نفس نیزه و شمشیر و سپر بند آمد

از کوه بالا رفتن.

 

چاقو گذاشت زیر گلوش

چاقو نمی‌بُرید.

 

بار اول …

بار دوم …

بار سوم بود …

 

گوسفند را دید و پیغام جبرییل را شنید.

سجده‌ی شکر کرد.

صورت گذاشت روی صورتِ پسرش …

 

صورت گذاشت روی صورتِ پسرش.

گفت: بعد از تو خاک بر سر دنیا!

صدای هلهله‌ی دشمن…

 

* عنوان از حمیدرضا برقعی

نظر شما چیست؟