خبر دارم که اُمدی

مدت هاست که نمی توانم بنویسم. مثل خیلی ها. مثل خیلی از آن هایی که گاهی تمام کردن سطر آخر یک نوشته روزشان را ساخته است. می دانم این بن بست برای همه ی آن هایی که آرزوی نوشتن دارند دردسر بزرگیست.  این قدر بزرگ که گاهی خودش بهانه ای شده برای شکستن طلسم خودش (نمونه ی زیبایش درخت گلابی گلی ترقی است)٬ بارها هم به آن خندیده ایم٬ بارها آن قدر کلیشه ای بوده که دلمان را زده است٬ بارها و بارها هم از این که این درد٬ بین نویسنده هایی که عاشقانه دوستشان داریم و ما کوچولوها مشترک است٬ آرام گرفته ایم.

به هر حال من خسته شده ام. خسته از این که دست روی دست بگذارم و تنبلی کنم و بعد برعلیه خودم انقلاب کنم و نبوغم بالا بزند و پنج صفحه ی رضایت بخش بنویسم و روز بعد همه چیز را یادم برود و نوشتن را به وقت دیگری موکول کنم و بپذیرم کار هر کسی نیست و از دست خودم عصبانی شوم و بعد زانوی غم به بغل بگیرم که این هم مثل یک شکست عشقی٬ ناجوانمردانه و گریز ناپذیر است. دلم برای روزهایی که هنوز صفحه ی اولم بودم و با نوشتن هر چرند و پرندی نشئه می شدم تنگ شده. علت کمرنگیم در دنیای مجازی همین نتوانستن است و …

نمی دانم می دانید یا نه؛ اتفاق به نسبت خارق العاده ای برای من افتاد که هیچ پیش بینی نمی کردم.
قرار بر این است که هفته ای یک شب مجری بخش گفت و گوی دخترانه ی برنامه ی فرش سپید باشم.
هیچوقت توقع نداشتم نشناخته دوستم داشته باشید، دوست نداشتم نشناخته از من منزجر باشید یا به اشتباه از من برنجید، و هرگز تصور نمی کردم این قدر در بیان خودم الکن باشم.
با ایجاز و اختصار این رو بگم که، خیلی برام دعا کنید!

نظر شما چیست؟