• بیست سالگی

    اینم چهارمین تمرین
    همینجا، سر همین کوچه وامیستم و ساعت‌ها تماشاش می‌کنم. از نزدیک تماشاش می‌کنم و از دور تماشاش می‌کنم. انگار یهو از دهه ۳۰ وسط تهران آخر نودی سبز شده. به بوش فکر می‌کنم و به صداش. به چایی خوردن باهاش.
    برای خوندن متن کامل «مشاهده نوشته» را بزنید!

  • خواب

    این سومین تمرین برای نوشتنه:
    شنل قرمزی روی تخت مادربزرگ دراز کشیده بود و داشت مسخ کافکا رو می‌خوند. خوابش برد و کتاب تالاپی افتاد روی صورتش. از خواب پرید. به دستاش نگاه کرد. انگشتر بزرگی روی دستش بود. دستش را بالا گرفت. دست لاغر مردانه.

    ** اگر دوست داشتید ادامه اش رو بخونید روی «مشاهده نوشته» کلیک کنید

  • تقدیر

    این دومین قسمت از تمرین داستان نویسیه:
    به نیم رخ صورتش نور تابیده. نور آبی کمرنگ. نور مهتاب. صورتش سفیدتر از چیزیه که باید. ترس برم داشته دارم می‌لرزم. اتاق سرده. از سردی هواست یا از سردی بدنش، نمی‌دونم. بالای سرش یکی از خوش نویسی‌هاشه. توی قاب چوب گردویی. چه قدرم سر رنگش پشت تلفن حرف زد و دعوا کرد. آخرم نشد اونی که می‌خواست.

    * اگر ترغیب شدید روی ادامه نوشته کلیک کنید

  • مورچه

    با بچه‌ها داریم تمرین داستان نوشتن می‌کنیم. هر روز پنج تا کلمه پیشنهاد می‌شه و بهونه‌ای میشه برای خلق یه قصه
    کلمه‌ها رو بلد کردم
    این تازه قصه اوله