سوال اساسی زندگی

راستش را بخواهید پیش‌ترها غصه‌ام می‌گرفت اگر ازم می‌پرسیدند چه کاره‌ای، از بس که نمی‌دانستم چی باید بگویم.

یا توضیح آن‌قدر طولانی بود که از خیرش می‌‌گذشتم، یا فکر می‌کردم زندگی‌ام آن‌قدر بی‌ربط هست که اصلن گفتن نداشته باشد.

حالا، گرچه هنوز هم وقت صحبت از برنامه‌ی تازه‌ای، وقت حضور بی‌واسطه‌ی آدم بزرگ‌ها دور و اطرافم در اکثر روزهای هفته، وقت پیدا کردن موسیقی‌های تازه، یا خواندن قصه‌هایی که نفس می‌برند، یک دفعه‌ آن همه آرزو، و آن همه رویا و خواستن، هجوم می‌آورند باز، گرچه گاهی می‌شوم همان که از نوجوانی گذر کرده بود و دیده بود که مخاطب تمام قصه‌های دنیاست، و نه آفریننده‌ی حتی یکی‌شان، دیده بود و باور نمی‌خواست بکند، و غصه بیچاره‌اش، رویای از دست رفته دیوانه‌اش می‌کرد، گرچه خیلی خوش‌بین که باشم، همه‌ی سهم‌ام از قصه‌های این دنیا، همین چند خط ِ کوچک این‌جاست فقط و تمام عشق و احترامم به پرسونای عزیز ، و گرچه هنوز هست لحظاتی که یادم می‌افتد هر چه کردم و هر چه می‌کنم، از سر ناگزیری‌ست، و آن احتمال امیدوارانه‌ی لعنتی، که حالا که آن بزرگراه خوش آسفالت و خوش آب و هوا را رد کردم، دست کم دوربرگردانی همین نزدیکی‌ها هست…؛ کلیت‌اش را بخواهی بدانی، دیگر آرامم.

حالا ازم می‌پرسند چه کاره‌ای، و من که دیگر همان یک ذره قدم زدن در وادی ایمن را هم پشت سر گذاشته‌ام، شانه بالا می‌اندازم که … هیچ‌کاره!

و به همان مبل کهنه‌ی رنگ و رو رفته‌ام، تکیه می‌دهم، کتابم را می‌گیرم دستم، فکر می‌کنم این حفره‌ی همیشه خالی نادانسته‌ها را یک کمی پر می‌کنم یک وقتی، یک روزی، گیرم که سرعتم لاک‌پشتی‌‌ست، و می‌رسم به جایی که از روی مبلم بلند شوم، و وقتی ازم می‌پرسند که چه کاره‌ای، گلو صاف کنم و بگویم…

خب، الان نمی‌دانم آن موقع می‌گویم چه کاره‌ام که!

* مامان‌بزرگ این وقتها یک کلید واژه دارد، نگاه می‌کند توی چشم‌هام و می‌گوید ناشکری! نمی‌گوید ناامیدی، افسرده‌ای و … ؛ می گوید ناشکری.

نا شُکرم

* عزیز خوب من! تو هرگز دیر مکن! حوادث اما اگر دیر کردند، چاره‌ای نیست … صبور باش!

یار! نمی‌شود عمری نشست و حسرت خورد که:

«ای کاش این واقعه زودتر اتفاق افتاده بود، و آن حادثه، قدری پیش از آن، و آن یار که می‌طلبیدم، زودتر به دیدارم می‌آمد و این مال، که حال به من تعلق گرفته است، پارسال می‌گرفت.» نمی‌شود یارا! اینها که حسرت خوردنی‌ست ابلهانه و باطل، حق آدمیان کم‌عقل است.

باید دوید، رسید، حادثه‌ای دیر را در آغوش کشید و گفت: دیر آمدی ای نگار سرمست، زودت ندهیم دامن از دست.

نظر شما چیست؟