منگی

داستانی نوشته بودم درباره یک دختر جوان زیبا که بعد از مرگ، گورکن دلش نمی‌آید خاکش کند. بعد هم که گورکن با خودش کنار آمد، یک کرمی پیدا شد که دلش نمی‌خواست بدن این دختر متلاشی بشود. چاپش کردم، ولی نگرفت. آن موقع نفهمیدم، ولی حالا می‌دانم چرا؛ درست فضاسازی نکرده بودم.
اینجا آن‌طوری که همیشه به ما می‌گفتن تنگ و بی‌هوا نیست. سنگ فشار نمی‌آورد، سبک هم هست تازه. هوا خفه نیست، تازه‌ است.
بوی گل می‌آید. بو زیاده البته. مثلا همین‌جا زیر دماغ من یک ته سیگاره، نمی‌بینمش اما بوش ترکیبی از سیگار camel و بوی غلیظ یک عطر مردانه است. به این بو که فکر می‌کنم یاد مردی با شانه‌های پهن می‌افتم که همه مردانگی‌ها، آرزوها و ترس‌هایش را پک زده توی یک سیگار و بالای جنازه زنش، دخترش یا معشوقه‌اش له کرده.
دلم می‌خواهد کرم‌ها زودتر پیدایشان شود تا ببینم دلشان می‌آید بدن من را فاسد کنند یا نه… برای داستانم تحقیق کرده بودم، می‌دانم جنازه‌ها تا چند روز تازه‌ی تازه می‌ماند.
دختر داستانم از لحظه‌ای که مرد نگران بود. نگران پیام‌های توی گوشی‌اش، داستان‌های روی میزش، فیلم‌های توی کشو‌، هر چیزی که از همه مخفی کرده بود و حالا بعد از مرگش کم‌کم عیان می‌شود. حالا اما هیچ کدام از آن حس‌ها اینجا دیگر واقعی نیست. اینجا هیچی نیست؛ به خصوص نگرانی.
اینجا صدا هم نیست. نه صدای بیل و کلنگ، نه صدای گریه و ناله، نه صدای قرآن و مداحی، حتی صدای خودم هم دیگر نیست. سکوت محض است و تاریکی محض؛ اما نه این سکوت وهم آلود است و نه این تاریکی پر سایه. سکوت خالص‌ه و تاریکی شفاف.
مثل وقتایی که رفتی مسافرت و خسته و کوفته نشستی تو ماشین و هی خوابت می‌آید و هی نمی‌خواهی بخوابی و منگی و این منگی خیلی خوبه و بعد، یک لحظه، منگی تمام می‌شود و چشمهایت سنگینت، سبک می‌شود و خوابت می‌برد.
بیدار می‌شوی و می‌بینی رسیده‌ای.
رسیدم.
اما اگر برگردم، داستان قبلی‌ام را پاره می‌کنم و داستان نویی می‌نویسم.، که به جای اینکه تاریک باشه و سرد؛ مثل کارهای ساعدی و هدایت، روشن باشد و سبک باشد و خنده‌دار مثل نوشته‌های فهیمه رحیمی و مودب پور.
درباره کرمی که عاشق جنازه‌ای می‌شود و دلش نمی‌آید آن را فاسد کند.

نظر شما چیست؟