من کارمندم، پس هستم

نمی‌دانم از کی این‌قدر از صبح زود بیدار شدن منزجر شدم. تا دوره‌ای که مدرسه می‌رفتم به خصوص دوره‌ی ابتدایی؛ به دلیل عرق زیادی که به اول صف ایستادن داشتم حتی قبل از بابای مدرسه دم درب دبستان بودم. به همین خاطر یک روز که دیر تر از خواب بیدار شدم فکر کردم خیلی دیر شده و مامان را مجبور کردم که همراهیم کند تا دیرکردم را موجه جلوه دهم. تنها دوره‌ای که دقیقا راس زنگ کلاس می‌رسیدم، دبیرستان بود اما نه به این بهانه که در خواب ناز به سر ببرم، که از ساعت ۶ بیدار می‌شدم برای تماشای ” مردم ایران سلام ”  و دیر رفتن و منتظر نگاه داشتن سرویس دم در فقط به خاطر این بود که نهایت استفاده را از برنامه‌ی محبوبم بکنم. بگذریم از وقت‌هایی که جناب پدر از خواب بیدار می‌شدند و کنترل امور را به دست می‌گرفتند و انتخابشان هر چه که بود مردم ایران نبود.

زمان دانشگاه اما دچار دوگانگی شدم، خانه‌ی مادربزرگ که بودم مجبور به سحرخیزی می‌شدم؛ بس که مادربزرگ سحرخیز بود و مهم‌تر از آن پر سر و صدا. بعد از نماز صبح کارخانه‌ی صبحانه و نهار پزی مامان‌بزرگ شروع به کار می‌کرد و حتی اگر پنبه توی گوشت می‌گذاشتی که صداها بیدارت نکند حتما از انواع و اقسام بوهایی که به مشامت می‌رسید بیدار می‌شدی.
دو سال تمام چند روز در هفته را این‌طور شروع می‌کردم. با تصویر منتظر مامان‌بزرگ پشت میز و سفره‌ای که نصفه پهن شده که نان‌های داغ، خشک نشوند. با بوی نان تازه و خیار و گوجه و نهار های ساعت دوازده صبح(!)

بعدها اما، جلسات شبانه و دیر آمدن‌ها و شب بیداری‌ها؛ خیلی چیزها را از من گرفت از جمله سحرخیزی را. دیگر صدای کارخانه که هیچ، مگر تکان‌های مامان‌بزرگ سد راه خوابیدنم می‌شد.
رویه‌ای که خیلی زود جایگزین سحرخیزی شد و مرا تغییر داد. رویه‌ای که این روزها در فکر تغییر آن هم نباشم مجبور به تغییرم!

زندگی کارمندی هر چه نداشته باشد؛ که دارد، منظم‌مان می‌کند. نظمی که خیلی وقت بود فراموشش کرده بودم.
نظمی که همیشه مرا یاد دوران مدرسه می‌اندازد. به یاد کودکی!

پس از پایان:

صدای پایتخت؛ نام هفته‌ی تحلیلی- خبری‌ست که از همین امروز می‌توانید روی دکه‌های تهران ببینید! یکی از مامن‌های این روزهای ماست و مصاحبه‌ی من با آقای محمد بنیادی در صفحه‌ی آخرش جا خوش کرده.
روزنامه‌ی همشهری را هم اگر چند وقتی یک‌بار ورق بزنید شاید اسم من و همسر جان را کنار یکی از سبک زندگی‌ها ببینید.
سایت fhnews.ir سایت سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران است. ما هم از نگارندگان آن هستیم.
کلی قول و قرار هم با مجله‌ی مهر گذاشتیم که هنوز عملی‌شان نکرده‌ایم.
خلاصه روزهای پرکاری را پشت سر می‌گذاریم!
برای ما ویژه دعا کنید : )

  1. سلام محیا خانوم:)
    من خیلی نوشته هاتونو دوس دارم
    یک سوال ازتون دارم خواهش میکنم اگه مقدوره جواب بدید:
    خیلی دوس دارم بدونم شما که برای برنامه های تلویزیونی مینویسید مدل خاصی باید بنویسید؟!! شیوه خاصی داره؟!؟!
    من کلاس نویسندگی میرم و خیلی دوس دارم برای برنامه های تلویزیونی بنویسم شانسش رو دارم؟!؟!
    ایا میتونم با ادامه دادن کلاس نویسندگی م بتونم برای برنامه های تلویزیونی بنویسم؟!؟
    ممنون میشم اگه بهم پاسخ بدین*:

    • : )
      والا نوشتن برای برنامه‌ی تلوزیونی ژانر های متفاوتی داره و از اساس هم بستگی به نوع برنامه داره هم بستگی به گروهی که قراره باهاش کار بکنی!
      اما کلا چیزی که باید بهش توجه کنی اینه که به همه جنبه های نوشته ات فکر کنی
      یعنی هم به تصویری که می‌خوای برای مخاطبت بسازی هم به صدایی که می‌شنوه!
      چیزی شبیه نمایش‌نامه یا فیلمنامه
      باید نوشته ات دکوپاژ شده باشه!
      حتمن می تونی چون هر چی قلمت قوی تر باشه … اتفاق بهتری برات می افته
      کلاس برو
      و بیشتر از اون تمرین کن!

  2. من همیشه صبح ها به سختی از خواب بلند میشدم و میشم….
    چه تو دوران مدرسه و چه الان ک دانشجوام…
    چه تو ۳۰سال بعدی که به امید خدا باید ۸صبح مدرسه باشم…

    • به به خانم معلم : )
      خوبه که|اصلا آدم خواب دم صبحش رو نباید با هیچی عوض کنه!

  3. سلام محیا جان…
    چه جالب…ولی من از همون اول ابتدایی دیر بیدار میشدم و دیر می رفتم مدرسه…
    و تا الان هم مثل خرس قطبی که به خواب زمستانی می رود می خوابم…حتی اگر زمین بلرزد

    ولی الان دیگه چون سرویسیم می ترسم و به موقع بیدار میشم…وگرنه همونیم که بودم……………

    موفق باشی

  4. سلام دوباره
    این متنتون باعث شد منم برگردم یه مروری بکنم خاطرات روزای مدرسه رو
    روزایی که اگه مرور نشه انگار یه تیکه از روحتو تو گذشته جا گذاشتی !
    در مورد من که اینطوریه!شما رو نمی دونم.

  5. چرا هممون تو دوران ابتدایی اینجوری هستیم؟؟
    اصن نفر اول صف پادشاهی بود واسه خودشا!!!

    • نمی دونم والا
      فقط یادمه چون اون وقتا من عاشق اجرای برنامه ی صبحگاهی هم بودم همیشه همون اول صف می‌پلکیدم که مدیرمون ازم بخواد برم شعر بخونم!
      اصلا استعداد من تو همین صف ها بود که کشف شد! ; )

  6. **ریحانه**

    این جانب در خانه چنان دیکتاتور هستم که تا همین چند ماه پیش که ویتامین۳ میداد ؛ ساعت۶ و نیم صبح ؛ کسی جرعت نداشت از ۳ کیلومتری کنترل tv عبور کند! و شبکه ای رو که میخواد انتخاب کنه!
    و همه مجبوووووور بودن ”ویتامین۳” ببینند!

  7. یه سوال یا شایدم یه مشورت
    من رشته ام تجربی بوده کنکور دادم کلا هم مثه بقیه سودای خانم دکتر و مهندس و چمی دونم اینا شدن ندارم و نداشتم کلا عاشق نوشتم (راستی قرار بود به وبم سر بزنید نظرتونو بگید!!) تقریبا از ۵سالگی ، اگه چیزی جز علاقه بود که تا حالا از سرم افتاده بود ! نمی دونم چی کار کنم از تغییر رشته می ترسم من عاشق رشته هایی ام که تو زیر شاخه ی انسانیه مثه جامعه شناسی ادبیات یا روانشناسی ! شما بگید به ریسکش می ارزه بخوام از تجربی برم انسانی ؛ امسال بشینم کتابهای انسانی رو بخرم و بخوانم کتاب هایی که تا حالا یه صفحه اشم نخواندم یا مثه یه آدم عاقل بچسبم به تجربی و به این علاقه هام به عنوان یه تفریح نگا کنم .
    شما بگید کار درست چیه!؟

    • والا من مشاور تحصیلی نیستم ولی
      چرا که نه
      البته اگر می خوای ادبیات دراماتیک بخونی می تونی به جر کنکور تجربی کنکور هنر هم بدی
      ریسکش کمتره
      اما انرژیت رو باید تقسیم کنی.

  8. سلام محیا جان.
    دقت کردی همه میخوان نویسنده بشن! اشباع شد رفت!
    فک کنم همین رشته ی خودمو ادامه بدم بهتره،ولی از سرم نمیفته که :(
    راجع به اون قضیه هم من یه معذرت خواهی بدهکارم بهت.
    گذاشتم این یه هفته ام بگذره،ایشالا بعد ماه رمضون میرم سراغ منابع و سوالاتی که دارم.
    همیشه همینجوری ام! هی یه هفته،یه هفته کارامو عقب میندازم :(
    موفق باشید هر دو.لبخندتون پایدار :))

    • یه نظرم دست رو هرچی بزاری خواهان زیاد داره
      چیزی بکر نمونده که
      مثلا همین کامپیوتر
      یا صنایع یا هر چیز دیگه!
      خواهش می کنم و آرزو می کنم موفق و خوشبخت باشی

  9. شایدم به قول شما اون موقع سحرخیز شم…باور کن منساعت۳ونیم می رسم خونه از مدرسه مثلا۴میخوابیدم تااااااابعضی اوقات۸یا۷بعد تازه کتابامو باز می کردم ببینم چه خبره
    :)
    ***************************************************
    محیا جون دلم برای پارسال و ماه ترین ماه یه ذرهههههههه شده…یادش بخیــــر چه قدر خوب بود مخصوصا دعاهای روز ه شما می خوندین…به آدم آرامش می داد…
    امسال هر سحر می گفتم من ماه ترین ماه میخوام:(
    و هنوز که هنوزه می گم من شیش تاییا می خوام…
    راستی خواب های من بعدازظهرا همیشه باعث می شد شیش تاییا رو از دست بدم واسه همین دیگه بعدازظهر نخوابیدم

  10. من خیلی آدمه بانظمی هستم! و نیازی نیست که کارمند بشم تا منظم بشم!
    مثلا ۳سال پیش که نیمروز میداد سحر خیز شده بودم! ساعت ۱۲ ظهر ساعت کوک میکردم تا بیدار شم(البته در ایام تابستان که مدرسه مزاحم نیمروز دیدنم نمیشد!)
    یک سال بعد ٬به خاطر شیشتاییا از ساعت ۳ بعد ظهر هیچ جا نمیرفتم! (و به همین دلیل تمام کلاس های هنری و غیر هنری از جنله خطاطی و . . . رو به قبل از ساعت۳-۴ موکول کردم! )
    و در تمام این مدت هم تا ساعت ۲ نمیخوابیدم و نمیخوابم چون ”اینجا شب نیست” رو گوش میدم!
    آیا به نظر شما توی این زندگی یه نظم خاصی نهفته نشده؟!!!!: :-D

  11. محیا بانو خواهشا به همسرتون بگید لطفا قالب وبلاگش رو عوض کنه!
    من هرچی گشتم نتونستم بخش نظر گذاری رو پیدا کنم!!
    کجای وبلاگشون باید کامنت بذاریم!؟
    :(

  12. شادی حسین‌نیا

    نگران‌تون بودم. الان دیگه نیستم :)

نظر شما چیست؟