مطلع الفجر

 

باید یکی از همین سحرها؛ آفتاب نزده سیرخواب بیدار شوم. بی‌که مجبور باشم از خانه بزنم بیرون، که صدای آمدن صبح را بشنوم، صدای پرنده‌ها را و صدای لاستیک تک و توک ماشین‌ها را. دلتنگ آن ساعت‌هام.
انقدر دارم نیمه‌شب‌ها را زندگی می‌کنم که به قول آقای شاعر، تنفس صبح یادم رفته.
به انتظار برای روشنایی، به دیدن صبح نیاز دارم.

  1. این حکایت آدمیه که دلش واسه زندگی کردن تنگ شده از بس که کار دنیا امون زندگی رو ازش گرفته!
    درست می گم؟
    آخه این حسو بار ها تجربه کردم وقتی وقت ندارم سرمو بخارونم دیدن برگ درختا بی دغدغه آرزوم میشه!

  2. سلام:)
    الان بیرون بودم،وقتی داشتم با عجله و با هزارجور فکر برمیگشتم خونه
    یه لحظه دلم خواست یه کم آروم و با لذت بیام …
    خیلی عالی بود،حس خوبی بهم داد…

  3. سلام زندایی گلم محیا بانو
    خوبی ؟خوشی ؟
    زندایی من روز معلم بود صبح زدم بیرون لذت ببرم یه لذتی بردم که نگو قشنگ تا یک ماه و خورده ای تو لذتش بودم البته تو بیمارستان اونم کجا … ” کما ”
    حالا اگه دوست داری سحر برو بیرون :)

  4. من اصولا تا دوقدم مانده به صبح بیدارم . . .
    ولی موقعه تنفس صبح دیگه میخوابم . . .:-)

نظر شما چیست؟