خاک ِ قریب

به هجرت می‌ماند.
هجرت داستان ِترسناکی‌ست. از جمله داستان‌هایی که «قهرمان‌»هایش آدم‌های شجاعی‌اند.
شجاع، چون باید بتوانند دل از خیلی چیزها ببرند و تمام زندگیشان را خلاصه کنند در یک چمدان کوچک ِ کمتر از چهل کیلو که اضافه بار هم نخورد و در نهایت آرامش و خوشی و احساس خوشبختی با زندگی قبلی‌شان خداحافظی کنند … شاید برای چند سال، انشالله برای «همیشه».
بعید است کسی خودش را در موقعیت هجرت قرار بده
د و دست و دلش نلرزد.
چون نه شبیه ِ «پرواز» با گلایدر ِ نه «پریدن» از بانجی‌جامپینگ و نه حتی «سقوط» با چتر نجات، که فکر کنی می‌توانی با تجربه‌ی یک ترس ِ لذت بخش یک جوری از پس‌اش بر بیایی و خودت را وارد یک بازی هیجان انگیز ِ تمام نشدنی بکنی.
«بزرگترین» تغییر زندگی‌ست و «اساسی» ترین‌اش. به قدری بزرگ است که می‌تواند با یک فوت کوچک، پری‌وار پرتاب‌ ات کند در سرزمین خوشبختی یا هول‌ات بده به سمت نابودی.

می‌پرسم: چرا؟
می‌گویند: از تنهایی ترسیدم
دلم بودن ِ همیشگی‌اش را می‌خواست
بچه می‌خواستم
می‌خواستم با حضورش احساس امنیت کنم
وقتش شده بود
زندگی تکراری شده بود
همه‌ی دوستانم رفته بودند
.
.
.

تعجب می‌کردم … هنوز هم تعجب می‌کنم!
البته می‌شود به آنها حق داد، در روزگاری زندگی ‌می‌کنیم که خیلی‌ها به خاطر تنهایی یک زن، به خودشان اجازه‌ی هر کاری را می‌دهند.
اما دقیق که نگاه می‌کنم
، اگر این‌ها «دلیل» باشند، یک جای کار اشکال دارد.

جسارت زیادی می‌خواهد و از طرف دیگر اطمینان ِ بی نهایت. چه چیزی تضمین می‌کند که این دنیای دیگر همان‌طور باشد که تصور می‌کرده؟ چه‌طور می‌شود مطمئن بود که چند سال بعد، غروب جمعه وقتی پشت پنجره‌ی خانه‌ی تازه می‌ایستد، خیالش مثل قاصدکی سبک پر نکشد و سر نزند به «خانه‌ی قدیم» و «آدمِ قدیم» و «خاطرات ِ قدیم» و حسرت با انگشت‌های سردِ عرق کرده‌اش گلویش را فشار ندهد؟!

چقدر اراده می‌خواهد رفتن.
چقدر باید قوی بود برای رد شدن از این پل چوبی
«همیشه» و «یک عمر» واژه‌های سنگینی‌اند.

مهاجر وقتی «مهاجر» است که معنای هجرت را بداند. که بتواند. که خیلی وقت‌ها، شاید همیشه، حواسش به خودش باشد، که بداند چه اتفاقی دارد می‌افتد. که «بالغ» درون‌اش، موج سوار ِ وجودش باشد و بعد تازه باید چشم انتظار ِ پیدا شدن ِ هم‌سفر باشد.
پیدا شدن‌اش هم این‌شکلی نیست که آدمی را که احساس خوشایندی به تو می‌دهد زورچپان کنی در قالب هم‌سفر. نه… که اگر مشترک مورد نظر در دسترس بود، خودش می‌شود قالب. می‌بینی که نمی‌شود طور دیگری نگاهش کرد. می‌بینی تویی که همیشه خدا مخالف هجرت زود هنگام بودی، حالا چه ذوقی داری برای سفر. می‌بینی تویی که همیشه شیفته‌ی استقلال و تنهایی‌ات بودی، حالا چه هی می‌خواهی باشد؛ «همیشه» باشد. حتی در بدترین شرایطت، حتی موقع غر زدن‌هایت، قشنگ نبودن‌هایت، کم بودن‌هایت، کوچک بودن‌هایت.
زیاد می‌شوید، بزرگ می‌شوید.
حس می‌کنی دیگر نیاز به هیچ‌چیز نیست. بس است. امن است. همه چیز برای مهاجرت آماده است. برای «همیشه» برای «یک عمر» .

 

 

نظر شما چیست؟