خواب

شنل قرمزی روی تخت مادربزرگ دراز کشیده بود و داشت مسخ کافکا رو می‌خوند. خوابش برد و کتاب تالاپی افتاد روی صورتش. از خواب پرید. به دستاش نگاه کرد. انگشتر بزرگی روی دستش بود. دستش را بالا گرفت. دست لاغر مردانه. ترسید. از تخت خواب بلند شد و جلوی آینه ایستاد. هیچ شبیه به خودش نبود. موهاش ریخته بودند و پیشانی‌اش حسابی بلند شده بود. گوشه ابروی چپش شکسته بود. مرد توی آینه رو می‌شناخت. بارانی خاکستریش را بیرون آورد. کت چارخونه زیرش را هم. از جیب جلیقه‌اش بسته‌ای بیرون آورد. کاغذ سیگار رو توی قوطی پهن کرد و وسطش توتون ریخت و سیگار را پیچید. مورسو بود. مورسوی بیگانه ی آلبرکامو، یاد خودش افتاد. خود شنل قرمزی‌اش که چه قدر دوست نداشت مثل مورسو برای مرگ مادربزرگ گریه کنه. از کتابخانه بالای تخت خیانت پائولو کوئیلو رو برداشت. دوستش نداشت. «به سوی فانوس دریایی» ویرجینیا وولف رو انتخاب کرد و روی تخت مادربزرگ دراز کشید و شروع کرد به خوندن. خوابش برد و کتاب تالاپی افتاد روی صورتش. از خواب پرید. به دستاش نگاه کرد. انگشتر بزرگی روی دستش بود. دستش را بالا گرفت. دست لاغر زنانه. ترسید. از تخت خواب بلند شد و جلوی آینه ایستاد. هیچ شبیه به خودش نبود. موهاش بلند و طلایی شده بود. زنِ توی آینه رو می‌شناخت…

نظر شما چیست؟