سلیمان و من

من فکر میکنم … به دهانی، به نگاهی، به نفسی، به اندیشه ای که بوییده میشود و صدای قلبم را خاموش میکنم که تاریکی بهترین پناه است.

من فکر میکنم به سرزمینم . به سرزمین . که به کفر پاینده است و به ظلم اما نه.
من فکر میکنم به چاه و به فریاد یک مرد ، به فریاد یک نهاد که تنها با چاه قسمت شد.
و به شلیک  دو صف پیوسته ی نفرات بسوی یک نفر. تنها یک نفر.
و صحرای قاچ قاچ دل که به یمن خون هفتاد نفر و دو کودک ، سرخ ترین صحرای کره ی تاریخ شد.
و به بهت یک نبی عاشق از دیدن گوساله ی سامری در حجله .
و صلیبی که نردبان شد از فرشی به عرش ، تا ۲۰۰۰ سال بعد یک پاپ ،یک اسقف ،یک نفر، دو پایش بر فرش، تعیین کند، که خیال کند او تعیین میکند، که من ، که ما به عرش میرویم یا نه.

من فکر میکنم به همه ی ظالمان و کافرانی که جاودانه میشوند. کافران جاودان. ظالمان جاودان. من به قیمت جاودانگی در تاریخ فکر میکنم. و جیب های خالیم را ناشیانه عریان میکنم.

من فکر میکنم به تو که چقدر کوچکی، که چقدر کوچک مانده ای ، که هنوز گم میشوی. که گم شده ای، درست در  روزهای اوج قله  . و نشانی را بی رحمانه ریز ریز میکنم.

من آنقدر فکر میکنم که دریچه ی فکرم از فشار قطره های ذهن آب شده ام  خیس میشود و بخار میگیرد . و دلم می خواهد برای هزارمین باربه افسانه ی ساختگیم از سلیمان فکر کنم و از خدا تنها باران بخواهم.


… وسلیمان دانست این قضای خداوند است که باران بر مردمان نبارد. پس بازگشت نزد ایشان با سری افکنده و دستانی به زیر آویخته که وعده کرده بود جز به مژده ی باران دست از آستین نگرداند و پای به شادی نکوباندو چون به دروازه ی شهر رسید زنانی دید لب تشنه با کودکانی خفته به دامان و مردانی پریشان. جمعی به خاک نومیدی نشسته و جمعی دست نیاز به آسمان بر داشته. پس دلش از درد مردمان به درد آمد و فزونی غم ایشان تاب نیاورد.دست و پای به رقص آورد و خدای را گفت: بر من ببخشای که گفتن تقدیر تو در توانم نیست.

مردمان که پنداشتند سلیمان به مژده ی باران میرقصد، از جای برخاستند و از پروردگارشان عذر گناه خواستند و چندان به شکرانه گریستند که خاک خشکیده را جویها روان شد. پس خداوند را عشق مردمان کارساز افتاد و قضای خود به رضای مردمان گرداند. باران بارید و جوی اشک مردمان ،از عشق، بارور شد

نظر شما چیست؟