• از کوه بالا رفتن.

     

    چاقو گذاشت زیر گلوش

    چاقو نمی‌بُرید.

     

    بار اول …

    بار دوم …

    بار سوم بود …

     

    گوسفند را دید و پیغام جبرییل را شنید.

    سجده‌ی شکر کرد.

    صورت گذاشت روی صورتِ پسرش …

     

    صورت گذاشت روی صورتِ پسرش.

    گفت: بعد از تو خاک بر سر دنیا!

    صدای هلهله‌ی دشمن…

     

    * عنوان از حمیدرضا برقعی

  • تکیه داده بود به‌ش، سرش را گذشته بود روی پایش. پاها را تا کرده بود، لپ‌تاپ را گذاشته بود روی پاها، سرش نزدیک سرِ او، همراهش چیزی تماشا می‌کرد و می‌خندید.

     

    کمی که گذشت، سرش را بوسید، خم شد از روی تخت یک بالش برداشت، گذاشت بین پاها و سرش، بعد سر را آرام از روی پاهایش بلند کرد، گذاشت روی بالش، سر که امن، آرام گرفت، بلند شد از جاش، همان‌طور که او می‌خندید به چیزی که تماشا می‌کرد، همراه خنده‌اش، رفت به کارش برسد.

     

    * فارسی، دست‌کم در این جملات، قاصر است. خودتان she و he و his و her بگذارید، به سلیقه و دل‌خواست خودتان.

     

  • کنارت نشستم.
    قرآن را محکم گرفتم.
    چشم‌هایم را رها کردم بین ِ آیه‌های یاسین.
    عمه گفته بود مریم؟!
    من که از یاسین دل نمی‌بُرَم.
    آینه را کج گذاشته‌اند.
    می‌خواهم به کسی بگویم.
    بگویم که نمی‌توانم از آینه صورتت را ببینم.
    نگاهم می‌افتد به تصویر نا‌آشنای خودم در آینه‌ای که صورت تو را کم دارد.
    آخ اگر چشم‌هات را می‌دیدم، فقط چشم‌هایت را…
    یک مشت گل می‌پاشند روی سرمان.
    بوی یاس مشامم را پر می‌کند.

    هنوز چشم‌ام دنبال آیه‌هاست.
    نزدیک‌تر می‌آیی.
    انگشت و انگشتر و دست‌های تو.
    انگشت و انگشتر و دست‌های من.

    کج می‌شوی.
    حالا تصویر جفتمان در آینه هست.
    توی گوشم می‌خوانی: اَنکحتُ عشق را و تمامِ بهار را… زوجت ُ سیب را و درخت انار را!»
    قند‌هایی که بالای سرمان می‌سابند
    توی دلم آب می‌شود.

    * عنوان آخرین آیه‌ی سوره‌ی یاسین است.

  • به هجرت می‌ماند.
    هجرت داستان ِترسناکی‌ست. از جمله داستان‌هایی که «قهرمان‌»هایش آدم‌های شجاعی‌اند.
    شجاع، چون باید بتوانند دل از خیلی چیزها ببرند و تمام زندگیشان را خلاصه کنند در یک چمدان کوچک ِ کمتر از چهل کیلو که اضافه بار هم نخورد و در نهایت آرامش و خوشی و احساس خوشبختی با زندگی قبلی‌شان خداحافظی کنند … شاید برای چند سال، انشالله برای «همیشه».
    بعید است کسی خودش را در موقعیت هجرت قرار بده
    د و دست و دلش نلرزد.
    چون نه شبیه ِ «پرواز» با گلایدر ِ نه «پریدن» از بانجی‌جامپینگ و نه حتی «سقوط» با چتر نجات، که فکر کنی می‌توانی با تجربه‌ی یک ترس ِ لذت بخش یک جوری از پس‌اش بر بیایی و خودت را وارد یک بازی هیجان انگیز ِ تمام نشدنی بکنی.
    «بزرگترین» تغییر زندگی‌ست و «اساسی» ترین‌اش. به قدری بزرگ است که می‌تواند با یک فوت کوچک، پری‌وار پرتاب‌ ات کند در سرزمین خوشبختی یا هول‌ات بده به سمت نابودی.

    می‌پرسم: چرا؟
    می‌گویند: از تنهایی ترسیدم
    دلم بودن ِ همیشگی‌اش را می‌خواست
    بچه می‌خواستم
    می‌خواستم با حضورش احساس امنیت کنم
    وقتش شده بود
    زندگی تکراری شده بود
    همه‌ی دوستانم رفته بودند
    .
    .
    .

    تعجب می‌کردم … هنوز هم تعجب می‌کنم!
    البته می‌شود به آنها حق داد، در روزگاری زندگی ‌می‌کنیم که خیلی‌ها به خاطر تنهایی یک زن، به خودشان اجازه‌ی هر کاری را می‌دهند.
    اما دقیق که نگاه می‌کنم
    ، اگر این‌ها «دلیل» باشند، یک جای کار اشکال دارد.

    جسارت زیادی می‌خواهد و از طرف دیگر اطمینان ِ بی نهایت. چه چیزی تضمین می‌کند که این دنیای دیگر همان‌طور باشد که تصور می‌کرده؟ چه‌طور می‌شود مطمئن بود که چند سال بعد، غروب جمعه وقتی پشت پنجره‌ی خانه‌ی تازه می‌ایستد، خیالش مثل قاصدکی سبک پر نکشد و سر نزند به «خانه‌ی قدیم» و «آدمِ قدیم» و «خاطرات ِ قدیم» و حسرت با انگشت‌های سردِ عرق کرده‌اش گلویش را فشار ندهد؟!

    چقدر اراده می‌خواهد رفتن.
    چقدر باید قوی بود برای رد شدن از این پل چوبی
    «همیشه» و «یک عمر» واژه‌های سنگینی‌اند.

    مهاجر وقتی «مهاجر» است که معنای هجرت را بداند. که بتواند. که خیلی وقت‌ها، شاید همیشه، حواسش به خودش باشد، که بداند چه اتفاقی دارد می‌افتد. که «بالغ» درون‌اش، موج سوار ِ وجودش باشد و بعد تازه باید چشم انتظار ِ پیدا شدن ِ هم‌سفر باشد.
    پیدا شدن‌اش هم این‌شکلی نیست که آدمی را که احساس خوشایندی به تو می‌دهد زورچپان کنی در قالب هم‌سفر. نه… که اگر مشترک مورد نظر در دسترس بود، خودش می‌شود قالب. می‌بینی که نمی‌شود طور دیگری نگاهش کرد. می‌بینی تویی که همیشه خدا مخالف هجرت زود هنگام بودی، حالا چه ذوقی داری برای سفر. می‌بینی تویی که همیشه شیفته‌ی استقلال و تنهایی‌ات بودی، حالا چه هی می‌خواهی باشد؛ «همیشه» باشد. حتی در بدترین شرایطت، حتی موقع غر زدن‌هایت، قشنگ نبودن‌هایت، کم بودن‌هایت، کوچک بودن‌هایت.
    زیاد می‌شوید، بزرگ می‌شوید.
    حس می‌کنی دیگر نیاز به هیچ‌چیز نیست. بس است. امن است. همه چیز برای مهاجرت آماده است. برای «همیشه» برای «یک عمر» .

     

     
  • عین بدبختی‌ست که بتوانی بنویسی، خودت هم با خبر باشی که می‌توانی بنویسی، دوست هم داشته باشی که بنویسی، دیگران هم دوست داشته باشند که بنویسی و هفته‌ها ننویسی یا شاید ماه‌ها، سال‌ها، قرن‌ها…

    امیدوار بودم که بتواند کمکی باشد، چشمه‌ی الهامی شاید یا راهگشایی برای شریان ِ کلمات.
    اما کلماتم این روزها نیستند، از نبودشان دست و پایم را گم می‌کنم.
    گفتی:«بنویس! از من بنویس!» گفتم:«حتما»
    اما نگفتم که این روزها روزهای نوشتن نیست. که حتی اگر بود، من چه طور می‌توانم مشت کنم و قلبم را بیرون بیاورم. که اصلا چه طور می‌شود تو را با همین کلمات ِ دور از دستِ ناقابل توصیف کرد؟!
    نگفتم که چه بی‌قراری‌ای به جانم می‌پاشد ناتوانیم در تعریف.

    موسیقی سیصد و هفتاد بار تکرار شده و تو چندین برابر در من تکثیر. نگفتم که چه آشوبی به پا کرده‌ای در من.
    چیزی در تنم می‌روید از تماشای هر قدمی که بالا می‌روی! چیزی در تنم می‌لرزد از تماشای خانه گرفتن و جا خوش کردنت در دلم! چیزی در تنم به جنگ ِ با من بر می‌خیزد و بعد از امتحان گرز و شمشیر و تفنگ و از پا نیفتادنم، با تانک از رویم رد می‌شود و من جُم نمی‌خورم! من در آتش آوارترین شب‌های این جنگ هم خم به ابرو نیاورده‌ام.
    می‌خواهم تو فاتح ِ این میدان، این قلبِ تا به حال اِشغال نشده، این آدم ِ چندی مشغول آهن دلی باشی.
    چیزی در تنم می‌دود از تماشای تو که از قلبم بالا می‌روی و پرچم می‌کوبی بر رویش!

    موسیقی همچنان تکرار می‌شود و من تمام فکر و ذکرم شده کسی که ایمان دارم شانه‌هایش مهربانی و احترام و همدردی را خوب بلدند.

    موسیقی همچنان تکرار می‌شود و حالا دیگر می‌دانم مسبب این ننوشتن تویی، که نگرانی‌ها و شیطنت‌ها و حتی مهربانی‌هایت خط خطی می‌کند افکارم را، شکل دیگری به آنها می‌دهد.

    موسیقی همچنان تکرار می‌شود. گفتم« … »گفتی: «بنویس! همین امشب بنویس»

  • موجودات بی‌آزاری هستند، یعنی دست کم بیشتر تلاش‌شان در زندگانی صرف همین می‌شود که آزاری نرسانند. آزاری اگر هست، زیر سر آن بندهای محبت و عادت و خودخواهی‌ست شاید، که دیگران به دست و پای آن‌ها می‌پسندند و خودشان نه. حیوان بی‌آزار و زخمی دربند را دیدی که چه چنگی می‌اندازد برای رهایی؟ یک چیزی شبیه همان.

    اصراری ندارند به داشتن، به نگه داشتن چیزی، یا کسی که دیگر نمی‌خواهد از آن‌ها، با آن‌ها باشد، شاید از طبع بلند یا استغنا، گرچه بیش‌تر وقت‌ها تعبیر می‌شود به بی‌دست و پایی، بی‌توجهی، یا خود را از دیگران برتر دیدن.

    دیدی این آدم‌هایی را که اگر حس کنند که دیگری از آن‌ها مشتاق‌تر است به داشتن چیزی، چه راحت می‌بخشند؟ یا این‌ها که توی صف، خیلی درگیر نمی‌کنند خودشان را با کسی که زرنگی کرده و جای‌شان را گرفته و شاید فقط سری تکان بدهند به چپ و راست و لبخند؟ یا این آدم‌ها که امکان ندارد خودشان را بیندازند میان جمعیت و با چنگ و دندان و آرنج برسند به مطلوب، و فرقی نمی‌کند که این مطلوب ضریح حرم معصوم باشد یا آخرین سایز ۴۰ شلوار جین بنتون در حراج پاییزه؟ یا این‌ها که از کنجکاوی بمیرند هم، سوالی نمی‌پرسند اگر حس کنند پرسیدن‌شان دیگری را آزار می‌دهد؟

    من اسم‌شان را گذاشته‌ام درگذشتگان. و خیال می‌کنم این جور آدم‌ها چنگال‌های تیزی ندارند برای نگه داشتن خودشان در این جهان. یعنی، یک جور آرامی رهگذرند، مثل آب روان، و مثل همین آب، لابد خودشان نمی‌دانند که حضور آرام و شفاف و درگذارشان، چه زندگی‌ها می‌تواند ببخشد به آن‌ها که دوست‌شان دارند.

    نمی‌دانند؟ حتما، حتما… وگرنه این همه رنج نمی‌کشیدند از بودن، این همه در انتظار رفتن زودهنگام نبودند، این همه شب‌ها بالش‌شان خیس نمی‌شد.

    کاش این آدم‌ها بلد بودند این ادبِ بودن‌شان را کنار بگذارند گاهی، کاش می‌شد به‌شان فهماند که دل دیگران را نشکستن، با دست‌ها، جمعیت را نشکافتن و به پیش نرفتن، وقتی خوب است که دیگران حواس‌شان به ترک‌های ناسور دل‌شان باشد یک کم، وقتی که جمعیت راه نفس کشیدن را تنگ نکرده باشد این همه.

    کاش این آدم‌ها یک روزی می‌توانستند انتخاب کنند، میان همیشه به فکر دیگری بودن و خود را از یاد بردن، و گاهی نگرانی برای دیگری را کنار زدن، و به یاد آوردن آن همه خوبی‌ها که می توانست اضافه شود به حافظه‌ی این زمین، از چیزهایی که بلدند یاد بگیرند و یاد بدهند، وقتی که یک‌کمی آن خود حقیقی‌شان هستند.

    نمی‌شود، سرشان نمی‌شود این حرف‌ها، همین است که خدا به خیر بگذراند روزی را این جور آدم‌ها مجبور می‌شوند به اصرار برای داشتن چیزی، روزی را که مجبور می‌شوند چنگ و دندان نشان بدهند به کائنات، از بس که بعدش تصویر خودشان را توی آینه دوست ندارند، از بس که تحقیر مچاله‌شان کرده.

    و خدا نرساند روزی را، که این جور آدم‌ها، نمی‌دانم از کدام جای لعنتی، به دل‌شان می‌افتد که قرار است زیاد بمانند این جا، قرار نیست زود بروند، قرار نیست رودشان زود برسد به دریا.