فَسُبْحَانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ وَإِلَیْهِ تُرْجَعُونَ*

کنارت نشستم.
قرآن را محکم گرفتم.
چشم‌هایم را رها کردم بین ِ آیه‌های یاسین.
عمه گفته بود مریم؟!
من که از یاسین دل نمی‌بُرَم.
آینه را کج گذاشته‌اند.
می‌خواهم به کسی بگویم.
بگویم که نمی‌توانم از آینه صورتت را ببینم.
نگاهم می‌افتد به تصویر نا‌آشنای خودم در آینه‌ای که صورت تو را کم دارد.
آخ اگر چشم‌هات را می‌دیدم، فقط چشم‌هایت را…
یک مشت گل می‌پاشند روی سرمان.
بوی یاس مشامم را پر می‌کند.

هنوز چشم‌ام دنبال آیه‌هاست.
نزدیک‌تر می‌آیی.
انگشت و انگشتر و دست‌های تو.
انگشت و انگشتر و دست‌های من.

کج می‌شوی.
حالا تصویر جفتمان در آینه هست.
توی گوشم می‌خوانی: اَنکحتُ عشق را و تمامِ بهار را… زوجت ُ سیب را و درخت انار را!»
قند‌هایی که بالای سرمان می‌سابند
توی دلم آب می‌شود.

* عنوان آخرین آیه‌ی سوره‌ی یاسین است.

  1. سلام
    متن تون دوست داشتم.
    از سایت همسرتون به سایت شما رسیدم.
    اونم با سرچ کلمه میلاد دخانچی!

نظر شما چیست؟