• فیلم ویپلش یا همون شلاق خودمون رو همین چند روز پیش دیدیم. فیلم جذاب و خوش ساخت و ساده و روونیه. فکر کنید شما آدم بسیار با استعدادی هستید و به سختی هم تلاش می‌کنید. آدم کله گنده‌ای این تلاش سرسختانه شما می‌بیند و ازتون دعوت می‌کنه که در کنار اون تلاش کنید تا به جایی برسید. این آدم بسیار خشک و جدی و مستبد ه. هر توهین و تحقیری که تصور کنید رو به شما می‌بندد که بهتون انگیزه بده. آدمهایی که چشم دیدنشون رو ندارید در رقابت با شما قرار می‌ده تا بهتون انگیزه بده. به سمتتون صندلی پرت می‌کنه که بهتون انگیزه بده. زیر بار مشت و لگ می‌گیرتتون که بهتون انگیزه بده. خلاصه دمار از روزگارتون درمیاره که بهتون انگیزه بده. شک نکنید که همه اینها در راستای بهتر شدن شماست. به خاطر اینکه استعداد شما رو دیده و نمیخواد حیف بشید چون عقیده داره که: تنها یک کلمه بنیان کن برای آدم های با استعداد وجود داره و اون هم آفرین ه.

    خیلی های این حرف رو قبول دارند. خیلی ها فکر می کنن تا یه آدمی رو تشویق می کنی هوا برش می‌داره و ممکنه فکر کنه دیگه کارش درسته و دنبال درست تر شدن و پیشرفت نره. فکر می کنن اگه حرص یه نفر رو در بیارن، اگه غرورش رو جریحه دار کنن و جایگاهش رو ازش بگیرن، طرف برای به دست آوردن آبروی از دست رفته‌ش، خودشو به آب و آتش می‌زنه و معجره می کنه.

    من اما این طوری تربیت نشدم. من اگر کسی استعدادم رو ببینه و منو تو رقابت با آدم دیگه‌ای که بسیار کمتر از منه قرار بده، فاتحه خودشو و کار باهاش رو می خونم و میام بیرون. من اما اگه به هر دلیلی از کسی قلبم به درد بیاد دیگه هیچ انگیزه ای برای ادامه ندارم که من برای ادامه، برای درست تر شدن، به آفرین احتیاج دارم.

    ویپلش

    اگه اصرار دارید که از موضعم کوتاه بیام هم می‌گم یه چیزی بین آفرین و تشر. یعنی بهم بفهمون که می دونی خوبم، بعد آروم بهم تشر بزن که بهتر بشم. من اما اگه استادی مثل این «فلچر» فیلم ویپلش داشتم جای دیگه ای دنبال برآورده شدن آرزوهام می رفتم و به هیچ قیمتی اجازه نمی دادم تحقیرم کنن.

    شاید به همین خاطره که به آرزوهام نمی‌رسم…

    + دیدن فیلم ویپلش رو از دست ندید.

  • بچه های آموزشگاه کنکور همیشه از اطلاعات پزشکیم درباره‌ی سرطان متعجب می‌شدن. این که می‌دونستم فرق بین پرتودرمانی و شیمی‌درمانی و ژن‌درمانی و آنتی‌انجیوجنسیس و هایپرترمیا چیه؛ این که می‌دونستم تست مغز استخوان رو چه طور می‌گیرن. این که می‌دونستم نئوپلاسم، سارکوم‌ها و کارسینوم‌ها به زبان خودمون چی می‌شه. این که خبر داشتم متازتاز یعنی چی و علائم سرطان خون و لنفوما و سرطان ای‌ان‌بی رو از حفظ بودم. بچه ها نمی دونستن من فقط یک سال قبل چه چیزی رو تجربه کرده بودم.

    خیلی بی خودی شروع شد. فکر می کنم از گلی که استقلال به پرسپولیس زد، یا گلی که پرسپولیس به استقلال نزد. در هر حال اندوه بود که برادر جان را مجبور کرد که با دستش سرش رو لمس کنه و بعد … متوجه چندین غده‌ی کوچیک توی سرش شد. نگران کننده نبود، فکر کردیم لابد بالش زیر سرش کثیف بوده و سرش جوش زده یا اینکه بدنش حساسیت کرده. جواب اولین دکتر هم حساسیت بود و آمپول سیتریزین معمولی تجویز شد. اما غده ها دست از سرش بر نداشتن. هر روز بزرگتر شدن و هر روز جاهای مختلف بدنش رو درگیر کردن. اونوقت بود که ما همه بیمارستان ها و همه دکتر ها رو پشت سر گذاشتیم. برادر جان بستری شد، زیر بغل سمت چپش از غده ها خالی شد و رفت برای بررسی. همون وقت بود که لنفوم شد پیشبینی ۹۰ درصد دکترهایی که «میلاد» برای ویزیت پیششون می‌رفت. من تحمل دیدن مریضی عزیز ترین هام رو ندارم. سعی میکنم قبول نکنم، باور نکنم. هیچ وقت نتونستم میلاد رو روی تخت بیمارستان ببینم. میلادی که هر روز لاغرتر می شد، هر روز یک آزمایش جدید می‌داد، هر روز با یه تشخیص جدید رو به رو می شد. سه ماه گذشت … امتحانات ترم اول شروع شد. ما به هم ریخته‌تر از همیشه بودیم و من نمی تونستم پا به پای مامان و بابا باشم. چند روز یک بار میلاد رو می دیدم و هر بار دلم زخم بر می داشت. پزشک ها تقریبا روی سرطان غدد لنفاوی به توافق رسیده بودن و حالا داشتن سر هوجکین بودن یا نبودنش بحث می‌کردن. در اون بین مواجه شدن با دردهای آدم های دور و برمون آدم هایی که به خاطر یک درد مشترک دور هم جمع شده بودیم، مثلا هم دردی آشنایان مثلا نزدیک‌مون و پاسخ نداشتن بهترین تیم پزشکی ایران نمک بر زخم و استخوان لای زخم و زخم بر زخم بود.

    خیلی گذشت، شاید یک سال. ما بحران رو پشت سر گذاشتیم و جواب پزشکان به بیماری میلاد ما این بود: هیچیش نیست.

    میلاد برگشت به خونه بدون این که حتی دارویی براش تجویز شده باشه. مریضیش رو خود بدنش باید درمان می‌کرد. توکسوپلاسموز بیماری کوچکی در برابر تمام آنچه که پیش بینی می شد.

    همه‌ی اینها رو گفتم که بگم راه رفتن توی بخش لوسومی بیمارستان ها خیلی چیز دردناکیه. انقدر وحشتناک که ممکنه همون فضا آدم رو از پا در بیاره. همه ی اینها رو گفتم که بگم کار ما که به پرتودرمانی و شیمی‌درمانی و اینها نرسید (خدا رو شکر) اما بحران خونه‌ی ما انقدر عظیم بود که داشت میکند و میبردمون این سیل بنیان کن. می خوام بگم داداش من که خدا رو شکر الان داره صحیح و سالم با بانوی گلش زندگی می‌کنه، اما خیلی درد بزرگیه آب شدن عزیزت جلوی چشمت. همه اینها رو گفتم که بگم سلامتی بدجور نعمت بزرگیه، حواسمون بهش نیست. حواسمون تا وقتی که در خطر بیافته بهش نیست. همه اینها رو گفتم که بگم هر کسی به اندازه‌ی قدش می تونه کمک کنه، یکی با اهدای پلاکت، یکی با کمک نقدی و یکی با دعا. می خوام بگم اصلا دردِ بیماری رو بذاریم کنار، هزینه ش رو هم، وقت هم دردی حداقل مراقب کلماتی که به کار می بریم، مراقب رفتاری که از خودمون نشون می‌دیم باشیم. همه اینها رو گفتم که بگم بهرام ریحانی، حسین خان معززی‌نیا و کلی آدم دیگه الان حالشون، حال اون وقت‌های ماست. می فهممشون و به همین خاطرم مراقب حرفهایی که برای هم دردی به کار می برم هستم، به خاطر همین حتی اگه ۲۰۰ بار از جلوی بیمارستان شریعتی رد بشم جرئت نمی‌کنم برم بالا و حسین معززی نیا رو ببینم، به همین خاطر وقتی بهرام ریحانی رو توی اختتامیه جشنواره تئاتر شهر می بینم با این که دلم پر میکشه برای حال و احوال کردن باهاش جلوی خودمو می گیرم. می ترسم ته نگاهم، ته دلم چیزی باشه که امید نداشته باشه. که حتی یه لحظه از ذهنم رد بشه که این آخرین باره که می‌ببینمشون.

    دلم می خواد چند سال دیگه رو ببینم که داریم تو ۲۴ کنار حسین معززی‌نیا کار می‌کنیم و همگی با هم میریم دیدن نمایش جدید بهرام… (انشاءالله)

  • اعتراض کردن / بر خلاف ظاهرم؛ از جمله کارهایی است که هیچ وقت در اولویت های من نبوده. این اعتراض چه در سطح کلان و «رای ما رو پس بدید» باشد، چه در حد «تغییر استاد و احیانا نمره» و چه درباره «شلوغ‌کاری‌های روانی کننده» همسایه بالایی. من آدم اعتراض نیستم.

    پیش از این می‌خواستم عنوان این نوشته را بگذارم «چگونه دختر شرور همسایه بالایی خود را رام کنید!» ولی خب از آن‌جایی که عملیات تذکر و شکایت با شکست مواجه شده؛ تصمیم گرفتم به جای آنکه چگونگی را برایتان نقل کنم از چرایی ماجرای اعتراض بگویم.

    قضیه از اینجا آغاز شد که ما به خاطر حرفه‌ای که در پیش گرفته بودیم، مجبور به «شب زود به رختخواب رفتن» شدیم. این در حالی بود که وقتی من چراغ‌ها را خاموش می‌کردم، تازه چراغ‌های منزل همسایه طبقه بالایی روشن می‌شد. هستی، دختر بچه احتمالا لوس‌شان «به دلیل تعدد زمان‌های گریه عرض می‌کنم» شروع به دو ماراتن در منزلشان می‌کرد. (البته اینکه جای اعتراض ندارد، به قول معروف چاردیواری اختیاری. اصلا دوست داره گریه کنه و بدوه به کسی چه مربوط؟) به همین دلیل هم نمی توانی بروی درب همسایه عزیز (که مشخص است اصلا هم اعصاب ندارد از بس که ما حتی صدای صحبتش با تلفن را هم می‌شنویم و اگر یک روز صدای دعوایش با همسر مهربانش را نشنویم نگرانشان می‌شویم) را بزنی و بگویی لطفا دخترتان را تربیت بنمایید و اینجا آپارتمان است و ما می‌خواهیم بخوابیم. به همین دلیل هم ما تا این‌جای قضیه دندان روی جگر محترم‌مان(!) می‌گذاشتیم و گِله‌ای از دهر هم نداشتیم. اما ماجرا از اینجا به بعد بیخ‌هایی اساسی پیدا می‌کرد.

    پدر هستی از آنجایی‌که سیگاری است (البته «پدر شوهر پوآرو» معتقدند که چیزهای دیگری هم هست) برای سیگار کشیدن، بالکونی به آن پت و پهنی(!) را رها می‌کنند و در پشت‌بام مشغول به این کار شنیع می‌شوند؛ دخترها هم که بابا دوست! بعد از چند دقیقه به دنبال پدر راهی پشت‌بام می‌شود و در این لحظه همان‌طور که جیغ می‌کشد و پدر را صدا می‌زند، درب را به مهلک‌ترین حالت ممکن می‌کوبد و در راه‌رو می‌دود. پدر هم که اصلا از دست همین بچه فرار کرده و در حالت خلصه به سر می‌برد، فرزندش را دعوا نموده و با چشم گریان او را روانه خانه می‌کند. دخترک مغموم با دری که همین چند ثانیه پیش به فجیع‌ترین صدای ممکن بسته بود مواجه می‌شود و این بار با جیغ شروع به در زدن می‌کند و هم‌زمان «مامانه» را صدا می‌کند.

    • شما اگر چهار ماه تمام؛ هر شب به همین منوال خوابیده باشید؛ یا ضبط صدایتان را تا پایان این ماجرا متوقف کرده باشید؛ چه می‌کنید؟
    اعتراض

    اعتراض

    من هم که دیگر به تنگ آمده بودم، مثل آدم، در مرحله یکی مانده به آخر، یعنی زمانی که بچه داشت مامانه را صدا می‌کرد، مثل اجل معلق بالای سرش رسیدم و ضمن نشان دادن ساعت به مادر بچه و بچه‌اش که در حال عربده کشیدن بود، او را متقاعد کردم که این اوضاع درست نیست، مقداری کودکتان را کنترل بنمایید. قیافه فاتحان نبرد را به خود گرفتم و به منزل مراجعت نمودم.

    همان طور که قبلا هم گفتم این داستان چندان عاقبت خوشی در پی نداشت. از آن جهت که پدر همچنان برای کشیدن سیگار به پشت‌بام می‌رود و دختر همچنان به دنبال پدر راهی می‌شود. تنها تفاوتی که اتفاق افتاده این است که، از آن پس نه به خاطر دعوای پدر بلکه به خاطر فریادی که مادر در آستانه در بر سر کودک می‌کشد، صدای گریه و نعره بلند می‌شود؛ و هنوز از در بیرون نرفته درب را با همان شدتی که شرح‌ش رفت در هم می‌کوبد.

    • احتمالا خانم همسایه الان مشعوف از این است که همسایه خود را از خود راضی نگاه داشته است!

    ما از این داستان نتیجه می‌گیریم که گاهی اعتراض کردن و نکردن یک نتیجه بیشتر ندارد؛ چه این اعتراض به همسایه بالایی باشد، چه به مدیر گروه و چه به AFC . به قول آقا نیما یوشیج: انتقاد از صدای مگس باعث اتلاف وقت است. ولی خب بالاخره باید کاری کرد تا حقانیت خودتان را ثابت کنید. حتی اگر حق نباشید.

    و من الله توفیق… / زمستان ۹۳

  • اگر دختری داشتم، به جای مادر صدایم می‌کرد نقشه‌ی کمکی. این‌طور می‌دانست که هر اتفاقی بیفتد، من به دادش می‌رسم. و من منظومه‌ی شمسی را کف دست‌هایش نقاشی می‌کردم، این‌جور قبل از آنکه بگوید: «ای بابا! این را که مثل کف دستم می‌شناسم!» باید تمام جهان را یاد می‌گرفت. و یاد می‌گرفت که زندگی پرت‌ات می‌کند زمین، صبر می‌کند از جا بلند شوی تا باز، لگدی حواله‌ی شکم‌ات کند. ولی باید حتماً نفس کم بیاوری تا ریه‌هایت به یاد آورند چقدر طعم هوا را دوست دارند. زخم‌هایی هست در زندگانی که نه با چسب زخم خوب می‌شوند و نه با شعر. می‌خواهم مطمئن شوم دخترم اولین بار که فهمید قهرمانی در کار نیست، لازم نیست تنهایی شنل بپوشد. چرا که فرقی نمی‌کند انگشت‌هایت را تا کجا دراز کنی،دست‌هایت همیشه کوچک‌تر از تمام زخم‌هایی‌ست که می‌خواهی مرهم‌شان باشی.

    Sarah Kay

    اگر دختری داشتم

    اگر دختری داشتم

    اگر دختری داشتم…

  • در دایره قسمت اوضاع چنین باشد؛ می‌گفت روزهای اول زندگیش است. می‌گفت رفته ماه عسل. می‌گفت خوشحال است و من با این که باور نمی‌کردم هیچ کدوم این اتفاقات واقعی باشه، از خوشحالی فرضیش حتی خوشحال نبودم.

    بعدا براش اس‌ام‌اس زدم: نمی‌دونم چرا من وقتی ناراحتم، توقع دارم همه دنیا ناراحت باشه. روزهای اولی بود که جواب اس‌ام‌اس منو نمی‌داد و این گفته عمیق من هم مشمول همون اتفاق شد.

    آدم ها خصوصیات منفی هم دارن دیگه، این رو اگه هزار برابر من هم خودشیفته باشید قبول دارید. منم وقتی از یکی ناراحتم توقع دارم همه ازش ناراحت باشن. وقتی از یکی خوشم نمیاد توقع دارم همه ازش بدشون بیاد. وقتی یه موضوعی رو مخمه انتظار دارم همه بهش نقد داشته باشن یا حداقل ازش تعریف نکنن. انتظار دارم جام توی دل آدم‌ها انقدر قرص و محکم باشه که حتی اگه رفتم و نبودم آدم‌هام نتونن جام رو با کسی پر کنن و دلشون برام تنگ بشه.

    در هر حال واقعیت چیز دیگه‌ایه حتی اگه ناراحتمون کنه. آدم های جدید توی دل دوستانمون جای ما رو می‌گیرن. خاطرات ما رو تو ذهن آدم‌ها کم‌رنگ می‌کنن تا حدی که دل همونی که فکر می‌کرد هیچ‌وقت بینمون فاصله نمی‌افته دیگه برامون تنگ هم نمی‌شه. آخه اونا دارن با آدم‌های جدیدشون همون حرفهایی رو می‌زنن که با ما می‌زدن. همون رویاهایی رو می‌بافن که با ما می‌بافتن. همون قدر صمیمین که با ما صمیمی بودن.

    رسم روزگار همینه دیگه؛ چراییش رو از حضرت حافظ پرسیدم؛ جواب دندان شکنی داد:

    غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل/ شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد

  • اساسا خودشیفتگی مهلک ترین درد بشریت است.

    البته لازم به ذکره که من یک آدم خودشیفته‌ام

    میگید از کجا؟!

    چند وقتیه عادت کردم سال تولد آدم های موفق رو دربیارم و بعد با خودم مقایسه کنم که وقتی به سن اون برسم کجای این جهان ایستادم. آدم هایی که کتاب نوشتن، آدم هایی که فیلم پر سر و صدایی ساختن یا نه اصلا همون هم کلاسی که بیشتر از من حالیش میشه.

    همیشه هم به این نتیجه می رسم که حالا حالا ها وقت دارم. این که اون آدم ها وقتی به سن من بودن نصف اطلاعات من رو هم نداشتن.

    این رو از من یادگار داشته باشید… خودشیفتگی مهلک ترین درد بشریت است.

    خودشیفتگی

    خودشیفتگی