رفقای خیالی

فکر می کنم نیمی از آدم هایی که به قصد خرید کتاب پا به نمایشگاه کتاب می‌گذارند از قبل برای خودشان برنامه ریزی کرده‌اند. روی یک کاغد اسم کتاب‌ها و نویسنده – ناشر را نوشته‌اند و به نیت خرید همان کتاب های لیست شده مسیر خود را انتخاب می‌کنند. اما می‌توانم قسم بخورم که حتی یک درصد از این آدم‌های روشن فکر و برنامه‌ریز به هدف خود نمی‌رسند. نه‌این که نخواهند… نمی‌شود. نمایشگاه کتاب نظم بردار نیست و این را خیلی راحت از همان در ورودی می‌توان فهمید. شاهد دوم هم همین جملات جدا کننده‌ برای صف خواهران و برادران است که در حد یک نوشته‌ی بی‌قواره و خنده‌دار باقی می‌ماند. یا حتی همین ترتیب غرفه‌ها که قرار است بر مبنای حروف الفبا باشد که خیلی وقت‌ها نیست.
بگذریم …
ما هم مثل همان نیمه‌ی برنامه ریز … روشن فکر مآبانه حتی روز رفتن به نمایشگاه خود را تعیین نموده و تا آن روز هم هر روز کتابی به لیست عریض و طویل‌مان اضافه کردیم. تا این‌که روز موعود رسید و پا گذاشتیم در همان وعده‌گاه عده‌ی کثیری و محل خرید کتاب عده‌ای قلیل. در همان قدم‌های اول بود که صدای شاتر دوربینی را شنیده، سر برگرداندیم و همان همیشگی را دیدیم. پس از سلام و علیک به راه خود ادامه داده و مستقیما وارد شبستان شدیم .
در لحظه‌ی ورود چیزی که زیاد بود حوصله بود. غرفه‌های سمت راست را از الف تا پ تابع النعل به نعل گشتیم و حتی یک بار به یاد لیست نوشته‌ی شده‌ی مذکور نافتادیم. اما در همین گشت زدن‌ها انتشاراتی را دیدیم که بعد از همه‌پرسی دو نفره‌ی مان مقام دوم ناشران را به دست آورد. نشر «آموت» و «یوسف علیخانی» بالا بلند و خوش اخلاق که در همان قدم‌های اول ما را سر ذوق آورد.  و یک تنه ترغیبمان کرد بی که به آن فهرست دست‌نویس وقعی بنهیم خرید کنیم و در آخر با هدیه‌ای غافل گیر هم شدیم.

خسته … تنها … گرسنه … در راهرو ها با همسر جان قدم می‌زدیم که ناگهان صدایی ما را به خود آورد. همکلاسی جناب همسر بود که حسادت ما را بر انگیخت چه که ایشان فرد شناخته شده‌ایست و کسی ما را نمی‌شناسد.
در همین افکار غوطه ور بودیم که ما را نیز صدا زدند و دو عدد از همکلاسی‌ها به همراه دختر جانشان ستاره که شاید از خوانندگان این سطور هم باشد را از نزدیک ملاقات کرده و حسادتمان فروکش کرد.
در دور گردی‌هایمان به نشر «ماهی» رسیدیم. نشری که رتبه‌ی اول را به او می‌دهیم. فروشنده‌ای خوش صحبت داشت برای یکی از مشتریانش داستان قلب سگی را به طور کامل و بی کم و کاست تعریف می‌کرد و دو تا فروشنده‌ی دیگه هم داشتند کتابهایی که ما انتخاب می‌کردیم را دانه به دانه جدا می‌کردند و حتی با پای سیب از ما پذیرایی کردند (که البته تاثیر آن در امتیاز دادن غیر قابل انکار است ؛ چون هم ما گرسنه بودیم هم او بسیار خوش‌مزه بود)
از نشر ماهی که بیرون زدیم چشمم به ۷ روایت خصوصی روشن شد. نوشته‌ی یکی از محبوب‌ترین‌هایم «حبیبه جعفریان» و آخ که چه قدر دوست داشتم که خودش هم مثل امیر امجد، لیلا کردبچه و کلی نویسنده‌ی دیگه موقع فروش کتابش می‌بود. بعد از آن به نشر ثالث رسیدیم. نشری که رتبه‌ی سوم رو تصاحب کرد بابت فهیم بودن فروشنده‌هایش. و بابت کتاب‌های حامد اسماعیلیون که …

نمایشگاه امسال پر بار بود؛ این همه دوست خیالی برای من آورد که قرار است شب‌هایی را با هم صبح کنیم.

رفیق جانمان را هر چه چشم گرداندیم ندیدیم … زهرا منصف … حیف!
از کنار انتشارات نیستان گذشتیم و کتاب نخریدیم و بعد هر چه گشتیم پیدایش نکردیم … حیف!
روایت‌های یک شغل همشهری داستان تمام شده بود … حیف!
نصف کمتر لیست کتابهای مورد نظر را خریدیم … که حیف ندارد … از مقتضیات نمایشگاه است.
نشد که شما را ببینیم … حیف!

  1. محیا جان من اصفهان زندگی می کنم می خوام ببنم روز و ساعت کلاس ها ج.ری هست که بشه اومد تهران !
    سوال دیگم هم اینه موقع ثبت نام اعلام می کنید انشاالله
    چون به احتمال قوی میخوام ثبت نام کنم.
    +متن بالا رو هم خواندم به شخصه وقتی نمایشگاه باشه بی هدف می رم هرچه پیش اید خوش اید!!

  2. اون روز من هیچ کدوم از لیستم رو نخریدم بعد اومدم کتاب فروشی سر کوچمون بیش ترشو خریدم.
    خیلی هم شاد:))

  3. آتوسا کمالی

    پس منتظر مشخص شدنش می مونم
    خبر ها رو از اینجا پیگیری می کنم.
    سپاس
    به امید روز های خوب زنده باد

  4. **ریحانه**

    من امسال دوبار اومدم نمایشگاه!
    ولی نسبتا هر دو بار رو جلوی غرفه های رادیو جوان- رادیو نمایش -(نشر نقش و نگار) که امیرعلی نبویان رو آورده بودن- نشر مثلث که ضابطیان رو اورده بود وایسادم!
    و هیییچی کتاب ندیدم!:)
    +وقتی اسم پست رو دیدم یاد اون جمله افتادم که میگه : یه دوست خیالی که واقعا دوستت باشه بهتر از یه دوست واقعیه یه که خیال می کنی دوستته!

  5. اگه خیلی دوست دارین مارو ببینین یه بار پاشین بیاین شهرما که منم شمارو ببینم و از دلتنگی درام خیلیم راه دور نیستا
    شما چرا درک نمیکنی؟؟؟

  6. عاطفه دژپور

    سلام
    من به رفقای خیالیت حسودیم شد خووو
    باز هم رفتی سراغ بهترین ها محیای خوش سلیقه و نکته بین
    راستی چه جلد بامزه ای داره اون کتاب اگه اشتباه نکنم “کتاب کوچک فلسفه”
    چقدر تعریف “خاطرات صد در صد واقعی یک سرخپوست پاره وقت” رو شنیدم،باید چیز جالبی باشه
    همینطور “رگتایم” و “کوری”
    عنوان “بیشعوری” رو خیلی دوست دارم ،یه چند خطی هم ازش خوندم کلی جذبم کرد.
    آفرین بر شما زوج خوشبخت
    پیروز و سربلند باشید.

  7. سلام
    شرمنده دو روزه دارم مولانا رو وسط امتحانیه زیر رو می کنم این مصرع من ماهیم ..رو پیدا کنم که نمی کنم متاسفانه
    میشه بگید کدوم دفترشه یا کدوم داستانه
    یه نشونی که بتوانم پیداش کنم
    ممنون
    وبه امید روزه ای خوب زنده باد

    • خیلی شعر معروفبه که
      این طوری شروع میشه:
      بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
      بگشای لب که قند فراونم آرزوست

      و بعد میرسه به
      این نان و آب چرخ چو سیل‌ست بی‌وفا
      من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست

      غزل ۴۴۱ دیوان شمس

  8. ســــــــلـــــآمـــ ــ ــ ــ ــ محیا بانو….خوبی عزیزم؟
    من که واقعا از دیدنت خوشحال شدم…خیلــــی…آخه اصلا فکرشو نمی کردم…و اینکه به قرار خیابان ایران در نمایشگاه نرسیدم و حیف شد…اما وقتی اون روز دیدمتون دیگه جبران شد…
    و باز خوشحال تر شدم الان که فهمیدم چه اتفاقی قبلش برای شما افتاده بود.
    :)
    بله من همیشه از خوانندگان وبت هستم….مخصوصا این سطور…
    .
    .
    .
    به قول یکی از دوستام…موفق تا همیشه

  9. سلام محیاجووون
    یاد نمایشگاه کتاب پارسال افتادم…امسال نشد… حیف!
    منم کلی لیست نوشته بودم .چون قرار بود که برم اما یه دفعه ای نشد …حیف!
    ولی پارسال که رفتم لیست ننوشته بودم کلی هم کتاب های خوب خوب خریدم!!!! :)
    ولی هفته بعد اگه خدا بخواد می خوام برم کتاب فروشی مژده (رشت) کتابهایی که میخوام رو بخرم:)

  10. سلام محیا بانو!
    اول بگم اون دکلمه اون شبت بود خیلی دوسش داشتم..نمیدونم بهت گفتم یانه!خخخ!!!
    این همه کتاب؟
    مبارکه ایشالله وقت کنی بخونی شون:)
    +آخی…آقا مهدی چقدر خرج فرهنگی افتاده رو دستش طفلی…خخخخ!

  11. آتوسا کمالی

    آهان
    من دارم مثنوی رو زیر رو می کنم:(
    ممنون

  12. سلام محیا جان
    من دوباره نوشتم…
    یادت هست گفتم می نویسم برایت میفرستم،حالا نوشتم و خبرت کردم
    ممنون بابت همه تشویق هایت دوست نازنینم
    همیشه دوستت دارم :*

  13. راضیه

    سلام!
    عکس رو که دیدم حسابی حسادتم گل کرد!!!!خوش به حالت :)چندتاییشون رو خوندم، میدونم کتابای خیلی خوبین و لذت میبری ازشون!چنداتییشون هم توی لیست خواندن های بعدا م هستن!!!(مثل اسماعیلیون که نمیدونم چرا نخریدم کتاباشو!!)شاید هم بعدن از خودت گرفتم!(البته قول میدم زودتر از یک سال پسش بدم!!:))
    من کتاب روایت های یک شغل رو خریدم!!! تازه برای خوندن قرض هم میدم!گفتم که اطلاع داشته باشی..
    شبت خوش

  14. مژده

    سلام خانم ساعدی
    گروه آقای جوادزاده دیگه کلاس اجرا نمیذاره؟؟؟؟؟؟

  15. کرمان-شهربابک
    بدو بیا منتظرم
    محیا پیچوندی یاواقعا میای؟؟؟

    • میام ایشالا
      البته تابستون میشه و اون اطراف گرمه
      زمستون میام ایشالا!

  16. خیلی خسته خیلی پرِ بغض داشتم تو وب تو و جنابِ مهدی بالا پایین می رفتم و پست هاتون رو میخوندم بعد رسیدم به این پست. من که بودم محیا… و خب چون سر غرفه بودم نمی شد بیام دور دور کنیم با هم… و چند روز بود که اصن نمی شد شماره ت رو بگیرم!!نمی دونم چرا!! و کلی حسرت موند به دلم و غصه شد برام که ندیدمت. بعد هی از جلو نشر نی رد می شدم که شاید مث پارسال همون حوالی ببینمت… نشد خانووم، نشد این خوش اقبالی نصیب من بشه! و حیف…

    • رفیق جان
      باور کن این روزها دعام اینه که یه کم خلوت بشم
      یه قرار باهات بزارم و دلی از عزا در بیارم
      دعام کن
      زیاد!

  17. **ریحانه**

    محیا بانو !
    برا ما دانش آموزا دعا کن تو امتحانا موفق شیم:*)
    +چرا منو که تو سایت خیابان ایران واست درخواست دوستی دادم تایید نمیکنی؟:( :( :(

  18. مدیونی اگه فکر کنین من زمستون درس دارم….والا
    تا حالا این ورا اومدی مگه؟؟

  19. سلام محیا جون خوبی گلم؟

    یه سوال از خدمتت داشتم مبنی بر اینکه من و دوستم تو صفحه ی خودمون تو خیابان ایران تو قسمت پیام های خصوصی یه سری حرفای جالب ردو بدل کردیم اونم عکسش رو برام فرستاد دیدمش و مطمئن از من ولی دوس ندارم عکس باشه یا حرفامون باشه تو پیام هامون و هر چقدر تلاش کردیم این پیاما حذف شه نشده که نشده و میره تو آرشیو خصوصی یعنی اصن گزینه ی حذف نداره لطفن خواهری کن لطف کن کمکمون کن واجبه عزیزم.چی کار کنیم؟؟؟

  20. **ریحانه**

    زن دایی ٬لطفا به دایی میتی بگو مث شما جواب کامنت ها رو بده!:(
    واقعا آفرین به شما و رعنا شمس که جواب میدین و بی معرفتی نمیکنین!!

  21. سلام…
    غرض دیدار بود که بگم من هم پیگیر نوشته هات هستم محیااا…
    همین!!!
    بنویس دیگر…!!!!!

  22. رايحه

    یه مدتی‌ه وقتی‌ تو وب پرشانی ها می گردم متاسفانه حس کامنت دادنم نمیاد اما حالا اومده…
    سلااااااام
    خیلی بده که تو نمایشگاه با یه لیست بری…چون اونوقت فقط باید دنبال غرفه ها بگردی و وقت تلف کنی و هیچی نصیبت نشه…سال بعد دیگه اینجوری نمایشگاه نمیرم…اگه هم برم ۲ بار میرم تا بتونم چندتا کتاب ببینم…
    اطلاعاتی ها که ماشالا هیچی نمی دونستن!یعنی هیشکی هیچی نمیدونس!میگم آقا/خانوم غرفه هم اندیشان کجاس؟
    -هم اندیشان؟شیب؟بام؟
    سبک شناسی بهار چی؟
    -خود بهار؟سبک شناسی داریم اما بهار نیست!

  23. **ریحانه**

    وااااااای رایحه جان شمام دنبال غرفه ی هم اندیشان میگشتی؟!:) :)
    من وقتی رفتم پیداش کردم!:)
    امسال خلوت بود*)

  24. سلام محیا خانم…
    خوبی؟
    این خیابان چرا اینقد بی نظمه؟
    +مرسی که لطف می کنی و جواب میدی…
    ضمن این که شنیدم قول میدی بری شهر بچه ها….شیرازو که فراموش نمی کنی!!!!!!!

  25. سلام محیا
    بابا تو که هنوز پست جدید نذاشتی
    راستی واسه ماه رمض
    واسه ماه رمضون امسالم برنامه دارین؟؟؟عایا؟؟؟

  26. مژده

    میگم اگه یکی ی مدت طولانی نتش قطع باشه
    هــــــــــــــــــــــیــــــــچــــــــــــی از دس نداده…
    بس که گروه شما زودبه زود مطلب میزارن!!!والـــــــــــــــــــــــا

  27. هنوز هم وقتی صدای گرمت رو وقتی داری از کل کل بین آقا میلاد و آزادی که زیر شلواری چین دار پوشیده گوش میکنم عشق میکنم…

    :))))

  28. سلام….
    خوبیدمحیاخانومی?????
    شماشایدمنونشناسید خوب حقم دارید دیگه,اخه من تاامروز مخاطب خاموش بودم…..
    چندتامطلب مهم اول این که اگه شهربچه هامیرید شهرماهم بیاید که بسی بسیارخوش اب وهواست…
    تازه باتهران هم فاصله چندانی نداره…
    مهمترازهمه این که همه چیزوباهم داره…
    کوه,دریا,جنگل,دشت,,………

    هرچی که بخواین تازه اماکن تاریخی هم تادلتون بخوادداریم….
    اگه افتخاربدیدمیتونیم درخدمت باشیم….
    موردبعدی این که اگه ی نفردست به قلمش خوب باشه وبرن
    ادرای برنامه تلوزیونی یارادیویی متن بنویسه ازاولش بایدچطوشروع کنه?????
    ثاروچطوربایددراختیاربرنامه ای بزاره????
    .?

    موردبعدی اینه که من یه فکر وایده ای دارم که باید شخصا

  29. بایدشخصابه طورخصوصی به شمابگم که خوب نمیدوتم چطور باید
    این کاروبکتم….
    راستی شهرمونم شهرسرسبزوباصفای(آمل)میباشد
    ازشهرهای استان هم جوارتهران ینی استان مازندران….
    خوشحال میشیم تشریف بیارید…
    راستی خوشحال میشم نظرتونو تووبلاگم ببینم…
    جوابمم لطفا هرچه زودتر دراولین فرصت بدید اخه کار مهمی دارم باهاتون…
    متشکر
    درپناه حق
    یاعلی

  30. سلام بر محیا بانو
    چطوری محیا خانوم..
    جمعه ها وقتی اول برنامه صداتو میشنوما یاده ماه ترین ماه پارسال میوفتم..
    یادش بخیر.
    آها راستی اینو بگم امسال من کنکوریم و مدرسه کلاس کنکور میرم مدرسه بعد یه معلم فیزیک داریم آقا کپ شماس.. حرف زدنش حالت چهرش خوده چهرش حتی صداش.. بخدا روز اول که دیدمش کپ کردم..
    خیلی هم عالی این معلمه باعث میشه خیلی بیشتر از قبل یادت باشم

  31. سحرازاصفهانم

    سلام.میشه کمکم کنی خیلی نوشته ازخودم دارم دوست دارم بدم به یه باتجربه نظرشو بده وبگن میتونم نویسنده بشم وراهم داخل نویسندگی پیدا کنم؟؟؟؟ایمیل مو میذارم بهم خبر بدید لطفاdr.rahimi1374@jmail.comمنتظر خبرتونم

نظر شما چیست؟