• روز خبرنگار مبارک!

    راستش را بخواهید پیش‌ترها غصه‌ام می‌گرفت اگر ازم می‌پرسیدند چه کاره‌ای، از بس که نمی‌دانستم چی باید بگویم. یا توضیح آن‌قدر طولانی بود که از خیرش…

  • بچه های آموزشگاه کنکور همیشه از اطلاعات پزشکیم درباره‌ی سرطان متعجب می‌شدن. این که می‌دونستم فرق بین پرتودرمانی و شیمی‌درمانی و ژن‌درمانی و آنتی‌انجیوجنسیس و هایپرترمیا چیه؛ این که می‌دونستم تست مغز استخوان رو چه طور می‌گیرن. این که می‌دونستم نئوپلاسم، سارکوم‌ها و کارسینوم‌ها به زبان خودمون چی می‌شه. این که خبر داشتم متازتاز یعنی چی و علائم سرطان خون و لنفوما و سرطان ای‌ان‌بی رو از حفظ بودم. بچه ها نمی دونستن من فقط یک سال قبل چه چیزی رو تجربه کرده بودم.

    خیلی بی خودی شروع شد. فکر می کنم از گلی که استقلال به پرسپولیس زد، یا گلی که پرسپولیس به استقلال نزد. در هر حال اندوه بود که برادر جان را مجبور کرد که با دستش سرش رو لمس کنه و بعد … متوجه چندین غده‌ی کوچیک توی سرش شد. نگران کننده نبود، فکر کردیم لابد بالش زیر سرش کثیف بوده و سرش جوش زده یا اینکه بدنش حساسیت کرده. جواب اولین دکتر هم حساسیت بود و آمپول سیتریزین معمولی تجویز شد. اما غده ها دست از سرش بر نداشتن. هر روز بزرگتر شدن و هر روز جاهای مختلف بدنش رو درگیر کردن. اونوقت بود که ما همه بیمارستان ها و همه دکتر ها رو پشت سر گذاشتیم. برادر جان بستری شد، زیر بغل سمت چپش از غده ها خالی شد و رفت برای بررسی. همون وقت بود که لنفوم شد پیشبینی ۹۰ درصد دکترهایی که «میلاد» برای ویزیت پیششون می‌رفت. من تحمل دیدن مریضی عزیز ترین هام رو ندارم. سعی میکنم قبول نکنم، باور نکنم. هیچ وقت نتونستم میلاد رو روی تخت بیمارستان ببینم. میلادی که هر روز لاغرتر می شد، هر روز یک آزمایش جدید می‌داد، هر روز با یه تشخیص جدید رو به رو می شد. سه ماه گذشت … امتحانات ترم اول شروع شد. ما به هم ریخته‌تر از همیشه بودیم و من نمی تونستم پا به پای مامان و بابا باشم. چند روز یک بار میلاد رو می دیدم و هر بار دلم زخم بر می داشت. پزشک ها تقریبا روی سرطان غدد لنفاوی به توافق رسیده بودن و حالا داشتن سر هوجکین بودن یا نبودنش بحث می‌کردن. در اون بین مواجه شدن با دردهای آدم های دور و برمون آدم هایی که به خاطر یک درد مشترک دور هم جمع شده بودیم، مثلا هم دردی آشنایان مثلا نزدیک‌مون و پاسخ نداشتن بهترین تیم پزشکی ایران نمک بر زخم و استخوان لای زخم و زخم بر زخم بود.

    خیلی گذشت، شاید یک سال. ما بحران رو پشت سر گذاشتیم و جواب پزشکان به بیماری میلاد ما این بود: هیچیش نیست.

    میلاد برگشت به خونه بدون این که حتی دارویی براش تجویز شده باشه. مریضیش رو خود بدنش باید درمان می‌کرد. توکسوپلاسموز بیماری کوچکی در برابر تمام آنچه که پیش بینی می شد.

    همه‌ی اینها رو گفتم که بگم راه رفتن توی بخش لوسومی بیمارستان ها خیلی چیز دردناکیه. انقدر وحشتناک که ممکنه همون فضا آدم رو از پا در بیاره. همه ی اینها رو گفتم که بگم کار ما که به پرتودرمانی و شیمی‌درمانی و اینها نرسید (خدا رو شکر) اما بحران خونه‌ی ما انقدر عظیم بود که داشت میکند و میبردمون این سیل بنیان کن. می خوام بگم داداش من که خدا رو شکر الان داره صحیح و سالم با بانوی گلش زندگی می‌کنه، اما خیلی درد بزرگیه آب شدن عزیزت جلوی چشمت. همه اینها رو گفتم که بگم سلامتی بدجور نعمت بزرگیه، حواسمون بهش نیست. حواسمون تا وقتی که در خطر بیافته بهش نیست. همه اینها رو گفتم که بگم هر کسی به اندازه‌ی قدش می تونه کمک کنه، یکی با اهدای پلاکت، یکی با کمک نقدی و یکی با دعا. می خوام بگم اصلا دردِ بیماری رو بذاریم کنار، هزینه ش رو هم، وقت هم دردی حداقل مراقب کلماتی که به کار می بریم، مراقب رفتاری که از خودمون نشون می‌دیم باشیم. همه اینها رو گفتم که بگم بهرام ریحانی، حسین خان معززی‌نیا و کلی آدم دیگه الان حالشون، حال اون وقت‌های ماست. می فهممشون و به همین خاطرم مراقب حرفهایی که برای هم دردی به کار می برم هستم، به خاطر همین حتی اگه ۲۰۰ بار از جلوی بیمارستان شریعتی رد بشم جرئت نمی‌کنم برم بالا و حسین معززی نیا رو ببینم، به همین خاطر وقتی بهرام ریحانی رو توی اختتامیه جشنواره تئاتر شهر می بینم با این که دلم پر میکشه برای حال و احوال کردن باهاش جلوی خودمو می گیرم. می ترسم ته نگاهم، ته دلم چیزی باشه که امید نداشته باشه. که حتی یه لحظه از ذهنم رد بشه که این آخرین باره که می‌ببینمشون.

    دلم می خواد چند سال دیگه رو ببینم که داریم تو ۲۴ کنار حسین معززی‌نیا کار می‌کنیم و همگی با هم میریم دیدن نمایش جدید بهرام… (انشاءالله)

  • اعتراض کردن / بر خلاف ظاهرم؛ از جمله کارهایی است که هیچ وقت در اولویت های من نبوده. این اعتراض چه در سطح کلان و «رای ما رو پس بدید» باشد، چه در حد «تغییر استاد و احیانا نمره» و چه درباره «شلوغ‌کاری‌های روانی کننده» همسایه بالایی. من آدم اعتراض نیستم.

    پیش از این می‌خواستم عنوان این نوشته را بگذارم «چگونه دختر شرور همسایه بالایی خود را رام کنید!» ولی خب از آن‌جایی که عملیات تذکر و شکایت با شکست مواجه شده؛ تصمیم گرفتم به جای آنکه چگونگی را برایتان نقل کنم از چرایی ماجرای اعتراض بگویم.

    قضیه از اینجا آغاز شد که ما به خاطر حرفه‌ای که در پیش گرفته بودیم، مجبور به «شب زود به رختخواب رفتن» شدیم. این در حالی بود که وقتی من چراغ‌ها را خاموش می‌کردم، تازه چراغ‌های منزل همسایه طبقه بالایی روشن می‌شد. هستی، دختر بچه احتمالا لوس‌شان «به دلیل تعدد زمان‌های گریه عرض می‌کنم» شروع به دو ماراتن در منزلشان می‌کرد. (البته اینکه جای اعتراض ندارد، به قول معروف چاردیواری اختیاری. اصلا دوست داره گریه کنه و بدوه به کسی چه مربوط؟) به همین دلیل هم نمی توانی بروی درب همسایه عزیز (که مشخص است اصلا هم اعصاب ندارد از بس که ما حتی صدای صحبتش با تلفن را هم می‌شنویم و اگر یک روز صدای دعوایش با همسر مهربانش را نشنویم نگرانشان می‌شویم) را بزنی و بگویی لطفا دخترتان را تربیت بنمایید و اینجا آپارتمان است و ما می‌خواهیم بخوابیم. به همین دلیل هم ما تا این‌جای قضیه دندان روی جگر محترم‌مان(!) می‌گذاشتیم و گِله‌ای از دهر هم نداشتیم. اما ماجرا از اینجا به بعد بیخ‌هایی اساسی پیدا می‌کرد.

    پدر هستی از آنجایی‌که سیگاری است (البته «پدر شوهر پوآرو» معتقدند که چیزهای دیگری هم هست) برای سیگار کشیدن، بالکونی به آن پت و پهنی(!) را رها می‌کنند و در پشت‌بام مشغول به این کار شنیع می‌شوند؛ دخترها هم که بابا دوست! بعد از چند دقیقه به دنبال پدر راهی پشت‌بام می‌شود و در این لحظه همان‌طور که جیغ می‌کشد و پدر را صدا می‌زند، درب را به مهلک‌ترین حالت ممکن می‌کوبد و در راه‌رو می‌دود. پدر هم که اصلا از دست همین بچه فرار کرده و در حالت خلصه به سر می‌برد، فرزندش را دعوا نموده و با چشم گریان او را روانه خانه می‌کند. دخترک مغموم با دری که همین چند ثانیه پیش به فجیع‌ترین صدای ممکن بسته بود مواجه می‌شود و این بار با جیغ شروع به در زدن می‌کند و هم‌زمان «مامانه» را صدا می‌کند.

    • شما اگر چهار ماه تمام؛ هر شب به همین منوال خوابیده باشید؛ یا ضبط صدایتان را تا پایان این ماجرا متوقف کرده باشید؛ چه می‌کنید؟
    اعتراض

    اعتراض

    من هم که دیگر به تنگ آمده بودم، مثل آدم، در مرحله یکی مانده به آخر، یعنی زمانی که بچه داشت مامانه را صدا می‌کرد، مثل اجل معلق بالای سرش رسیدم و ضمن نشان دادن ساعت به مادر بچه و بچه‌اش که در حال عربده کشیدن بود، او را متقاعد کردم که این اوضاع درست نیست، مقداری کودکتان را کنترل بنمایید. قیافه فاتحان نبرد را به خود گرفتم و به منزل مراجعت نمودم.

    همان طور که قبلا هم گفتم این داستان چندان عاقبت خوشی در پی نداشت. از آن جهت که پدر همچنان برای کشیدن سیگار به پشت‌بام می‌رود و دختر همچنان به دنبال پدر راهی می‌شود. تنها تفاوتی که اتفاق افتاده این است که، از آن پس نه به خاطر دعوای پدر بلکه به خاطر فریادی که مادر در آستانه در بر سر کودک می‌کشد، صدای گریه و نعره بلند می‌شود؛ و هنوز از در بیرون نرفته درب را با همان شدتی که شرح‌ش رفت در هم می‌کوبد.

    • احتمالا خانم همسایه الان مشعوف از این است که همسایه خود را از خود راضی نگاه داشته است!

    ما از این داستان نتیجه می‌گیریم که گاهی اعتراض کردن و نکردن یک نتیجه بیشتر ندارد؛ چه این اعتراض به همسایه بالایی باشد، چه به مدیر گروه و چه به AFC . به قول آقا نیما یوشیج: انتقاد از صدای مگس باعث اتلاف وقت است. ولی خب بالاخره باید کاری کرد تا حقانیت خودتان را ثابت کنید. حتی اگر حق نباشید.

    و من الله توفیق… / زمستان ۹۳

  • من فکر میکنم … به دهانی، به نگاهی، به نفسی، به اندیشه ای که بوییده میشود و صدای قلبم را خاموش میکنم که تاریکی بهترین پناه است.

    من فکر میکنم به سرزمینم . به سرزمین . که به کفر پاینده است و به ظلم اما نه.
    من فکر میکنم به چاه و به فریاد یک مرد ، به فریاد یک نهاد که تنها با چاه قسمت شد.
    و به شلیک  دو صف پیوسته ی نفرات بسوی یک نفر. تنها یک نفر.
    و صحرای قاچ قاچ دل که به یمن خون هفتاد نفر و دو کودک ، سرخ ترین صحرای کره ی تاریخ شد.
    و به بهت یک نبی عاشق از دیدن گوساله ی سامری در حجله .
    و صلیبی که نردبان شد از فرشی به عرش ، تا ۲۰۰۰ سال بعد یک پاپ ،یک اسقف ،یک نفر، دو پایش بر فرش، تعیین کند، که خیال کند او تعیین میکند، که من ، که ما به عرش میرویم یا نه.

    من فکر میکنم به همه ی ظالمان و کافرانی که جاودانه میشوند. کافران جاودان. ظالمان جاودان. من به قیمت جاودانگی در تاریخ فکر میکنم. و جیب های خالیم را ناشیانه عریان میکنم.

    من فکر میکنم به تو که چقدر کوچکی، که چقدر کوچک مانده ای ، که هنوز گم میشوی. که گم شده ای، درست در  روزهای اوج قله  . و نشانی را بی رحمانه ریز ریز میکنم.

    من آنقدر فکر میکنم که دریچه ی فکرم از فشار قطره های ذهن آب شده ام  خیس میشود و بخار میگیرد . و دلم می خواهد برای هزارمین باربه افسانه ی ساختگیم از سلیمان فکر کنم و از خدا تنها باران بخواهم.


    … وسلیمان دانست این قضای خداوند است که باران بر مردمان نبارد. پس بازگشت نزد ایشان با سری افکنده و دستانی به زیر آویخته که وعده کرده بود جز به مژده ی باران دست از آستین نگرداند و پای به شادی نکوباندو چون به دروازه ی شهر رسید زنانی دید لب تشنه با کودکانی خفته به دامان و مردانی پریشان. جمعی به خاک نومیدی نشسته و جمعی دست نیاز به آسمان بر داشته. پس دلش از درد مردمان به درد آمد و فزونی غم ایشان تاب نیاورد.دست و پای به رقص آورد و خدای را گفت: بر من ببخشای که گفتن تقدیر تو در توانم نیست.

    مردمان که پنداشتند سلیمان به مژده ی باران میرقصد، از جای برخاستند و از پروردگارشان عذر گناه خواستند و چندان به شکرانه گریستند که خاک خشکیده را جویها روان شد. پس خداوند را عشق مردمان کارساز افتاد و قضای خود به رضای مردمان گرداند. باران بارید و جوی اشک مردمان ،از عشق، بارور شد

  • به نور فکر می‌کنه و می‌نویسه. با خودنویس هم می‌نویسه.
    به کلم بنفش فکر می‌کنه و می‌بخشه.
    زور میزنه بر عکس آیه‌ی دوست داشتنی نلسون ماندلا*، فراموش هم بکنه که حرص نخوره.
    پر میشه از انرژی نفرت. حتمن معجزه‌ای در راهه. معجزه‌ی حذف.
    به آدم فکر می‌کنه، چشمش رو می‌خارونه و عینکش رو نمی‌زنه.
    راه میره عوضش.
    به قدرت فکر می‌کنه که چقدر کنار ضعف معنی می‌ده. مث جرعه‌ی اول چای افطار.
    به خدا فکر می‌کنه و دلش هری می‌ریزه پایین.
    به بزرگ بودن فکر می‌کنه. به بزرگ بودن یا بزرگوار بودن و روزه می‌گیره.

    * ببخش اما فراموش نکن.