موسم دستمال‌های مچاله!

پاییزه دیگه.
قراره که خیلی عاشقانه باشه. قراره زیر بارون در حالی که دستت توی جیب معشوقه و زیر پاهات هی صدای خش خش برگا می‌آد راه بری و از این هوای دو نفره لذت ببری و هی شعر بخونی و هی حالت خوش شه!

من اما امروز که هوای دماغم برعکس هوای تهران حسابی بارونیِ و هی آخر هر جمله باید جلوی سیلابش سد بزنم؛ هیچ حوصله‌ی پاییز رو ندارم.

بدی مریضی فقط بی‌حال بودن و رابه‌را سوپ و عدسی و شربتای ضد سرفه‌ی آویشن خوردن نیست؛ وقتی یه مقدار مسئولیت بیشتری در زندگی به دوش می‌کشی عذاب وجدان هم دست از سرت بر نمی‌داره. از بس که حال نداری به خودت و خونه زندگی و شوهرت برسی. از بس که خونه‌ای که سعی کردی به سرنوشت اتاق دوران مجردیت تبدیل نشه و مثل دسته گل باشه ذره ذره تحلیل می‌ره!

بدی دیگه‌ی مریضی اینه که تویی که نصف بیشتر اعتماد به نفس‌ات به صدات بر می‌گرده؛ قراره به تک تک آدمهای لیست ۱۰ – ۱۱ نفره‌ی روبه‌روت زنگ بزنی و با صدای گرفته و داغونت نظرشون رو درباره‌ی مهربانی با پرندگان بپرسی و در آخر حرفاتم خیلی کول و باحال از همشون دعوت کنی که فردا ساعت ۱۱ صبح بیان فرهنگسرای رسانه که پرنده آزاد کنیم!

اولین آدمی که بهش زنگ می‌زنم امیرحسین رستمی ِ؛ آدمی که هم مطمئنم جواب می‌ده و هم مطمئنم حیوونا رو دوست داره.
دستم کنار شماره‌ی خاصِ رضا امیرخانی می‌مونه. زنگ زدن بهش رو هی به تاخیر می‌ندازم. می‌خوام آخرین کسی باشه که باهاش حرف می‌زنم. فکر می‌کنم تا اون موقع حتما صدام بهتر می‌شه یا به جمله بندی درست تری برای سوالم می‌رسم. مثل کسی که غذای محبوبش رو آخر از همه می‌خوره که مزه‌اش بیشتر توی دهنش بمونه. تلفنش رو می‌گیرم و می‌شنوم که توی جلسه‌است و باید چند دقیقه‌ی دیگه زنگ بزنم!

چند دقیقه‌ی دیگه زنگ می‌زنم. مکالممون ۱ دقیقه و ۳ ثانیه طول می‌کشه. سلام می‌کنیم. خودمو معرفی می‌کنم و سوالمو می‌پرسم. میگه کارش این نیست. میگه پرنده باز نیست. میخنده. عید رو تبریک می‌گیم. خداحافظی می‌کنیم. قطع می‌کنه.

فکر می‌کنم اگه پاییز نبود؛ اگه سرما نخورده بودم و صدام مال خودم بود؛ اگه آخر هر جمله مجبور نبودم دماغمو بالا بکشم؛ حتما بهش می‌گفتم که چه قدر شنیدن صداش برام مهم بوده. حتما بهش می‌گفتم که چه قدر کتابهاش رو دوست دارم. حتما بهش می‌گفتم که به خاطرش داستان سیستان رو (حتی) خریدم و می‌خوام بخونم. حتما بهش می‌گفتم که دوست دارم زن‌های کتاب هاش شخصیت های پر رنگ‌تری بشن! حتما بهش می‌گفتم که یکی از محبوب ترین‌های منه. حتما بهش می‌گفتم که چه قدر خوشحالم از بودنش. بهش می‌گفتم که مستند “آرامش شام” رو دیدم و چه قدر حرفهاش رو قبول دارم حتی اگه ایدئولوژی‌ش رو به طور کامل قبول نداشته باشم.

به قول شاملو اما: مجال بی رحمانه اندک بود و واقعه سخت نا منتظر؛ فعلا به طور مستمر مشغول مچاله کردن دستمال کاغذی هستم و امروز اصلا حال و حوصله پاییز رو ندارم!

پس از پایان:

فردا؛ ساعت ۱۱ صبح بیاین فرهنگسرای رسانه (دروس – میدان قبا). جشن آزادسازی کلی پرنده‌ی خوشگل توی آسمون تهرانه!

راستی عیدتون مبارک!

  1. اسماعيل جعفري

    ای کاش کارش این بود
    ای کاش پرنده باز بود
    که قبول میکرد یباید
    ان وقت مجال نه بی رحم بود ونه اندک

  2. **ریحانه**

    اووووووه گفتی محیا جان!
    منم وقتی سرما میخورم خیلی کم حرف میزنم! حاضرم تب کنم ولی صدام نگیره!:-)
    رضا امیرخانی رو خیلی کم میشناسم! ولی حتما خیلی نویسنده ی خوبیه که شما و دایی میتی طرفدارشین!:)
    ولی در مورده سرما خوردگی تجربه بهم یه چیزی رو ثابت کرده ؛ هرچی بیشتر پرهیز کنی و غذای بدمزه( آب پز) بخوری عمل عکس داره! ولی ته دیگ ماکارونی معجزه میکنه ینی سرماخورده باشی میکنتت آرنولد :-)
    خلاصه ایشالا سرماخوردگیتون خوب و اعتماد به نفستون بره سرجاس و عذاب وجدانتون از بین بره:)

  3. منم تا امروز به همین وضع دستمال ها دچار بودم، بدیش اینه که خوب میشه و باز بد میشه :/

  4. الهه

    محیا خانوم شوما قول دادید شعره کارت عروسیتونو میذارید.ما همچنان منتظریما:-(

  5. تازه وارد

    سلام محیا.
    این پست رو که خوندم روز بعدش سرماخورده بودم. اصلا اینقدر حس سرماخوردگی اش زیاد بود. نمی دونم بدنم چه اصراری داشت واسه سرماخوردن ولی می دونم هرچی پرهیز کردم انگار نه انگار. مطمئنم ولی اصرار داشت.
    هیچی دیگه. سرماخورده هستم در خدمتتون.
    راستی یه تجربه از خوب شدن سرماخوردگی دارم که در طبق اخلاص میذارم و از کادر خارج!
    اگه تو هم مثل من از قرص و دارو فراری هستی بهش عمل کن. یه بار که سرماخورده بودم از قضا مامانم آش رشته درست کرده بود و فلفل سبز(تند) ریخته بود تو غذا. خیلی تند شده بود. داغ داغ و تند خوردمش و بعدش دیگه از سرماخوردگی ام اثری نمونده بود.

    • من در حالت طبیعی غذا رو تند و داغ می خورم
      واقعا هم تاثیر دارد
      دست شما هم درد نکنه!
      : )

  6. سلام…. : ))
    تو خوابگاه سرماخوردن خی لی سخته!

    اصن انگار زمان میبره تا خوب شی…
    هی سوپ میخورم،چای میخورم،ی دستمال کاغذی رو هم تو دو روز تموم میکنم.اون موقع ست ک روی تختم دیدنی میشه،هیچ چی رو نمیشه روش پیدا کرد

    • سلام
      آره واقعا
      منم تا مامانم نباشه خوب نمیشم انگار
      اصلا این مامانا انگار خودشون آنتی بیوتیکن!

      خیلی مراقب باش سرمانخوری پس

  7. یاسی

    ۲بیتش رو بلخره آقا مهدی رونمایی کرد!دست برادر روا درد نکنه،عالی بود واقعا!ولی ظاهرا سورپرایز اصلی پیش شماست محیا بانو!منتظریم;-)

  8. نسیم برومند

    روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
    ومهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
    روزی که کمترین سرود
    بوسه است
    وهر انسان
    برای هر انسان
    برادری ست
    روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
    قفل
    افسانه ییست
    وقلب
    برای زندگی بس است
    روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
    تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی
    روزی که آهنگ هر حرف،زندگی ست
    تا من به خاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم
    روزی که هر لب ترانه ییست
    تا کمترین سرود،بوسه باشد
    روزی که تو بیایی،برای همیشه بیایی
    ومهربانی با زیبایی یکسان شود
    روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم
    ومن آن روز را انتظار می کشم
    حتی روزی که
    دیگر نباشم

  9. نسیم برومند

    محیا خانوم عزیز میخواستم بیام ببینمتون به دو دلیل اولی برای آشنایی بیشتر و دلیل دوم عیادت البته به شرط سلامت که متاستفانه نشد امیدوارم که خوش گذشته باشه
    انشالله همیشه سلامت باشید
    NASIM BOROUMAND

  10. نسیم برومند

    محیا خانوم عزیزم لطفا به +g هم سر بزنید ممنونم

  11. زهرا حمزه

    سلام
    پیوندتان مبارک :)

    میدونستی این پستت به شدت حاوی ویروس مسری بود، محیا؟؟

نظر شما چیست؟