گاهی پیش می‌آید…

گاهی می‌شینم حس‌هامو جراحی می‌کنم. چرا فلان آدم خوب رو دوس ندارم؟ چرا همیشه ازش تعریف می‌کنم پیش دیگران اما پنهانی دنبال نقطه ضعف می‌گردم ازش؟ یا چرا حتی بی‌رحمانه پیش همه نقدش می‌کنم؟ علیه ‌اش تیم جمع می کنم حتی!؟ دنبالِ بهانه‌ام!

بعد می‌بینم بی‌دلیل نیست. (از حسادت نیست.) می‌بینم که دلیل داره، می‌بینم که زخمی خوردم ازش، شاید بی‌این‌که روحش خبردار باشه از این زخم.

بیچاره اون، بیچاره من.

بعدش یهو، یا واسه بار هشتصد و شصت و نهم از خودم می‌ترسم. از اون بی‌رحمی که در این آدم آروم زندگی می‌کنه. از اونی که نمی‌بخشه، می‌خواد ببخشه اما نمی‌بخشه. چیزی رو که از دست داده، چه‌طور ببخشه؟

یاد یه جایی از این فیلمه افتادم. مرده که سفیدپوست بود، تو یکی از دادگاه‌های بخششی که بعد از دوران آپارتاید تو آفریقای جنوبی برگزار می‌شد، داشت تعریف می‌کرد که چه طور پدر و مادر یه بچه‌هه‌ی سیاهپوستی رو کشته. با گریه، همه‌ی جزئیات وحشی‌گری‌هاشو تعریف کرد.

بعد همه منتظر عکس‌العمل آدما بودن. تا جایی که یادمه آدم‌بزرگا همه شروع کردن به لعن و نفرین، اما بچه‌هه اومد مرده رو بغل کرد.

اسمشو بذار اغراق اصن، بذار قصه، اما دلم از این بخشش‌ها، از این قصه‌ها می‌خواد، واسه خودم، واسه همه.

نظر شما چیست؟