مورچه

کاغذمو از زیر پاش کشیدم کنار. خورد زمین و یه مدت گذشت تا به خودش بیاد. گفت: «ببخش تو رو خدا! ما بچه سال بودیم، بابامون مرد. سراغشو می‌گرفیتم آسمونو نشونمون می‌دادن، این شد که سر به هوا شدیم.» سرش را بالا گرفت و سقف را نگاه کرد. با دکمه‌ای که زیر دستم بود، شدت نور را زیاد کردم. چشمانش سوخت و سرش را پایین انداخت. سرفه کردم که یعنی ادامه بده. دستش را جلوی نور گرفت. نور را خاموش کردم. گفت «اینا رو می‌گم که ملتفت شی ما هر غلطی کردیم، از روی ناچاری بوده، از رو نداری» خنده‌ام گرفت. بلند خندیدم. تعجب کرد و همانطور که هنوز دستش را سایه چشمش کرده بود نگاهم کرد. همین که دستش را برداشت، نور را روشن کردم. چشم‌هایش را جمع کرد. گفت «چیه این کوفتی؟ انگار بخاری تو چشام روشن کردن.» حوصله‌ام سر رفته بود. توی جیب‌هایم دنبال سیگار گشتم، نبود. سیگاری نیستم. خودکاری گذاشتم گوشه لپم که ژستم به هم نریزد. گفت «بچه آخری؟… بچه آخری که این همه عقده‌ای بار اومدی دیگه». نور را روشن کردم و شدتش را گذاشتم روی بیشترین حالت. یه بوی عجیبی ازش بلند شد. گفت: «بابا چی از جون من می‌خوای عقده‌ای؟ زیرمیزی بدم بی‌خیال ما می‌شی؟» نو را خاموش کردم. پوستش تیره‌تر شده بود و حرکتاش کند تر. صدایش هم عوض شده بود. با صدای جدید گفت: «من از کجا می‌دونستم تو داری خبر می‌نویسی. من اصلا حواسم به تو نبود بابا. داشتم رامو می‌رفتم جون شما. چه می‌دونستم الان نقطه سومِ ت م، چه می‌دونستم تو انقدر بد خطی که توی اون کاغذ کوفتی‌ت فرقی بیت ت و ش نیست و تنها توفیرش یه نقطه است. چه می‌دونستم با وجود من تراب می‌شه شراب»

با دستم لهش کردم، چراغ مطالعه رو خاموش کردم. اف اچ نیوز رو چند باری رفرش کردم. هنوز فیلتر بود.

با بچه‌ها داریم تمرین داستان نوشتن می‌کنیم. هر روز پنج تا کلمه پیشنهاد می‌شه و بهونه‌ای میشه برای خلق یه قصه
کلمه‌ها رو بلد کردم
این تازه قصه اوله

Tagged:

نظر شما چیست؟