خوشا امید!

لحظه ای که صبر می‌کنی تا مسافرت با اون کوله‌ی بزرگِ سبز رنگش از نظرت محو و ناپدید بشه
لحظه ای که دست تکون می‌دی
لحظه‌ای که دلت می‌خواد گریه کنی اما می‌ترسی این آخرین تصویره فلو بشه، کدر بشه، یا اصلا نمی‌خوای مسافرت غصه دار بره، می‌خندی به زور که آخرین تصویرش ازت خندون باشه.
درست لحظه ای که سرت رو تکیه دادی به شیشه‌ی ماشین و بغضت رو دانه به دانه رها می‌کنی که شونه‌هات نلرزه که کسی نفهمه چشمات اشکی شده، که اطرافیانت دلشون برات نسوزه، شور نزنه، غصه دار نشن از غصه‌ات.
لحظه ای که از پشت تلفن برای مادر دور همیشه نگرانت ادای آدم های خوشحال رو در میاری که غم تو قلب مهربونش ندود.
لحظه ای که احساس بدبختی گلوت رو سفت گرفته و بی‌خیال هم نمی‌شه و هی با نگاه به دوتایی‌های تو خیابون بهت نهیب می‌زنه  و هی به یادت میاره که با وجودی که یه نفر رو داری، بازم تنهایی.
لحظه ای که نفست بند میاد از دلتنگی، عصه‌ات می‌پاشه تو صورتت و شونه‌هات رو جمع می‌کنه و قلبت رو مچاله؛ جوری که از صد کیلومتری معلومه که تو یه آدمی با کوله باری سنگین درد و الم.
لحظه‌ای که صدای مسافرت رو می‌شنوی و نه دلت میاد خداحافطی کنی و نه دل حرف زدن داری.
همه‌ی این لحظه ها یه حسی هست، ماورای تمام این غصه ها،

نظر شما چیست؟