درگذشتگان

موجودات بی‌آزاری هستند، یعنی دست کم بیشتر تلاش‌شان در زندگانی صرف همین می‌شود که آزاری نرسانند. آزاری اگر هست، زیر سر آن بندهای محبت و عادت و خودخواهی‌ست شاید، که دیگران به دست و پای آن‌ها می‌پسندند و خودشان نه. حیوان بی‌آزار و زخمی دربند را دیدی که چه چنگی می‌اندازد برای رهایی؟ یک چیزی شبیه همان.

اصراری ندارند به داشتن، به نگه داشتن چیزی، یا کسی که دیگر نمی‌خواهد از آن‌ها، با آن‌ها باشد، شاید از طبع بلند یا استغنا، گرچه بیش‌تر وقت‌ها تعبیر می‌شود به بی‌دست و پایی، بی‌توجهی، یا خود را از دیگران برتر دیدن.

دیدی این آدم‌هایی را که اگر حس کنند که دیگری از آن‌ها مشتاق‌تر است به داشتن چیزی، چه راحت می‌بخشند؟ یا این‌ها که توی صف، خیلی درگیر نمی‌کنند خودشان را با کسی که زرنگی کرده و جای‌شان را گرفته و شاید فقط سری تکان بدهند به چپ و راست و لبخند؟ یا این آدم‌ها که امکان ندارد خودشان را بیندازند میان جمعیت و با چنگ و دندان و آرنج برسند به مطلوب، و فرقی نمی‌کند که این مطلوب ضریح حرم معصوم باشد یا آخرین سایز ۴۰ شلوار جین بنتون در حراج پاییزه؟ یا این‌ها که از کنجکاوی بمیرند هم، سوالی نمی‌پرسند اگر حس کنند پرسیدن‌شان دیگری را آزار می‌دهد؟

من اسم‌شان را گذاشته‌ام درگذشتگان. و خیال می‌کنم این جور آدم‌ها چنگال‌های تیزی ندارند برای نگه داشتن خودشان در این جهان. یعنی، یک جور آرامی رهگذرند، مثل آب روان، و مثل همین آب، لابد خودشان نمی‌دانند که حضور آرام و شفاف و درگذارشان، چه زندگی‌ها می‌تواند ببخشد به آن‌ها که دوست‌شان دارند.

نمی‌دانند؟ حتما، حتما… وگرنه این همه رنج نمی‌کشیدند از بودن، این همه در انتظار رفتن زودهنگام نبودند، این همه شب‌ها بالش‌شان خیس نمی‌شد.

کاش این آدم‌ها بلد بودند این ادبِ بودن‌شان را کنار بگذارند گاهی، کاش می‌شد به‌شان فهماند که دل دیگران را نشکستن، با دست‌ها، جمعیت را نشکافتن و به پیش نرفتن، وقتی خوب است که دیگران حواس‌شان به ترک‌های ناسور دل‌شان باشد یک کم، وقتی که جمعیت راه نفس کشیدن را تنگ نکرده باشد این همه.

کاش این آدم‌ها یک روزی می‌توانستند انتخاب کنند، میان همیشه به فکر دیگری بودن و خود را از یاد بردن، و گاهی نگرانی برای دیگری را کنار زدن، و به یاد آوردن آن همه خوبی‌ها که می توانست اضافه شود به حافظه‌ی این زمین، از چیزهایی که بلدند یاد بگیرند و یاد بدهند، وقتی که یک‌کمی آن خود حقیقی‌شان هستند.

نمی‌شود، سرشان نمی‌شود این حرف‌ها، همین است که خدا به خیر بگذراند روزی را این جور آدم‌ها مجبور می‌شوند به اصرار برای داشتن چیزی، روزی را که مجبور می‌شوند چنگ و دندان نشان بدهند به کائنات، از بس که بعدش تصویر خودشان را توی آینه دوست ندارند، از بس که تحقیر مچاله‌شان کرده.

و خدا نرساند روزی را، که این جور آدم‌ها، نمی‌دانم از کدام جای لعنتی، به دل‌شان می‌افتد که قرار است زیاد بمانند این جا، قرار نیست زود بروند، قرار نیست رودشان زود برسد به دریا.

نظر شما چیست؟