• خشکسالی و دروغ

    خشکسالی و دروغ | نویسنده و کارگردان : محمد یعقوبی پیش در آمد : می‌گویند لذت دیدن تئاتر به هم‌نفس شدن بازیگر و تماشاگر است، این‌که…

  • فیلم ویپلش یا همون شلاق خودمون رو همین چند روز پیش دیدیم. فیلم جذاب و خوش ساخت و ساده و روونیه. فکر کنید شما آدم بسیار با استعدادی هستید و به سختی هم تلاش می‌کنید. آدم کله گنده‌ای این تلاش سرسختانه شما می‌بیند و ازتون دعوت می‌کنه که در کنار اون تلاش کنید تا به جایی برسید. این آدم بسیار خشک و جدی و مستبد ه. هر توهین و تحقیری که تصور کنید رو به شما می‌بندد که بهتون انگیزه بده. آدمهایی که چشم دیدنشون رو ندارید در رقابت با شما قرار می‌ده تا بهتون انگیزه بده. به سمتتون صندلی پرت می‌کنه که بهتون انگیزه بده. زیر بار مشت و لگ می‌گیرتتون که بهتون انگیزه بده. خلاصه دمار از روزگارتون درمیاره که بهتون انگیزه بده. شک نکنید که همه اینها در راستای بهتر شدن شماست. به خاطر اینکه استعداد شما رو دیده و نمیخواد حیف بشید چون عقیده داره که: تنها یک کلمه بنیان کن برای آدم های با استعداد وجود داره و اون هم آفرین ه.

    خیلی های این حرف رو قبول دارند. خیلی ها فکر می کنن تا یه آدمی رو تشویق می کنی هوا برش می‌داره و ممکنه فکر کنه دیگه کارش درسته و دنبال درست تر شدن و پیشرفت نره. فکر می کنن اگه حرص یه نفر رو در بیارن، اگه غرورش رو جریحه دار کنن و جایگاهش رو ازش بگیرن، طرف برای به دست آوردن آبروی از دست رفته‌ش، خودشو به آب و آتش می‌زنه و معجره می کنه.

    من اما این طوری تربیت نشدم. من اگر کسی استعدادم رو ببینه و منو تو رقابت با آدم دیگه‌ای که بسیار کمتر از منه قرار بده، فاتحه خودشو و کار باهاش رو می خونم و میام بیرون. من اما اگه به هر دلیلی از کسی قلبم به درد بیاد دیگه هیچ انگیزه ای برای ادامه ندارم که من برای ادامه، برای درست تر شدن، به آفرین احتیاج دارم.

    ویپلش

    اگه اصرار دارید که از موضعم کوتاه بیام هم می‌گم یه چیزی بین آفرین و تشر. یعنی بهم بفهمون که می دونی خوبم، بعد آروم بهم تشر بزن که بهتر بشم. من اما اگه استادی مثل این «فلچر» فیلم ویپلش داشتم جای دیگه ای دنبال برآورده شدن آرزوهام می رفتم و به هیچ قیمتی اجازه نمی دادم تحقیرم کنن.

    شاید به همین خاطره که به آرزوهام نمی‌رسم…

    + دیدن فیلم ویپلش رو از دست ندید.

  • چند سالی هست که ظهر عاشورا رو توی خونه می‌گذرونم. اوایل البته این طوری نبود.

    بچه تر که بودم محرم برام هیئت پنبه‌چی بود و صدای محمد طاهری و صوت الحبیب و خرید نوارایی که در طول سال یک بار هم شنیده نمی‌شد اما لازم به شنیدن هم نبود از بس‌که ما یادمون مونده بود:

    به تاج و تخت یوسف نوشته با خط زر
    که صد عزیز مصری فدای موی اکبر

    بچه‌تر که بودم محرم برام ده روز تعزیه بود و هول و هراس از دست ندادن حتی یک قسمت و شوق اسب سواری و گرفتن تکه‌ای از لباس شبیه خوان‌ها و در آوردن اداشون توی خونه برای مامان

    بزرگتر که شدم اما، خیلی از حرفا دلم رو لرزوند، خیلی از تفکرات حالم رو بد کرد، خیلی از حرفهای منصوب بی پابه و اساس پام رو از بعضی از هیئت‌ها برید و همه‌ی اینها وقتی بود که دیگه هیئت پنبه‌چی ای نبود و تماشای تعزیه برای دختری به سن و سال من ‌امر پسندیده‌ای نبود و از همه‌ی اینها گذشته آدم هایی که تعزیه می‌خوندند هم اون آدم‌های سالم خدایی قدیم نبودن.

    به خاطر همه‌ی این‌ها بود که چند سال اخیر خونه نشین شدم. نشستم به خوندن کتاب

    یک حاکم است بر همه تاریخ، یک ظالم است که بر تاریخ حکومت می‌کند، یک جلاد است که شهید می‌کند و در طول تاریخ، فرزندان بسیاری قربانی این جلاد شده‌اند، و زنان بسیاری در زیر تازیانه‌های این جلاد حاکم بر تاریخ، خاموش شده‌اند، و به قیمت خونهای بسیار، آخور آباد کرده‌اند و گرسنگی‌ها و بردگی‌ها و قتل عام‌های بسیار در تاریخ از زنان و کودکان شده است، از مردان و از قهرمانان و از غلامان و معلمان، در همه زمانها و همه نسلها

    حسین وارث آدم / علی شریعتی

    ظهر عاشورا

    ظهر عاشورا

    و شنیدن صدای وحید جلیلوند و بعضی صداهای دیگه…

    به خاطر همین‌ها بود که ترجیح دادم روضه‌هایی که می‌خوام بشنوم رو خودم سلکت کنم تا حداقل ثواب اگه برام نوشته نمی‌شه گناه فحش و ناسزا نثار مردم کردن هم نوشته نشه!

    چیستی ای ملک ری،
    فتنه گری تا به کی
    این همه مفتی و شیخ،
    این همه قاضی شریح
    چند برادر کشی،
    لذت کافرکشی
    بغض قلم را شکست،
    آتش باور کشی
    کیست که عبرت برد
    زین همه تکرارها

    باز به نام خدا،
    خون کسی شد روا
    باز به نام خدا،
    خون خدا شد روا
    کوچه پر از های و هوست،
    شهر پر از ماجرا
    سکه به نامت زدند،
    سنگ تمامت زدند
    نام تو را می برند
    بر سر بازارها

    یکی از نوحه‌های معروف هیئت بعثت یزد

     

    همه‌ی اینا رو گفتم تا بگم؛ خیلی دلمون می‌خواست امثال اون نوحه‌ها و موسیقی‌هایی که از روز اول محرم داریم می‌شنویم رو براتون بذاریم. خیلی سفت و سخت هم می‌خواستیم. نمی‌دونم چرا نشد.

    دلیل نمی‌شه امروز هم نشه؛ این ظهر عاشورایی بیایید یه هیئت خانگی راه بندازیم و اولین پاگشای این هیئتمون هم شعر بیدل و قسمت‌هاییش با صدای محمد اصفهانی باشه که بیداد می‌کنه. به خصوص آخرش که می‌گه: من بیدل و غم غفلتی، که ز چشم پر ز فسون تو، همه‌جا ز جلوه‌ی من پر است و به هیچ‌جا نرسیده‌ام.

    نشنیدین؟
    دانلودش کنید!

     

  • فکر می کنم نیمی از آدم هایی که به قصد خرید کتاب پا به نمایشگاه کتاب می‌گذارند از قبل برای خودشان برنامه ریزی کرده‌اند. روی یک کاغد اسم کتاب‌ها و نویسنده – ناشر را نوشته‌اند و به نیت خرید همان کتاب های لیست شده مسیر خود را انتخاب می‌کنند. اما می‌توانم قسم بخورم که حتی یک درصد از این آدم‌های روشن فکر و برنامه‌ریز به هدف خود نمی‌رسند. نه‌این که نخواهند… نمی‌شود. نمایشگاه کتاب نظم بردار نیست و این را خیلی راحت از همان در ورودی می‌توان فهمید. شاهد دوم هم همین جملات جدا کننده‌ برای صف خواهران و برادران است که در حد یک نوشته‌ی بی‌قواره و خنده‌دار باقی می‌ماند. یا حتی همین ترتیب غرفه‌ها که قرار است بر مبنای حروف الفبا باشد که خیلی وقت‌ها نیست.
    بگذریم …
    ما هم مثل همان نیمه‌ی برنامه ریز … روشن فکر مآبانه حتی روز رفتن به نمایشگاه خود را تعیین نموده و تا آن روز هم هر روز کتابی به لیست عریض و طویل‌مان اضافه کردیم. تا این‌که روز موعود رسید و پا گذاشتیم در همان وعده‌گاه عده‌ی کثیری و محل خرید کتاب عده‌ای قلیل. در همان قدم‌های اول بود که صدای شاتر دوربینی را شنیده، سر برگرداندیم و همان همیشگی را دیدیم. پس از سلام و علیک به راه خود ادامه داده و مستقیما وارد شبستان شدیم .
    در لحظه‌ی ورود چیزی که زیاد بود حوصله بود. غرفه‌های سمت راست را از الف تا پ تابع النعل به نعل گشتیم و حتی یک بار به یاد لیست نوشته‌ی شده‌ی مذکور نافتادیم. اما در همین گشت زدن‌ها انتشاراتی را دیدیم که بعد از همه‌پرسی دو نفره‌ی مان مقام دوم ناشران را به دست آورد. نشر «آموت» و «یوسف علیخانی» بالا بلند و خوش اخلاق که در همان قدم‌های اول ما را سر ذوق آورد.  و یک تنه ترغیبمان کرد بی که به آن فهرست دست‌نویس وقعی بنهیم خرید کنیم و در آخر با هدیه‌ای غافل گیر هم شدیم.

    خسته … تنها … گرسنه … در راهرو ها با همسر جان قدم می‌زدیم که ناگهان صدایی ما را به خود آورد. همکلاسی جناب همسر بود که حسادت ما را بر انگیخت چه که ایشان فرد شناخته شده‌ایست و کسی ما را نمی‌شناسد.
    در همین افکار غوطه ور بودیم که ما را نیز صدا زدند و دو عدد از همکلاسی‌ها به همراه دختر جانشان ستاره که شاید از خوانندگان این سطور هم باشد را از نزدیک ملاقات کرده و حسادتمان فروکش کرد.
    در دور گردی‌هایمان به نشر «ماهی» رسیدیم. نشری که رتبه‌ی اول را به او می‌دهیم. فروشنده‌ای خوش صحبت داشت برای یکی از مشتریانش داستان قلب سگی را به طور کامل و بی کم و کاست تعریف می‌کرد و دو تا فروشنده‌ی دیگه هم داشتند کتابهایی که ما انتخاب می‌کردیم را دانه به دانه جدا می‌کردند و حتی با پای سیب از ما پذیرایی کردند (که البته تاثیر آن در امتیاز دادن غیر قابل انکار است ؛ چون هم ما گرسنه بودیم هم او بسیار خوش‌مزه بود)
    از نشر ماهی که بیرون زدیم چشمم به ۷ روایت خصوصی روشن شد. نوشته‌ی یکی از محبوب‌ترین‌هایم «حبیبه جعفریان» و آخ که چه قدر دوست داشتم که خودش هم مثل امیر امجد، لیلا کردبچه و کلی نویسنده‌ی دیگه موقع فروش کتابش می‌بود. بعد از آن به نشر ثالث رسیدیم. نشری که رتبه‌ی سوم رو تصاحب کرد بابت فهیم بودن فروشنده‌هایش. و بابت کتاب‌های حامد اسماعیلیون که …

    نمایشگاه امسال پر بار بود؛ این همه دوست خیالی برای من آورد که قرار است شب‌هایی را با هم صبح کنیم.

    رفیق جانمان را هر چه چشم گرداندیم ندیدیم … زهرا منصف … حیف!
    از کنار انتشارات نیستان گذشتیم و کتاب نخریدیم و بعد هر چه گشتیم پیدایش نکردیم … حیف!
    روایت‌های یک شغل همشهری داستان تمام شده بود … حیف!
    نصف کمتر لیست کتابهای مورد نظر را خریدیم … که حیف ندارد … از مقتضیات نمایشگاه است.
    نشد که شما را ببینیم … حیف!