دزدی ها

 

زنجیر طلای عمه زهرا. گویا اولین خلافم سنگین ترینشون بود. زنجیر عمه زهرا اولین چیزی بود که دزدیدم! برای دزدیدنش هیچ برنامه‌ریزی خاصی نداشتم، هیچ پیش زمینه‌ی ذهنی در کار نبود و مطمئن باشید که اصلا نمی‌دونستم که کار اشتباهیه. هیچی از حس و حال انجام این کار یادم نیست، حتی نحوه‌ی انجامش و جنس و نوعی که داشت. گمون نمی‌کنم بیشتر از سه سالم هم بود. چیزی که یادمه اینه که من به شدت به طلا علاقه داشتم و احتمالا برش داشته بودم که در یکی از خاله بازی‌ها وقتی که حتما اسمم مریم بود و حتما قرار بود عروس بشم بندازم گردنم! در هر حال من زنجیر عمه رو پس دادم.

گچ، سه تا گچ ناقابل. من عاشق معلم بازی بودم و پشت در حیاطمون هم بهترین جا بود برای این‌که با گچ روش بنویسی اما من گچی نداشتم.پس در یک حمله‌ی انتحاری از اونجایی که خودم مسئول گچ بودم سه تا گچ آبی و قرمز و زرد گذاشتم تو جیبم. البته مامانم از ردی که تو جیب مانتوم بود فهمید. گفتم یادم رفته و تو جیب مانتوم جا مونده! باور نکرد ولی دعوامم نکرد به جاش برام یه بسته گچ خرید!

برچسبهای ملیحه. ملیحه نوه‌ی دایی مامان بود و امده بود خونه‌ی مامانبزرگ اینا. دو سال از من بزرگتر بود و یه عالمه برچسب داشت. اونوقتا برچسب یک وسیله‌ی تزئینی فراگیر بود و من هم یه پاکت پر از برچسب داشتم؛ برچسب‌هایی که هیچ‌وقت هم ازشان استفاده نمی‌کردیمو وسیله‌ای جهت فخر فروشی بودن. توی پله‌ها بسته‌ی برچسبای ملیحه پاره شده بود و ریخته بود زمین و نفهمیده بود. براش جمع کردم بعضی‌هاشو بهش دادم و یه عالمه رو برای خودم برداشتم.

۲۰۰ تومن پول. خانم جوادی معلم کلاس دوممون پیدا کرده بود، پرسید مال کیه؟ من و یکی دیگه از بچه‌ها دستمونو بردیم بالا، نمی‌دونم چرا این کارو کردم ولی خانم جوادی منو صاحب پول شناخت و ۲۰۰ تومن به من رسید.

کتاب لیندا. از کتابخونه‌ی مدرسه امانت گرفتم و دیگه هم پس ندادم. هیچ دلیلی هم برای این کارم ندارم. تازه این اشتباه رو دوبار دیگه هم تکرار کردم!

برچسب صد آفرین. کلاس چهارم که بودیم از این دفترچه‌ی ارتباط با والدین بهمون دادن که توش نمراتمون رو وارد می‌کردن که پدر و مادرا ببینن و امضا کنن. آخر دفتر هم یه قسمتی بود که به ازای هر دو تا بیست یه برچسب صد آفرین می‌چسبوندن و هرکس زودتر یه صفحه رو تموم می‌کرد از کمد جوایز بهش کادو می‌دادن. از همه‌ی جایزه‌ها یه ساعت مچی بدجوری دل منو برده بود! این بود که در یک اقدام برنامه ریزی شده وقتی که برای آوردن دفتر معلممون رفته بود برای خودم ۶ تا بیست گذاشتم و یه بسته برچسب برداشتم. خیلی زود صفحه ی برچسب‌هام پر شد ولی دقیقا مثل فیلم بچه‌های آسمان؛ به من ماشین حساب و بسته‌ی خطکش و گونیا و نقاله دادن که اتفاقا هنوز دارمشون؛ ساعت مچی برای نفر دوم بود.

نوار قرآن منیره. توی مسابقات حفظ قرآن منیره همیشه اول می‌شد، منم یا سوم بودم یا دوم. نوار کاست مسابقه‌ی جدید امده بود و خانم علیزاده منو مسئول پخش نوار بین بچه‌ها کرد. منم نوار منیره رو بهش ندادم و برای خودم برداشتم. ولی خیلی کلید اسرار طور روز مسابقه مریض شدم و نرسیدم.

مقاله حکمت مطهر معصومه. قرار بود برای مسابقه‌ی حکمت مطهر مقاله بنویسیم. من ننوشته بودم و طبق معمول هم مسئول جمع آوری مقاله‌ها من بودم. مقاله‌ی معصومه رو که ازش گرفتم دیدم اسم نداره؛ اسم خودمو نوشتم. هیچ اتفاقی نیفتاد. مقاله‌اش حتی در ۲۰۰ اثر برگزیده هم نبود.

دستکش‌های خاله سمیه.خاله اینا مهمون ما بودن و وسایلشون هم توی اتاق من بود. من عاشق دستکش‌های خاله سمیه شدم و برشون داشتم. گذاشتمش پشت کمد اتاق میلاد که در جست‌وجو ها پیدا نشه. نشد و همون جا موند و زمستون دستای منو گرم کرد.

این آخرین شیء ای بود که دزدیم. دزدی های بعدی در جرگه‌ی دزدی‌ها معنوی قرار می‌گیره. از دزدیدن فکر و نوشته تا دانلود غیر قانونی فیلم و کلیپ و موسیقی. گناه بزرگ و کوچیک و کم اهمیت و پر اهمیت نداره. باور کنید برای هر کدوم اینهایی که خوندید دلم پر و خالی شد و عذاب وجدان دویید توی تک تک سلول‌هام.

“فقط یک گناه وجود دارد ، فقط یکی. آن هم دزدی ست. هر گناه ِ دیگری صورت ِ دیگر دزدی ست. وقتی مردی را بکشی ، زندگی را از او دزدیده ای. حق زنش را برای داشتن شوهر دزدیده ای. همینطور حق بچه هایش را برای داشتن پدر. وقتی دروغ بگویی ، حق طرف را برای دانستن راست دزدیده ای. وقتی کسی را فریب بدهی ، حق انصاف و عدالت را دزدیده ای. می فهمی؟ چیزی زشت تر از دزدی نیست”

این چیزیه که بابای امیر کتاب بادبادک باز می‌گه و واقعا خوب می‌گه. با این توصیفات کم پیش می‌آد کسی پیدا بشه که ادعا کنه دزدی نکرده!

  1. :|

    محیاااااااااااااااااااااااااااااا!!!!جدی میگی….
    شگفتا چه بچه شر و شیطونی بودی تو و هستی!!!!

    خخخخ خیلی الان حیرت انگیز ناکم!:)))))

    ولی صداقتتو و حافظه تو دوست داشتم:)

    ماچ به لپت…
    این دزدی آخریا رو منم گاها انجام میدم یکی درمیون…

    +بادبادک باز محشره…

  2. ههههههههههههههههههه
    چیزه … قراره اعتراف کنیم
    منم …
    بچه بودم دیگه اونقدر کوچیک که نگو ! پاسور های پسر خاله مو برداشتم … بعدم خواهرم فهمید بهم گفت بذارم سرجاش …منم گذاشتم . فک کنم اب از اب تکون نخورد .البته فقط فک کنم !!!
    دزدی که اسمشو نمیذارند …بچگیه ! مگه نه؟!!
    +نمی دونم چرا ولی عاشق برنامه هفتگی بودم . یه بار یه آقاهه اومد دم دبستانمون تا برای تبلیغ تاکسی تلفنی برنامه هفتگی بده ! ما تا از سرویس پیاده شدیم به سمتش هجوم بردیم !! نه یه بار نه دو باره .. بنده خدا .. فرار کرد رفت. منم حدود۱۰۰تا برنامه هفتگی کاسب شدم که باز فرشته هدایت خواهرم بهم گفت برای جبران برو توی خونه ی همسایه ها بنداز تا عذابت کم بشه . منم همه رو انداختم تو خونه ی همسایه ها….
    + …دیگه کافیه و الا حتما آگاهی میاد میبرتم!!!

  3. **ریحانه**

    نوچ نوچ نوچ :) تازه الان فهمیدم چه زن دایی محیای باحالی دارممممم :)
    اسم این پست رو باید میزاشتی ”اعترافات” :)
    راستش منم از این کارا زیاد کردم(البته سعی کردم ازشون حلالیت به طلبم!)
    مث اون برچسب هایی تو ۷سالگی از رو امتیازات شیرین کندم و چسبوندم رو امتیازات خودم! اما فرداش عذاب وجدان گرفتم و برچسب هارو گذاشتم سرجاش:) و امثال اینها !
    خداااااایاااااا ببخش . . . :(

  4. سلام دوباره……

    با نمیفهمم های نسبتا طولانیم آپم:))))

    همون روز و روز بعدترش نوشتمش.
    منتظر بودم دلم بگه حالا وقتشه……….

    ممنون از اینکه شاید یواشکی سرزدی :))))))))

    ماچ به لپت
    راستی من همون الهام هنرمند آینده ام هاااااااااااااااااااااااااااا:)

  5. نوشین

    منم اولین سالی که دبیرستان رفتم ، ۲۰ توی برگه به نظرم اتفاقی بود که حتما باید میوفتاد!مثل دبستان و راهنمایی!اولین امتحان ریاضی برابر شد با فاجعه ی قرن!و از عمق گند زدن فقط میتونستم قهقه بزنم!برای همین برگه ی خودم و چند نفر دیگه رو دزدیدم که تصحیح نشه!
    البته این آخرین باری نبود که برگم نیاز به دزدیده شدن داشت ها ولی دفعات بعد پوستم کلفت شده بود دیگه :))

  6. آقا من الان یکی از سنگین ترین خلافام یادم افتاد(بین خودمون بمونه)
    خدا منو ببخشه:)
    سال اول راهنمایی تو مدرسه یه صندوق هم راز با مشاور داشتیم که اگه یه خورده قدت بلند بود و دستت لاغر وجراتت زیاد می توانستی دستتو از لای درش بکنی تو و …
    از اونجایی که سرویس مبارک همیشه زود ما رو می رسوند بچه های شیفت راهنمایی تک وتوکیشون تو مدرسه بودند و دبستانی های شیفت صبح تو مدرسه می چرخیدند یا احتمالا تو کلاس درس به کسب دانش مشغول بودندی!
    یه دختره تو سرویسمون بودکه سومی بود بهش گفتم وایسا نگهبانی …تا من یه نامه بکشم بیرون و بخوانیم با هم:(
    خخخخخخخ
    چند دفعه کسی ندید یا اگه دید نفهمید یا اگه فهمید به رومون نیاورد تا ما آدم بشیم !(شدیم به خدا البته بعدا)
    یه دفعه دیدم دوستم رفته دور دور من دستم نا نصفه تو صندوق بود برگشتم دیدم یه خانومی زل ده بهم
    دست وپامو حسابی گم کردم بعد گفتم : مژگان نا متو انداختم
    بعدم اومدم کنار دوستم وایستادم شروع کردم به غر زدن بهش که چراا خبرم نکردی؟اون خانومه هم همچنان تا دم در مدرسه زل زدن بود بهم و منو می پایید

    خداشاهده من بعدا نامه هارو می انداختم تو صندوق
    و بازم خدا شاهده من الان که بهش فک می کنم مکی بین عجب ادم بدی بودم اینم شد تفریح!!
    خدا روشکر بنده اونقدر بچه ی خوبی بودم که دیگه از این خبط وخطا ها نکنم
    متحول شدم اساسی: )

  7. سلام …
    محیا دوران بچگی کار بد انجام دادم،ولی دزدی نه…:))

    اصن کارای بدم رو هم یادم نمیاد!
    میخوای از کارای خوبم بنویسم:))

  8. سلام.تبریک تبریک تبریک بابت همه چی.بابت همه ی لحظه های خوب…
    همچنان طرفدار پروپاقرص (تاعروسی) هستم.احساس می کنم کلی حرف مشترک باهات دارم!
    کی میشه شما زوج جوان،همچنین دخترخاله جان ما برید سر خونه و زندگیتون بعد بریم سراغ کنکور من :)
    فک کنم بعد از بیستم باید یه قرار ۳نفره داشته باشیم :) الهه ی ماام شرایط شمارو داره.
    بی صبرانه منتظرم شعر کارت عروسیتونو ببینم،تصمیم ندارید رونمایی کنید؟! میخوام ببینم استادمون چه کرده :))

  9. یاسی

    خیلی جالب بود محیا جونم:D
    +من دزدی به اون صورت یادم نمیاد…فقط یادمه رژ لب های مامان رو زیاد برمیداشتم و میرفتم جلوی آینه و انقدر ازش میزدم که تموم میشد:))
    کفش پاشنه بلندم خیلی دوس داشتم.مهمون که داشتیم همیشه دم در بودم و با کفش های خانوم مهمون در حال قدم زدن!اگه چندتا خانوم حضور داشتن که دیگه رو ابرا بودم با اون همه کفش:D:D

  10. عه وا من فکر میکردم فقط خودم از این کارا کردم. واقعن فکر نمی کردم کس دیگه ای هم مثل من تو دوره ی خردسالی دزدی کرده باشه:))))
    خوش حالم که تنها نیستم.عمیقن خوش حالم.از بار گناهام کم شد انگار:)

  11. **ریحانه**

    واااای چه با کلاس شده :)
    تاریخ رو میگم! میلادی شده :-) :)

  12. سلام محیا جان جان جان
    مبارک باشد شدیدا
    خوشبخت بشید
    و اینکه شعر کارت عروسی روهم رونمایی بنمایید
    ودیگه اینکه ته دیگم بخور شب عروسیت که بارون بیاد هم واسه حال زمین و سفره های زیر زمین خوبه هم شاعرانه میشه!:)
    من دیگه عرضی ندارم تریبون رو به عروس خانم میسپارم.
    خداحافظتون

  13. سلااااااااااااام محیا خانومی!!!
    منم بچه که بودم یه دونه کتاب از کتابخونه ی مدرسمون گرفتم ماشالا اینقده با نظم بودم نمیدونم گمش کردم یا پاره شد!کلاس سوم بودم خواسم یه کتاب داستانی که خودم داشتموبه جاش بذارم تو کتابخونه ولی دلم نیومد!!!!یه بارم نمیدونم داداشم یا آبجیم کلاس سوم بود توکتاب ریاضیش عکس پول بود منم باقیچی چیندمش برم باهاش خوراکی بخرم!!!!!اصن بچه بودم یه نبوغ خاصی داشتم!!!!

    +فک کنم فردا شب عروسیتونه نه؟؟؟؟عروسیت مباااااااااااااااااارک!شیرینی ما یادت نره؛)

  14. **ریحانه**

    للی للی للی :) عروسیتون خییییلی زیاااااد مبارک*

نظر شما چیست؟