تقدیر

به نیم رخ صورتش نور تابیده. نور آبی کمرنگ. نور مهتاب. صورتش سفیدتر از چیزیه که باید. ترس برم داشته دارم می‌لرزم. اتاق سرده. از سردی هواست یا از سردی بدنش، نمی‌دونم. بالای سرش یکی از خوش نویسی‌هاشه. توی قاب چوب گردویی. چه قدرم سر رنگش پشت تلفن حرف زد و دعوا کرد. آخرم نشد اونی که می‌خواست. به یه میخ زپرتی زد بالای سرمون. فکر کردم کافی ه زلزله بشه، نه زلزله چند ریشتری که همه‌ چیز خراب شه. کافی ه فقط یه زلزله خفیف بیاد و ساختمان یه تکون ریز بخوره. انقدر قاب بزرگ و سنگینی داره که… چی نوشته بودی رسول. از این فاصله معلوم نیست و دل ندارم برم نزدیک و حجم بدنش رو از نزدیک ببینم. به شکمش نگاه می‌کنم، اگر خیلی دقت کنی می‌فهمی هنوز بالا و پایین می‌ره. هنوز نفس می‌کشه. رو تختی رو با هم خریدیم. کهکشان راه شیریه. زمین دقیقا افتاده روی سینه‌اش. سینه‌اش زمین نبود که… کهکشان بود.

چی نوشته بودی و قاب گرفتی و زدی بالای سرت رسول. شعره یادم نمیاد. «قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود» این بود؟

شمشیر ندارم رسول و تقدیر! کی می‌دونه تقدیر چیه؟ نه تو نه حتی لسان الغیب. کاش تقدیر تو این بود که اینجا، همین جا که من دارم آخرین نفس‌هایت را با این کیبورد زپرتی می‌نویسم با شمشیر من به قتل برسی. نه با سرطان.

نظر شما چیست؟