• هزار بار از رویش بنویسم، مثل ذکر هی بگویمش با خودم، هر روز ضربدر بزنم روی دست تا یادم بماند، که اگر می‌خواهم چیزی به «دیوار» بگویم اما باهاش تعارف دارم، یا یک‌وقتی گمان کرده‌ایم که با هم این حرف‌ها را نداریم اما حالا می‌بینم که داریم و غول شده این گفتن، یا اصلاً آن‌قدر «دیوار» را دوست دارم که می‌ترسم و دلم نمی‌آید با گفتن حرفی که سخت است، غمگینش کنم، دو راه بیشتر ندارم.

    یا صداقت و صراحت و دوست‌داشتنم را جوری تربیت و تقویت کنم که بتوانم به خودش بگویم، یا لال بمانم و با درد این نگفتن بمیرم اصلاً، اما به امید به کنایه دریافتنِ «دیوار»، حرفم را به «در» نگویم.

    پس از پایان: خیابان ایران رو می بینید دیگه؟

  • همه‌چیز، ظاهراً، مُرتّب است؛ آب از آب تکان نخورده و هیچ اتّفاقی هم نیفتاده است.
    روزها، تقریبا همان روزهایِ قبل است، فقط کارِ شبانه جایِ همه چیز را گرفته. و عملاً، فُرصتی نمانده برایِ نوشتن، برایِ سرزدن به وبلاگ و فضای مجازی و این‌جور کارها. قدم‌زدن بین کتاب ها و نشستن پشت آن صندلی های کافه  و گپ زدن با ناصر کافی من شهر کتاب حتّا اگر هم‌قدمت بهترین آدم همه‌یِ زندگی‌ات باشد کارِ آسانی نیست، وقتی انقدر مشغولیت داری که برای دیدن مادرت هم …  

    .

    همه‌چیز، ظاهراً، مُرتّب است؛ آب از آب تکان نخورده و هیچ اتّفاقی هم نیفتاده است. همه، ظاهراً که خوبند؛ حتّا آن  دوستِ خوب و مهربانی که یک دقیقه پیش برایش نوشتم که همیشه‌ مایه‌یِ اُمید بوده، البته، کُنج‌کاوی نکرده‌ام، امّا همین‌که خوب است، کفایت می‌کند. هیچ‌چی مُهم‌تر از این نیست که خودِ آدم راضی باشد… 

    .

    همه‌چیز، ظاهراً، مُرتّب است؛ آب از آب تکان نخورده و هیچ اتّفاقی هم نیفتاده است. دانشگاه را تحقیقا به بهانه ی برنامه پیچاندم. فیلم و کتاب تازه ای نخواندم، جمله ی عجیبی نشنیده ام و زندگی به طور عجیبی آرام است. آقای همسر درگیر مشغولیات کاری خودشان هستند و این ماجرای قبولی دانشگاه هم قند مکرر شده و به نظرم از دید ایشان هم،همه چیز مرتب است.

    ی

    همه‌چی، ظاهراً، مُرتّب است؛ آب از آب تکان نخورده و هیچ اتّفاقی هم نیفتاده است، امّا ترکیبِ غریبِ افسردگی و دل‌شوره سُراغم آمده است. یک بخشِ ماجرا، قطعاً، برمی‌گردد به این‌که برنامه ی جدیدمان خیابان ایران شب ها روی آنتن می رود و منتظر نگاهتان است، امّا باقی‌اش؟  نمی‌دانم. همه‌چی، ظاهراً، مُرتّب است…

  • لحظه ای که صبر می‌کنی تا مسافرت با اون کوله‌ی بزرگِ سبز رنگش از نظرت محو و ناپدید بشه
    لحظه ای که دست تکون می‌دی
    لحظه‌ای که دلت می‌خواد گریه کنی اما می‌ترسی این آخرین تصویره فلو بشه، کدر بشه، یا اصلا نمی‌خوای مسافرت غصه دار بره، می‌خندی به زور که آخرین تصویرش ازت خندون باشه.
    درست لحظه ای که سرت رو تکیه دادی به شیشه‌ی ماشین و بغضت رو دانه به دانه رها می‌کنی که شونه‌هات نلرزه که کسی نفهمه چشمات اشکی شده، که اطرافیانت دلشون برات نسوزه، شور نزنه، غصه دار نشن از غصه‌ات.
    لحظه ای که از پشت تلفن برای مادر دور همیشه نگرانت ادای آدم های خوشحال رو در میاری که غم تو قلب مهربونش ندود.
    لحظه ای که احساس بدبختی گلوت رو سفت گرفته و بی‌خیال هم نمی‌شه و هی با نگاه به دوتایی‌های تو خیابون بهت نهیب می‌زنه  و هی به یادت میاره که با وجودی که یه نفر رو داری، بازم تنهایی.
    لحظه ای که نفست بند میاد از دلتنگی، عصه‌ات می‌پاشه تو صورتت و شونه‌هات رو جمع می‌کنه و قلبت رو مچاله؛ جوری که از صد کیلومتری معلومه که تو یه آدمی با کوله باری سنگین درد و الم.
    لحظه‌ای که صدای مسافرت رو می‌شنوی و نه دلت میاد خداحافطی کنی و نه دل حرف زدن داری.
    همه‌ی این لحظه ها یه حسی هست، ماورای تمام این غصه ها،

  • این که چیزی را به کسی نگویی، اما بعدها به‌ش بگویی فلان چیز را بهت نگفتم، که غصه‌اش بدهی، که نشانش بدهی که چه تنها بوده‌ای از او، که مجازاتش کنی با نمایش تنهایی‌ات؛ مثل این می‌ماند که «گفتن» را، نزدیکی و انس را، گروگان بگیری، باج بخواهی، ترحم طلب کنی، یا بترسانی طرفت را، توی هول و ولا بندازی‌ش که هی، هر لحظه ممکن است چیزی بر من برود که تو باید بدانی و نمی‌دانی. مثل این است که بخواهی بچزانی‌اش، خفتش بدهی که آن‌قدر دور و غریبه بوده از تو، آن‌قدر مشغول شلوغی خودش بوده که تو را ندیده.

    سخت است این، برای آدم‌های سکوت، مثل من، سخت‌تر، اما دارم تمرین می‌کنم که اگر دل‌دل می‌کنم او بداند، برایش بگویم، وگرنه، نگفتن‌ام، به حقیقت «نگفتن» باشد، نه نمایشش، نه طرح و نقشه‌ای که بعدها، وقتی کار از کار گذشته، بخواهم به «گفتن» تبدیلش کنم، تا انتقام بگیرم، تا درس بدهم به کسی که باید بوده تا می‌شنیده و نبوده تا برایش بگویم.

    پس از پایان: امیدوارم قالب جوری باشه که شما رو در کمترین زمان ممکن به اصل مطلب برسونه!
    ممنون که هستید!

  • وبلاگ باید یک تکه کاغذ باشد، برای وقت‌هایی مثل الان، که یک سیل مصیبت‌بار کلمه هست در تو، پشت سدی از نومیدی و روزمره‌گی و خستگی و دچار «که‌چی»شده‌گی.

    سیلی که هی موج برمی‌دارد و می‌کوبد، می‌کوبد، می‌کوبد به سینه‌ات.

    وبلاگ باید یک تکه کاغذ بی‌اهمیت جامانده از یادداشتی بااهمیت باشد که سپید مانده. که بی‌فکر و بی‌حواس، بکشی‌ش زیر بار نمی‌دانم‌ها، تک‌مصرع‌ها و  کلمات طوفان‌زده و جامانده.

     سیاهش کنی، سیاهش کنی، سیاهش کنی، شاید که سبک‌بار شوی بعدش، شاید که سد ترک بردارد سرآخر، موج طوفان‌زده‌ی مصیبت‌بار ناگفتنت آرام بگیرد.