خودنَوَرد

یک عالمه نوع دارم … یک عالمه حالت، یک عالمه محیا!

حواسش نیست… هیچ وقت حواسش نیست. قرارهاش یادش می‌رود، روز و هفته و ماه را گم می‌کند، یادش نمی‌آید گوشیش را کجا جاگذاشته، یادش نمی‌ماند که قرار بوده به محض رسیدن به مامان زنگ بزند، یادش نمی‌ماند که به خودش قولهایی داده، حواسش نیست که …

 حواسش به آدم‌ها، به نگاه‌ها و نشانه‌ها هست. حواسش هست که هرشب به ستاره‌اش سلام کند، یا باران که گرفت، در هر نقطه‌ای از خانه که بود، مثل اسب بدود طرف حیاط، که جان شما نمی‌شود اولین قطره‌های باران را (هر چه هم کثیف) حس نکنی. حواسش هست که فال حافظ بخرد و پشت هر کدام بنویسد کی، کجا و در چه حالی آنها را خریده. حتی گاهی حال و روز فال‌فروش را هم تلگرافی بنویسد. حواسش هست مثلا دروغ نگوید. حتی با لبخندی که از ته دل نیست. یا این که دوست داشتنش از روی وظیفه نباشد. یا این‌که… بی‌خیال! زیادند خب!

غمگین است. انقدر غمگین که خیلی چیزها به هیچ کجاش نیست. جوری که اگر از بیرون ببینی خیال می‌کنی بی خیال ِ … ولی فقط غمگین است!

حساس است، اشکش دم مشکش ، زرتی بغضه می‌آید بیخ گلوش و نمی‌گذارد چار تا کلمه حرف بزند. کوچکترین واکنش‌ها را می‌بیند، می‌فهمد. از چین گوشه‌ی لب تا نگاهی که بی‌توجه به سمتی که نباید می‌دود.

خراب می‌کند همیشه از زور احساساتی‌بودگی. با یک پرونده‌ی گنده حرف همیشه نگفته زیر بغل.

پر شور و شر ِ. چشم‌هاش از شیطنت برق می‌زند. جنبه‌ی طنزآمیز هرچیز را می‌بیند. حاضرجواب و شوخ است و جواب‌هایش گاهی بد می‌سوزاند طرفش را. از آن محیاهای کم‌پیداست. وقتی آسوده است، وقتی غریبی نمی‌کند، وقتی کفری می‌شود و دیگر ادب مدب حالی‌ش نیست، وقتی خودش را توی آینه دوست دارد، سر و کله‌اش پیدا می‌شود.

عجیب این است که هر بار، تعجب می‌کنم از آمدنش، و بعد انگار وظیفه داشته باشم، توضیح می‌دهم که این من نیستم. که این “گاهی” ِ من است. همیشه‌ی من نیست.

توی خودش ِ. از بیرون انگار کسی رو آدم حساب نمی‌کند اما در واقع ساکتِ و کم‌رو. دستپاچه و دست و پا چلفتی حتی. اما سکوتش آرام نیست‌ها! صداها، زیاد و زیاد، توی سرش هستند و خیال بیرون آمدن ندارند. کلمه‌ها تا پشت لب‌هاش می‌رسند و… بیشتر وقت‌ها این یکی ور دلم نشسته. دوستش دارم و ندارم.

خوددار است، اخمو. به شدت مغرور… نمی‌تواند بفهماند که چه‌قدر فلانی را دوست دارد. از آنها که باید از وقت مرگشان یک چند روزی بگذارد، آن‌قدر که سرد شوند، تا بتوانند به نزدیک‌ترینشان هم بگویند: هی عزیزم، من چند روز پیش مردم!

ترسوست، محافظه‌کار. از آنهایی که هی دنبال عقل صاب‌مرده‌شان می‌دوند و همه‌اش هم سرشان می‌خورد به سنگ.

عاشق ویترین، لباس خوب، عطر خوب، غذای خوب، زندگی خوب در حد داشتن یک جزیره اختصاصی و اینهاست. از روی همان عقل خرش هم می‌داند حد نهایتی که می‌خواهد،  در همان محدوده‌ی رویا و خیال و ذالک می‌گنجد.

خیلی پرحرف است. حرف می‌زند، حرف می‌زند، حرف می‌زند… کلمه‌ها دوستش هستند. گرچه تکراری، اما آدم‌وار می‌آیند و جاری می‌شوند و مثل خر، لگد نمی‌پرانند! بعدها، اگر بر حسب اتفاق کلمه‌هاش توی چتی، نامه‌ای، جایی ثبت شده باشند، می‌خوانمشان و این یکی را که دیگر رسما به جا نمی‌آورم! حالا بگذارش کنار این‌که حرف‌هاش تکراری‌اند، بگذارش کنار این‌که حواسم هست این‌ها ناشی از یک کله‌گرمی سرخود (یعنی بدون کمک هیچ مایع سکرآوری- توضیح مترجم) و چانه‌گرمی افسارگسیخته‌ست، با این همه، هوم…. نمی‌شناسمش.

مهربان است، عاشق دیدن برق چشم بچه‌ها، اهل ندیده گرفتن هر نامهربانی و بی‌انصافی که می‌بیند، اهل بخشش‌های کفردرآر. اهل شوت‌بودگی و نفهمیدن اصلا، که طرف چه منظوری داشت!

انقلابی است، تحمل این همه مماشات را ندارد، خشم بیچاره‌اش می‌کند، مستاصل… خیابان‌ها آزارش می‌دهند، بچه‌ها و دستفروش‌ها… تازه اگر بهش اجازه بدهی حرف‌های نخ‌نما شده‌ی خوشگل کلیشه‌ای‌ ای هم برایت ردیف می‌کند، بیا و ببین. دلی، رویاپرداز، با یک عالمه افکار خوشگل. از آنها که یک کوله بردارد بزند به جاده، کچل کند، برود معلم ده بشود و از این‌جور خزعبلات.

حسود است، فکر می‌کند بدخواه نیست، اما غلط بی‌جا می‌کند! وقتی فلان همکار یا بهمان هم کلاسی خوشگل و خوش‌تیپش امروز چندان زیبا به نظر نمی‌آید، ته دلش خنک می‌شود.

دو تا شاخ کوچک بنفش دارد، و یک دم با سرپیچ مثلثی.

نیست… هیچی نیست … هیچ جوری نیست

* ماه رجب مبارک!شب ِ آرزوها هم که …

** داشتم فکر می کردم که چه قدر دوست دارم خود نوردهاتان را بخوانم.

اصلن بیایید بازی وبلاگی راه بندازیم!

شما خودنوردی‌هاتان را توی وبلاگ‌هاتان بنویسید؛ تا با هم بخوانیم و هم رو بهتر بشناسیم!

*** بله، آیتم ما هم بالاخره از برنامه‌ی «شبکه‌ی یک،شبکه‌ی هر ایرانی» پخش شد.

با صدای من، قلم ِ دوستِ محترم، همت آقای تدوین‌گر و لطفِ جنابِ رئیس.

گمان کنم همکاری ما با این برنامه ادامه دار باشه، عجالتا شما چهارشنبه و پنجشنبه حوالی ساعت پنج، نیم‌نگاهی به شبکه «یک» داشته باشید.

نظر شما چیست؟