عین بدبختی‌ست که بتوانی بنویسی، خودت هم با خبر باشی که می‌توانی بنویسی، دوست هم داشته باشی که بنویسی، دیگران هم دوست داشته باشند که بنویسی و هفته‌ها ننویسی یا شاید ماه‌ها، سال‌ها، قرن‌ها…

امیدوار بودم که بتواند کمکی باشد، چشمه‌ی الهامی شاید یا راهگشایی برای شریان ِ کلمات.
اما کلماتم این روزها نیستند، از نبودشان دست و پایم را گم می‌کنم.
گفتی:«بنویس! از من بنویس!» گفتم:«حتما»
اما نگفتم که این روزها روزهای نوشتن نیست. که حتی اگر بود، من چه طور می‌توانم مشت کنم و قلبم را بیرون بیاورم. که اصلا چه طور می‌شود تو را با همین کلمات ِ دور از دستِ ناقابل توصیف کرد؟!
نگفتم که چه بی‌قراری‌ای به جانم می‌پاشد ناتوانیم در تعریف.

موسیقی سیصد و هفتاد بار تکرار شده و تو چندین برابر در من تکثیر. نگفتم که چه آشوبی به پا کرده‌ای در من.
چیزی در تنم می‌روید از تماشای هر قدمی که بالا می‌روی! چیزی در تنم می‌لرزد از تماشای خانه گرفتن و جا خوش کردنت در دلم! چیزی در تنم به جنگ ِ با من بر می‌خیزد و بعد از امتحان گرز و شمشیر و تفنگ و از پا نیفتادنم، با تانک از رویم رد می‌شود و من جُم نمی‌خورم! من در آتش آوارترین شب‌های این جنگ هم خم به ابرو نیاورده‌ام.
می‌خواهم تو فاتح ِ این میدان، این قلبِ تا به حال اِشغال نشده، این آدم ِ چندی مشغول آهن دلی باشی.
چیزی در تنم می‌دود از تماشای تو که از قلبم بالا می‌روی و پرچم می‌کوبی بر رویش!

موسیقی همچنان تکرار می‌شود و من تمام فکر و ذکرم شده کسی که ایمان دارم شانه‌هایش مهربانی و احترام و همدردی را خوب بلدند.

موسیقی همچنان تکرار می‌شود و حالا دیگر می‌دانم مسبب این ننوشتن تویی، که نگرانی‌ها و شیطنت‌ها و حتی مهربانی‌هایت خط خطی می‌کند افکارم را، شکل دیگری به آنها می‌دهد.

موسیقی همچنان تکرار می‌شود. گفتم« … »گفتی: «بنویس! همین امشب بنویس»

نظر شما چیست؟