دردی‌ست غیر مردن …

درد دارم…

تمام وجودم ذق ذق می‌کند. دلم شور می‌زند. می‌ترسم…

ماه رمضان که می‌شود… نه، شعبان که تمام می‌شود وجودم را دلشوره بر می‌دارد.

می‌گویند “شرف المکانِ بالمکین”. ای کاش تعریفی هم برای شرافتِ “زمان” و تکرارش در چرخشِ یک ساله زمین بود.

ای کاش نمی‌چرخید این زمین که این درد هر ساله جان را به “زیان” برساند و باز گرداند.

دردم از این‌جاست که در این تکرار مکررات، من هم شده‌ام مثل روزمرگی‌های لوده پرورِِ جماعتِ چسب خورده به “دهان” و “فرج”، که نکند کاری بکنند در چند ساعت از روز که همین بظاهر روزه داری‌شان مشکل‌دار شود و بی‌افتند دنبال رساله و…

درد دارم… تمام بدنم درد می‌کند. بعضی دردها را می‌شود درمان‌ کرد. محرم که می‌شود گریه می‌کنی و خالی می‌شوی. توی سر و صورتت می‌زنی و دلت آرام می‌گیرد. اهل “دل” هم باشی روز شماری می‌کنی برای محرم سال آینده و همان چرخش زمین.

چه ایرادی دارد! تازه صفایی دارد “عوامانه” عوامی کنی و بنشینی پای منبری که هر سال به گونه تازه و مقتلی جدید “حسینی” (ع) را بالایش تکه‌تکه کنند برای کاسبی دو سه قطره اشک.

اما رمضان که می‌شود… درد دارم.

بخدا با همان گریه‌های عوامانه و هروله‌ها هم آرام نمی‌شود این درد. حتی نه با پای منبر رفتن برای گدایی فلسفه “فزت و رب الکعبه” گفتنِ علی(ع) از زبان مدعیان علم، مثل همیشه. گفته بودم که زمین می‌چرخد…

ماه که از نیمه بگذرد دلم بیشتر آشوب می‌شود. خدا نکند که “نوزدهمین” شب هم برسد.

ای کاش یکی بود و برایم حلاجی می‌کرد که این عشق و عاشقی که امروزه روز هم شده “لغلغه”ی زبان همه، چرا باید اینقدر مهجور بماند حتی در این ماه. چرا کسی نمی‌فهمد و البته فکر هم نمی‌کنم مرام و مسلک تقدیر حضرت حق بر این رقم خورده باشد که بفهمند و بهفمیم و شعورشان برسد و شعورمان برسد.

“هر که را اسرار حق آموختند    مُهر کردند و دهانش دوختند”

درد دارم… چشمهایم دائما می‌رود دریک قاب سیاه و دنیا را از توی آن می‌بینم. قابی که مرز ندارد. از سیاهِ سیاه شروع و به خاکستری محو می‌شود. بدنم مور مور می‌شود. مثل همان وقتها که دو سه روزی “افطار” و “سحر” درستی نخورده باشی و تمام بدنت ضعف داشته باشد.

“عاشق” شدن را نمی‌فهمم. چه برسد به “عاشق” ماندن. آن هم بعد ازاین همه سال… سهم ما همان گیر کردن و ماندن در حجاب ریشه‌ی “ع ش ق” و مشتقاتش و وجوهاتش و وجه تسمیه‌هایش باشد، از سرمان هم زیاد است. همان حجابهایی که امام در “چهل حدیثش” گفته و نالیده …

“مردی” می‌خواهد عاشق ماندن. “مردی” می‌خواهد درد عشق کشیدن و نا بر نیاوردن. تازه دردی که که تاثیرش جسمانی باشد. چیزی مثل درد پهلو. مگر نگفته اند “اَنا بشرٌ مِثلکم”…

نمی‌دانم… نمی‌فهمم…

شب “بیستم” همین ماه بود که در بستر بیماری رو کرد به “حسنیین”(ع) و فرمود: عزیزانم گریه می‌کنید و بیتابی، حق دارید که چون من پدری و امامی را از دست می‌دهید. اما مژده‌تان دهم به یک چیز، دیگر “پهلویم” درد نمی‌کند. درد پهلویم بعد از “بیست و سه” سال دیگر آرام گرفته…

 چقدر خوب است که من نمی‌فهمم این چیزها را…

*خیلی دعا بفرمایید ما رو

** فکر نمی‌کردم یک روزی این حرف رو بزنم، اما نظراتِ بی‌ربط به مطلب تایید نمی‌شوند، از من به دل نگیرید

*** دو سال پیش برای سومین جشنواره‌ی تسنیم نوشتم، دیدم حرف حال هم هست … صفی تا بهشت

 

نظر شما چیست؟