• میدانی تو بیابان های اطراف سمنان با موتور آهو شکار می کنند
    این طوری که با موتور توی بیابان صاف آنقدر دنبال آهو می روند تا خسته شود بعد می گیرندش
    آهو اولش می ترسد و فرار می کند ولی آخرش خستگی از ترس بزرگتر می شود
    میترسم خسته بشم و
    دیگر نترسم

  • مدت هاست که نمی توانم بنویسم. مثل خیلی ها. مثل خیلی از آن هایی که گاهی تمام کردن سطر آخر یک نوشته روزشان را ساخته است. می دانم این بن بست برای همه ی آن هایی که آرزوی نوشتن دارند دردسر بزرگیست.  این قدر بزرگ که گاهی خودش بهانه ای شده برای شکستن طلسم خودش (نمونه ی زیبایش درخت گلابی گلی ترقی است)٬ بارها هم به آن خندیده ایم٬ بارها آن قدر کلیشه ای بوده که دلمان را زده است٬ بارها و بارها هم از این که این درد٬ بین نویسنده هایی که عاشقانه دوستشان داریم و ما کوچولوها مشترک است٬ آرام گرفته ایم.

    به هر حال من خسته شده ام. خسته از این که دست روی دست بگذارم و تنبلی کنم و بعد برعلیه خودم انقلاب کنم و نبوغم بالا بزند و پنج صفحه ی رضایت بخش بنویسم و روز بعد همه چیز را یادم برود و نوشتن را به وقت دیگری موکول کنم و بپذیرم کار هر کسی نیست و از دست خودم عصبانی شوم و بعد زانوی غم به بغل بگیرم که این هم مثل یک شکست عشقی٬ ناجوانمردانه و گریز ناپذیر است. دلم برای روزهایی که هنوز صفحه ی اولم بودم و با نوشتن هر چرند و پرندی نشئه می شدم تنگ شده. علت کمرنگیم در دنیای مجازی همین نتوانستن است و …

    نمی دانم می دانید یا نه؛ اتفاق به نسبت خارق العاده ای برای من افتاد که هیچ پیش بینی نمی کردم.
    قرار بر این است که هفته ای یک شب مجری بخش گفت و گوی دخترانه ی برنامه ی فرش سپید باشم.
    هیچوقت توقع نداشتم نشناخته دوستم داشته باشید، دوست نداشتم نشناخته از من منزجر باشید یا به اشتباه از من برنجید، و هرگز تصور نمی کردم این قدر در بیان خودم الکن باشم.
    با ایجاز و اختصار این رو بگم که، خیلی برام دعا کنید!

  • من فکر میکنم … به دهانی، به نگاهی، به نفسی، به اندیشه ای که بوییده میشود و صدای قلبم را خاموش میکنم که تاریکی بهترین پناه است.

    من فکر میکنم به سرزمینم . به سرزمین . که به کفر پاینده است و به ظلم اما نه.
    من فکر میکنم به چاه و به فریاد یک مرد ، به فریاد یک نهاد که تنها با چاه قسمت شد.
    و به شلیک  دو صف پیوسته ی نفرات بسوی یک نفر. تنها یک نفر.
    و صحرای قاچ قاچ دل که به یمن خون هفتاد نفر و دو کودک ، سرخ ترین صحرای کره ی تاریخ شد.
    و به بهت یک نبی عاشق از دیدن گوساله ی سامری در حجله .
    و صلیبی که نردبان شد از فرشی به عرش ، تا ۲۰۰۰ سال بعد یک پاپ ،یک اسقف ،یک نفر، دو پایش بر فرش، تعیین کند، که خیال کند او تعیین میکند، که من ، که ما به عرش میرویم یا نه.

    من فکر میکنم به همه ی ظالمان و کافرانی که جاودانه میشوند. کافران جاودان. ظالمان جاودان. من به قیمت جاودانگی در تاریخ فکر میکنم. و جیب های خالیم را ناشیانه عریان میکنم.

    من فکر میکنم به تو که چقدر کوچکی، که چقدر کوچک مانده ای ، که هنوز گم میشوی. که گم شده ای، درست در  روزهای اوج قله  . و نشانی را بی رحمانه ریز ریز میکنم.

    من آنقدر فکر میکنم که دریچه ی فکرم از فشار قطره های ذهن آب شده ام  خیس میشود و بخار میگیرد . و دلم می خواهد برای هزارمین باربه افسانه ی ساختگیم از سلیمان فکر کنم و از خدا تنها باران بخواهم.


    … وسلیمان دانست این قضای خداوند است که باران بر مردمان نبارد. پس بازگشت نزد ایشان با سری افکنده و دستانی به زیر آویخته که وعده کرده بود جز به مژده ی باران دست از آستین نگرداند و پای به شادی نکوباندو چون به دروازه ی شهر رسید زنانی دید لب تشنه با کودکانی خفته به دامان و مردانی پریشان. جمعی به خاک نومیدی نشسته و جمعی دست نیاز به آسمان بر داشته. پس دلش از درد مردمان به درد آمد و فزونی غم ایشان تاب نیاورد.دست و پای به رقص آورد و خدای را گفت: بر من ببخشای که گفتن تقدیر تو در توانم نیست.

    مردمان که پنداشتند سلیمان به مژده ی باران میرقصد، از جای برخاستند و از پروردگارشان عذر گناه خواستند و چندان به شکرانه گریستند که خاک خشکیده را جویها روان شد. پس خداوند را عشق مردمان کارساز افتاد و قضای خود به رضای مردمان گرداند. باران بارید و جوی اشک مردمان ،از عشق، بارور شد

  • به نور فکر می‌کنه و می‌نویسه. با خودنویس هم می‌نویسه.
    به کلم بنفش فکر می‌کنه و می‌بخشه.
    زور میزنه بر عکس آیه‌ی دوست داشتنی نلسون ماندلا*، فراموش هم بکنه که حرص نخوره.
    پر میشه از انرژی نفرت. حتمن معجزه‌ای در راهه. معجزه‌ی حذف.
    به آدم فکر می‌کنه، چشمش رو می‌خارونه و عینکش رو نمی‌زنه.
    راه میره عوضش.
    به قدرت فکر می‌کنه که چقدر کنار ضعف معنی می‌ده. مث جرعه‌ی اول چای افطار.
    به خدا فکر می‌کنه و دلش هری می‌ریزه پایین.
    به بزرگ بودن فکر می‌کنه. به بزرگ بودن یا بزرگوار بودن و روزه می‌گیره.

    * ببخش اما فراموش نکن.