوی روی بازوش رو دیدم. چه تتوی مسخره‌ای هم بود. «یادگاری از حسین و مجید». همین. نه شعر حافظی نه نقش نگاری نه حتی یکی از همین گرافیتی‌های معمولی. دلم می‌خواد برم جلو و همین‌طوری که دست می‌کشم روی گونه‌هاش، روی شونه‌هاش ازش بپرسم چند سالته؟ نه اینکه سن و سالش برام اهمیتی داشته باشه، برای من اهمیتی نداره اما باید کمتر از ۲۰ سالش باشه تا بتونم باهاش باشم. اینو آقای وامیان گفت. همونی که انقدر فَک زد که دلم می‌خواست با پانچ روی میزش زبونش رو سوراخ سوراخ کنم. کاش پول داشتم و وام نمی‌خواستم و سنت برام مهم نبود. کاش بدون هیچ کدوم این دردسرا مال من می‌شدی. خونه قشنگ پلاک ۱۳ کوچه شادمانِ خیابان مهدا. یا بهتره بگم مهدا شادمان پلاک ۱۳

نظر شما چیست؟