• یک «برای» می‌گذارم پشت اسمم، می‌گذارم‌ش وسط دو تا گیومه، توی جعبه‌ی بگرد و پیدا کن موتور جستجو.
    چند تا لینک اول، لینک عاشق‌هایی ست که اسم معشوق رفته یا هنوز نرفته‌اشان محیاست .

    لینک‌های بعدی وبلاگ چندتا از این مامان‌های محترم است که قند عسل‌اشان هم نام من درآمده، یکی دو تا وبلاگ هم درباره ی نقد و بررسی فیلم محیا و حتی محیا سازه نگرشی نوین در صنعت ساختمان و خبر از انتشار ماهنامه ی محیا برای سبک زندگی دینی و عزاداری برای محیاهای از دنیا رفته و چند تا وبلاگ هم نام دیگر که متعلق به انسان‌هایی نرمال و آینده‌دار‌ند، و  سر آخر وبلاگ هایی که یک ارتباط‌‌ اکی با من دارند.

    یک «برای» می‌گذارم پشت اسمم، بی‌گیومه، بی‌سخت‌گیری، می‌گذارم‌ش توی جعبه‌ی بگرد و پیدا کن ذهنم، در گذشتن همه‌ی این روزها که گذشت.

    موتور جستجوی ذهن مهربان‌تر از گوگل است، می‌گردد و یک عالمه «برای» پیدا می‌کند برایم، «برای»ِ معنی‌دار، لبخند آور.

    از هدیه‌های کوچک و بزرگ،از حرف ها و نظرهای کوچک و بزرگ، از کلمه‌ها و نامه‌ها و موسیقی‌ها، از همه‌ی فشار انگشت‌ها روی دکمه‌های کی‌بورد، روی خودکار و کاغذ، برای نوشتن نام من، از بالا پایین رفتن و فشار به تارهای صوتی برای صدا کردن نام من، از همه‌ی آن‌نگاه‌های شتابزده و نگران توی ویترین مغازه‌ها، برای پیدا کردن چیزی که من دوستش داشته باشم، از همه‌ی آن لحظه‌های عزیزی که دیگری برای من صرف کرده، از همه‌ی برای من ها.

    خوب نیست آدم این همه فراموش‌کار باشد، این همه نازک، این همه بی‌جان، شبیه یک نهال ترد که با باد خم می‌شود هی، و همه‌ش ترس داشته باشد از شکستن، و همه‌ش دنبال دیواری باشد، تکه‌چوبی، دست‌گیر و تکیه‌گاهی.

    خوب نیست آدم هی دنبال «برای» باشد، دنبال «بهانه»، برای معنا جستن، ماوا جستن، برای به یاد آوردن که تنهایی هست اما او در تجربه‌اش تنها نیست، که تنها نیست.

    خوب است آدم فکر بزرگ شدن باشد، فکر این‌که تنه‌اش، شاخه‌هایش جان بگیرند، سرپا بایستد، تکیه‌گاه باشد خودش، نگاهش به آسمان باشد، به ابر و باران، و نترسد این همه از باد.

    فکری‌ام که آدم هر چه خودش را بزند به آن راه، باز به «برای»‌هایش، به «بهانه‌»هایش زنده‌ست.

    فکری‌ام که سرو کوهی هر چه هم تنومند، باز می‌تواند اسیر بند دام نیلوفر باشد، و نیلوفر ِ در فاصله‌ی دو بهار، در پاییزهای تلخ و زمستان‌های سخت، یادی از سرو کوهی بی‌نوا بیاورد در ذهن‌اش یا نه، او که از یادش نمی‌کاهد، چشم در راهش می‌ماند.

  • آرام با رام فرق می‌کند.
    و من دلم می‌خواست راحت می‌توانستم بگویم همیشه آرام بوده‌ام و رام نه.

    یک بار دوستی، بزرگ‌تری، به‌م گفت خوب «چموش»ای، و من توی دلم لبخند زدم.

    نمی‌دانم دلخوش‌کنک گفت یا چی، هر چه بود، هر چه هست هنوز، خیال می‌کنم بعضی آدم‌ها با همین چموشی، با این «نا»آرامی، یا دست‌کم خیال این‌ها زنده می‌مانند.

    مخالف‌خوانی را دوست ندارم، فضیلتی برایش نمی‌شناسم، بلدش هم نیستم. می‌دانم «پذیرفتن» بخشی از آن چیزی‌ست که اسمش را گذاشته‌اند بلوغ. فقط چیزی دارم، شاید شبیه غریزه‌ی یک حیوان وحشی که بوی قفس را می‌شناسد، غریزه‌ای که گاهی می‌ترساندم و چنگالم را تیز می‌کند، و به‌ش اعتماد دارم.

    نوشته‌های همین‌جا را که بخوانی، خیلی‌شان رجزخوانی‌ست برای آن‌چیزها که مقابل‌شان چموشی می‌کردم، یا خیال می‌کردم که چموشی می‌کنم. خیلی‌شان هم اثر زخمی‌ست که از چموشی خورده‌ام، خیلی از نانوشته‌ها هم، سکوت‌ها هم.

    بعضی‌ها هم مرثیه است، برای چموشی از دست رفته.

    شده که دست‌دست کنم و نزنم زیر کاسه و کوزه‌ی دروغی‌، و بعد بیایم همین‌جا به خود ترسوی محافظه‌کارم فحش بدهم و آخر که مطمئن شدم «دردم» گرفته، بی‌حس نشده‌ام، و اگر افسار دارم روی گرده، دست‌کم جاش زخم شده، هی هم ناسورتر می‌شود، آرام بگیرم.

    سر کلاس، اُستاده چهل و پنح دقیقه حرف زد و یک‌بند دور یک گزاره چرخید. دو سه تا از بچه‌ها سعی کردند مخالفت کنند و نتوانستند، آن کلام‌ اصلی را یادشان نبود و من یادم بود، اما کلمات می‌آمدند تکِ زبان و رهاشان نمی‌کردم. طرف را می‌شناختم، می‌دانستم که حرف من مرغش را صاحب پای دوم نمی‌کند.

    صاف و مثلا حرف‌گوش‌کن نشسته بودم روبه‌رویش و یکی که نمی‌شناختمش، زیر پوستم، بی‌قید، شانه بالا می‌انداخت.

    تحمل نا مهربانی هر کسی را داشته باشم، آدم هایی هستند در زندگیم که فرق می کنند، که جانم‌اشون بشود بله … از دست رفته ام. آدم های عزیزی که نمی توانم زیر دروغ ها و اشتباهاتشان خط بکشم، که ازشان غلط بگیرم، که به رخشان بکشم ناراستی هاشان را؛ چون عزیز اند!

    برای عزیزی نوشته ام، گله کردم، گریه کردم، به یادش آوردم، خودم را نشانش دادم، اما «دیگر» چموشی نکردم …

    از این از کنار راه رفتن ها، از این حرف نزدن و از این «ملاحظه» کردن، می‌ترسم.
    نه که بد باشند همیشه و همه‌جا، نه… اما می‌شناسم‌شان، مثل نم آب می‌مانند، راه می‌جویند، پیش می‌روند، سرزمین‌هایت را بی‌صدا تصرف می‌کنند.

    حالا، شما که سواد داری، لیسانس داری، روزنامه‌خونی، بیا و یادم بینداز که فقط خسته‌ام. که گاهی آدم به چیزی به نام نقاهت نیاز دارد و چیزی هست به نام طاقت، که آدم گاهی ندارد.

    بیا و یادم بنداز، که پشت سرم را نگاه کنم و ببینم که رام نبوده‌ام. که بیش‌تر وقت‌ها، وقتی پهلو گرفته‌ام به کنار ِها، که حواسم، دردم، درکم از آدم‌ها و ترسیدن از زخم ‌زدن، کنارم کشیده، نه ترس از زخم خوردن.

    بگو که هیچ‌وقت، هیچ آشنای قدیمی توی خیابان برنمی‌خورد به‌م، که بعد از عبور سر تکان دهد که حیف، یک وقتی چشم‌هایش چه برقی داشت.

    بیا و بگو بیخود می‌ترسم از، از دست دادن «آ».

     

  • خیلی وقت است که این جا ننوشته ام
    دست و دلم به نوشتن نمی رود این روزها!
    نا امید نیستم. افسرده نیستم. تنبلی هم نمی کنم.
    ولی آخر این نوشته های بی یال و دم و اشکم به چه دردی می خورند.
    قفل سکوت بزنم بر در این دکان؟ ولی آخر با گفته های ناگفته چه کنم؟!
    بارها شده است که بنویسم. ابراز عقیده کنم خیر سرم. از حس و حالم بگویم و درد دل کنم این جا، ولی هنوز دگمه ی انتشار را نزده صد بار می خوانمش و ویرایش که نه، با دیلیت عزیز مثله اش می کنم مبادا که … آخر این “مبادا که …” چه از جان ِ ما می خواهد که این طور روز به روز دایره اش تنگ تر می شود.
    یادم می آید زمانی دوستان می گفتند بیشتر این “مبادا که …” ها خود سانسوری است و تا مدت ها می گفتم مراعات است.
    خام بودیم دیگه … یا شاید حرفمان کمتر بود آن روزها. آخر مراعات یک طرفه که دیگر اسم اش مراعات نیست! هست؟! بگذریم

    نوشتن کار سختی است. خیلی سخت.
    کاش به همان خواندن قناعت می کردم.
    لم می دادم و کتابها را بی رحمانه تا می کردم و لوله می کردم و همانطور باز و ولنگار پشت و رو روی زمین می گذاشتم تا فرصت دیگر.
    نمی دانم چه شد که نوشتنم گرفت .انگار گوش شنوا دیده بودم دور و برم!  باید می نوشتم و نوشتم.
    برچسب نویسنده که می خورد روی آدم، تعهد که به وجود می آید؛ یا نه چهار نفر آدم آشنا که نوشته هایت را می خوانند این سختی بزرگتر می شود.
    حالا منهای این مسائل تصور کن قول داده باشی که در یک وادی دیگر قلم بزنی، مسیری که خیلی نمی شناسی اش اما با همه ی وجود به بودن اش اعتقاد داری و باز هم تصور کن آدم مناسبتی و موضوعی نوشتن نباشی!

    می گویند روزهایی هست برای هر وبلاگ نویسی که متوجه می شود نوشتن سخت ترین کار دنیاست.

    دقیقا در همین روزها به سر می برم!

  • گاهی می‌شینم حس‌هامو جراحی می‌کنم. چرا فلان آدم خوب رو دوس ندارم؟ چرا همیشه ازش تعریف می‌کنم پیش دیگران اما پنهانی دنبال نقطه ضعف می‌گردم ازش؟ یا چرا حتی بی‌رحمانه پیش همه نقدش می‌کنم؟ علیه ‌اش تیم جمع می کنم حتی!؟ دنبالِ بهانه‌ام!

    بعد می‌بینم بی‌دلیل نیست. (از حسادت نیست.) می‌بینم که دلیل داره، می‌بینم که زخمی خوردم ازش، شاید بی‌این‌که روحش خبردار باشه از این زخم.

    بیچاره اون، بیچاره من.

    بعدش یهو، یا واسه بار هشتصد و شصت و نهم از خودم می‌ترسم. از اون بی‌رحمی که در این آدم آروم زندگی می‌کنه. از اونی که نمی‌بخشه، می‌خواد ببخشه اما نمی‌بخشه. چیزی رو که از دست داده، چه‌طور ببخشه؟

    یاد یه جایی از این فیلمه افتادم. مرده که سفیدپوست بود، تو یکی از دادگاه‌های بخششی که بعد از دوران آپارتاید تو آفریقای جنوبی برگزار می‌شد، داشت تعریف می‌کرد که چه طور پدر و مادر یه بچه‌هه‌ی سیاهپوستی رو کشته. با گریه، همه‌ی جزئیات وحشی‌گری‌هاشو تعریف کرد.

    بعد همه منتظر عکس‌العمل آدما بودن. تا جایی که یادمه آدم‌بزرگا همه شروع کردن به لعن و نفرین، اما بچه‌هه اومد مرده رو بغل کرد.

    اسمشو بذار اغراق اصن، بذار قصه، اما دلم از این بخشش‌ها، از این قصه‌ها می‌خواد، واسه خودم، واسه همه.

  • وقتهایی که کار بدی کرده بودیم و دعوامان کرده بودند و می رفتیم توی اتاق و گوشه ی تخت می نشستیم یا نه دراز می کشیدیم و سرمان را فرو می کردیم توی بالش و یواشکی هق هق می کردیم.
    مثل وقتهایی که می امدن دنبالمان که بخشیدن، که بسه دیگه خودتو لوس نکن، بیا شام، اصلن بیا بغل و نازکشیدن و قربونت برم که این همه گریه کردی.
    بعد هم که قول می‌دادیم که دیگر بچه‌ی خوبی باشیم، می‌رفتیم سر شام اما …
    گلو هنوز یک جوری سخت بود انگار، لقمه بی‌درد نمی‌رفت پایین، مژه‌هامان چندتا چندتا چسبیده‌بودن به هم، راحت نبودیم، هنوز نگاه‌ها سنگین‌بودن، خنده‌ها راستکی نبودن، زیادی لی‌لی به لالامون میگذاشتن بی خودی.

     این حال من است این روزها.

    نه یک حال پیوسته‌ی مستمر، نه، یک حال تکرار شونده. گاهی در طول یک روز، بارها.
    خسته ام اما بیشتر از آن گیج ام…
    خوبی‌ش؟
    زنده‌ام. این زنده بودن را حس می‌کنم.
    خوبی‌ش؟
    یک لحظه هم نیست که نومید باشم.
    خوبی‌ش؟
    سرم را که می‌گیرم بالا، با همان مژه‌های خیس چسبیده به هم، با همان سر داغ از گریه، دیگر باد خنک‌تر است، خواستنی‌تر.
    خوبی‌ش؟
    خوبم!

  • خودم خواسته ام، که بخش عمده ی زندگیم به تاخیر بگذرد ، به تعویق به مثلاً نادیده گرفتن.
    اعتراف می کنم که خیال می کردم این تاخیر ها به خاطر ِ ترس ِ ، یا دست بالا از تنبلی.
    از چیزهایی می ترسم ؛ حرفی، گفت و گویی، کاری، امتحانی، رساندن خبر بدی و … و خیال می کنم این طور میشود زمان خرید.
    یا تنبلی می کنم، برای فرار از یک اتفاق ناخوش آیند. مثل زمانی که حسابی دیرت شده باشد و بدانی که قرار است اخم و عصبانیت ببینی و دلت بخواهد جاده ها، خیابانها، کوچه ها هی کش بیایند.
    شبیه بچه ای که مشق شبش مانده و به خودش می گوید یک ساعت دیگر مینویسد و این یک ساعت، یک ساعت ها انقدر ادامه پیدا می کنند که می چسبند به نیمه شب.
    می دانی که اولش این لاقیدی خوب است و اصلا گور بابای مشق نانوشته، اما کم کم این سرخوشی جا خالی می کند و اضطراب جوری جایش را می گیرد که دیگر هیچ کدام از لذت هایی که جایگزین مشق ننوشتن بودن، طعم لذت ندارند.
    حالا اما می دانم که فقط این نیست.
    یک سری ملاحظات انسانی و غیر انسانی برای خودمان تعریف کرده ایم که خیلی ارتباطی با ترس و تنبلی ندارد.
    مثل آن وقتهایی که تلفن حتما باید چندتا زنگ بخورد تا برداری، که خدای ناکرده آن طرف خطی خیال نکند منتظر تماسش بوده ای.
    مثل آن وقتهایی که ای میلی می رسد و حتما باید ساعتها و بلکه روزها ازش بگذرد تا جواب بدی تا فرستنده اش خیال نکند ای میل به اندازه ی کافی نداری یا سرت به مقدار لازم شلوغ نیست.یا اولین کامنت آخرین پست وبلاگ محبوبت، نباید مال تو باشد که نکند نویسنده اش خیال کند منتظر نشسته ای تا چیزی بنویسد، که خیال نکند زیادی دوستش داری.

    دلم می خواد بریزمشون دور

    این ” من منتظر نیستم، نیاز ندارم، دلتنگ نیستم، دوستت ندارم ” های بی خود و الکی را.
    دلم می خواد حداقل در روابط انسانی ام پُز ِ بی نیازی ندهم، من و من نکنم آن هم درست وقتی انقدر دل و دستم می لرزد از کلام محبت آمیز و نگاه مشتاق.

    دِلَم می خواهَد بِگَم و نَتَرسَم اَز تَلخ کامِگی، نَتَرسَم از پاسُخ نَگِرِفتَن اَز آدَم هام.